شمارهٔ ۹۱۴
عیش اگر خواهی سگ خوبان مردم زاده باش بنده ایشان شو از فکر جهان آزاده باش لاله تا در بند جام می بود با می بود نکته یی گفتم توهم دربند جام باده باش کس نگوید لاابالی شو بده مستی ز دست...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
عیش اگر خواهی سگ خوبان مردم زاده باش بنده ایشان شو از فکر جهان آزاده باش لاله تا در بند جام می بود با می بود نکته یی گفتم توهم دربند جام باده باش کس نگوید لاابالی شو بده مستی ز دست...
خسته یی کان عنبرین مو بگذرد زود از سرش همچو شمع از آتش حسرت رود دود از سرش چون نمیرد خسته مسکین که بر بالین او دیر آمد آن طبیب و زود فرمود از سرش غم ز درویشی ندارد رند دیر ای مغبچه...
نبود کسی که نبود بلب تو اشتیاقش مگر آدمی نباشد که نباشد این مذاقش می صاف و لعل نوشین که نخواهد ای پری وش مگر آن حریف مسکین که نیفتد اتفاقش ز فراق خاک گشتم ببر ایصبا غبارم سوی آن مس...
چون در کعبه به تقلید گرفتار مباش پشت بر کعبه مکن پشت بدیوار مباش دل میازار که مرغان حرم میگویند تا درین مرحله یی در پی آزار مباش شکر از خنده شیرین بحریفان مچشان نمک ریش اسیران دل ا...
خوش آن ساعت که آن ساقی نشاننم پیش خود مستش نهد آن کاسه بر دست من و من بوسه بر دستش فغان از زهر چشم او چه مرد افکن شرابست این می تلخی چنین آنگاه ساقی نرگس مستش دل از سرو بلند او بطو...
گر فراغت طلبی همنفس رندان باش سر و سامان بهل و بیسر و بیسامان باش با رخ مغبچکان کنج خرابات خوشست گنج اگر با تو بود خانه بگو ویران باش هرکه عشقت بخرد هر دو جهان بنده اوست بنده عشق ش...
هرگز هوس سایه ام از فر هما نیست عاشق که بود سایه نشین مرد بلا نیست کس را نبود این غم جان سوز که ماراست وین غم همه زان است که کس را غم ما نیست دارد دل ما از تو تمنای نگاهی محروم مگر...
با وجود پادشاهان سخن کز لطف نظم بر حدیث هر یکی واجب بود صد آفرین عقل و فهم شاعران در عجز و حیرت آورند سعدی معجز نما و حافظ سحرآفرین
ناید نفسم از دل غمساز درست کز چنگ شکسته ناید آواز درست مشکن دل ما که به بمرهم نشود چون شیشه شکست کی شود باز درست
ساقی هم زخم طعنه شد مستی من در خاک فرو رفت دل از پستی من خواهم که چنان گم شوم از ملک وجود کز هر دو جهان محو شود هستی من
روشنی بخش دلم شد تن غم پرور خویش روشنست آینه شمع ز خاکستر خویش سگ آن رند قلندر صفت شاه وشم کز سفال سگ او ساخته جام زر خویش من بیمار چنان زار شدم کز تن من هیچ فصاد بخون تر نکند نشتر...
بر مست خود به پیری و عمر تبه ببخش موی سفید بین و بروی سیه ببخش یکبار خود بشیوه عاشق کشی مکن گاهی بکش بنرگس سرمست و گه ببخش کارم بیک نفس چو رسد یکنظر فکن جانی بتازه دیگرم از یک نگه ...
گر تشنه آب خضری از سر اخلاص برخیز و بمیخانه درآ از سر اخلاص میخانه بود کوثر و اخلاص تو رهبر آنجا نرسد کس بجز از رهبر اخلاص مرغ دل از اخلاص ببام تو گذر کرد بر عرش توان رفت ببال و پر...
عاشق دم کشتن ز جان آسان برآید همچو شمع بر کرسی دار فنا خندان برآید همچو شمع ظاهر بمردم کی کنم زخمی که پنهان خورده ام گر روشنم از استخوان پیکان برآید همچو شمع از برق حیرت بی خبر سوز...
ز بهر کلبه عاشق دلا مجوی چراغ که شمع مجلس او بس بود فتیله داغ دل از چمن نگشاید اسیر عشق ترا که پیش بلبل عاشق قفس نماید باغ به جرعه یی بزن آبی بر آتشم که رسید ز سینه بوی کبابم ز شوق...
چند فتد به کشتنم زلف تو ماه برطرف روی تو میکشد مرا زلف سیاه برطرف چشم خوش تو برد دل تهمت او بخط فکند چون دل برده خواستم کرد نگاه برطرف تا نرسد غبار دل بر تو ز رهگذار من سیل سرشک گر...
مجنون منم گریخته عمری ز بند عشق افتاده باز در پی دل در کمند عشق از شاخ عمر میوه شادی نچیده است دستی که کوته است ز نخل بلند عشق در سنگلاخ سینه من شعله های آه هریک شراره ایست ز نعل س...
ماییم همچو مجنون استاد مذهب عشق شیران به حلقه ما طفلان مکتب عشق در مشرب شهیدان زهرست آب حیوان ای خضر زین نرنجی کاینست مشرب عشق مطلوب پاکبازان در عشق ناامیدی است هرکسکه کامجو شد گم ...
یار مستغنی و ما مستغرق دریای عشق آه از استغنای حسن و وای از استیلای عشق شد بعشق آن جوان موی سیاه من سپید وز سر من یکسر مو کم نشد سودای عشق پرسش خون شهیدان روز محشر گر کنند صد قیامت...
با حسن دوست دل نشکیبد ز داغ عشق تا شمع حسن هست نمیرد چراغ عشق موسی صفت ز عشق طلب کن گل مراد کاین آتشین گلی است که روید ز باغ عشق عقلش خیال توبه زمهر بتان بود ک گنجد این خیال غلط در...
اگر چه ساقی جان می نهاد در دستت حقیقتی دگرست این که می کند مستت پی نظاره خود جام جم تو را دادند تو خود نگاه نکردی که چیست در دستت تو آن گلی که چو من صدهزار سوخته را بباد دادی و بر ...
خار و گل باهم برآمد خاصه در گلزار شعر ای سخن چین گل بچین از گلشن دیوان من من بصد خون جگر باغ گلی آراستم آنچه گل باشد تو را و آنچه خارست آن من
دنیا به اساس و نعمت و برگ خوش است عقبی بصلاح و تقوی و ترک خوش است ناخوش بجهان چرا زیم ترک خوش است گر عمر بنا خوشی رود مرگ خوش است
ساقی نظر لطف دل آرای تو کو جام می وصل عشرت افزای تو کو گیریم که ما در خور وصل تو نه ایم لطف تو کجا رفت و کرمهای تو کو