شمارهٔ ۹۵
مست می و ساقیم تا نفسی باقی است با می و ساقی مرا کار بسی باقی است گر دلم از دست رفت بهر نثار رهت شکر که بر جان هنوز دست رسی باقی است خیز و گل عشق چین کز چمن زندگی تا مژه بر هم زنی ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
مست می و ساقیم تا نفسی باقی است با می و ساقی مرا کار بسی باقی است گر دلم از دست رفت بهر نثار رهت شکر که بر جان هنوز دست رسی باقی است خیز و گل عشق چین کز چمن زندگی تا مژه بر هم زنی ...
نظر بصورت یاری فکن که چون خورشید بپا کدامنی از مادر فلک زاده مبین بصورت آلوده دامنان زنهار که خار بهتر از آن گل که در گل افتاده
هر سوخته پخته کی بود در ره دوست بس سوخته یی که خامی طبع در اوست ای زاهد خشک عشوه مفروش که تو ناپخته درون چو ناری و سوخته پوست
ساقی چو مرا عشق تو داغی داده از عیش دو عالمم فراغی داده بهر تو چراغ راه من تنهایی است خورشید به هر ذره چراغی داده
گر صدهزار کاسه خون نوش میکنم بر یاد دوست جمله فراموش میکنم برما ز عشق گرچه نگویی سخن ولی صد نکته فهم از آن لب خاموش میکنم مشتی گدای سوخته ایم ای پسر مرنج بر شکر تو گر چو مگس جوش می...
ما فیض دل و فیض الهی همه داریم جز بخت دگر هرچه تو خواهی همه داریم در کنج دل ماست هر آن نقد که خواهی کز مایه درویشی و شاهی همه داریم گر لعل گهر چرخ نهد بر طبق مهر ما بهر تو بر چهره ...
ما تحمل بر جفاهای تو ای گل می کنیم گر به خواری هم آن هم تحمل می کنیم حق گواه ماست در صدق محبت با بتان ناکسی گر ناحقی گوید تغافل می کنیم هرکسی در این چمن از کشتکاری خرم است ما چو مر...
ز سنگ دل شکنان دل حزین چرا داریم که سنگ می شکند شیشه یی که ما داریم بیا که ساقی ما را شکایت از کس نیست وگر کند گله ما هم بهانه ها داریم ز گلستان نکویی نمیرسد مارا بغیر بویی و آن نی...
با هرگل نورسته که برخاست نشستیم جز داغ جگر طرفی از این باغ نبستیم در قید تعلق پی دل چند توان بود گفتیم طلاق دل آواره ورستیم چون ذره به خورشید وشان مهر چه ورزیم چون در دل آنطایفه آن...
غرق خونم که ازین بحر کناری گیرم سر بصحرا نهم و دامن خاری گیرم چند باشند جوانان بکنار از من پیر وقت آنست که من نیز کناری گیرم بسکه در کنج غمم چهره خزانی شده است شرم دارم که ره باغ و...
ما از ازل به عشق تو دیوانه زاده ایم پیش از وجود داغ تو بر دل نهاده ایم ما دردپرور غم عشقیم اگر ترا دل داده ایم پیش جفا هم ستاده ایم اول ز هرچه هست نظر بسته ایم ما وآنگه به دوست چشم...
عالمی گر خون خورند از عشق ما هم می خوریم بخش خود ما نیز خون دل ز عالم می خوریم پیش ما از ذوق شادی لذت غم خوش تر است تا نگویی دیگران شادند و ما غم می خوریم جرعه نوشانیم فارغ از مرگ ...
من از محرومی خود یا زرشک محرمان سوزم ز غمهای تو میرم یا ز طعن بی غمان سوزم ز بس داغ دل خود و سوز درون همنشینانم نسوزم بهر خود چندانکه بهر همدمان سوزم زکات حسنت ای یوسف نگاهی سوی من...
اگر تو جان طلبی جان در آستین دارم وگر سرم سر تسلیم بر زمین دارم نعیم جنت و عیش جهان کمست بهم من از توهم آن دارم و هم این دارم گرم فرشته چو آدم کند سجود رواست که خاکپای تو از سجده ب...
عقده زلف تو سر رشته تقدیر من است چکنم عقده گشایی نه بتدبیر من است درد مجنون و غم کوهکن از من رمزیست آیت عشقم و اینها همه تفسیر من است حلقه کعبه بهل دست من مجنون گیر که گشاده دل ازی...
گذشت عمر و دل از شعر و عاشقی بگذشت حدیث زلف دراز بتان نشد کوتاه ز شعر و مشق جنون با وجود موی سفید هنوز نامه اعمال میکنیم سیاه
در مذهب عشق مست و مستوره یکیست انگور و شراب و سرکه و غوره یکیست یک نقطه حباب کوزه و کوره بود آن نقطه چو سوخت کوزه و کوره یکیست
ساقی چو خوش آن نفس که زارم بکشی جان بخشی و باز شمع وارم بکشی چون زندگی از تو یابم ای آب حیات خواهم که دمی هزار بارم بکشی
داند دل تو راز من وزان تو من هم چون آینه صاف است چه حاجت بسخن هم عیب من مجنون مکن ار جامه زدم چاک با جامه چکارست مرا بلکه کفن هم از ما مرم ای آهوی مشکین که گذشتیم از خلق جهان بهر ت...
رفتیم برون زین چمن و هیچ نگفتیم ناچیده گلی صد سخن سخت شنفتیم ماییم درین گلشن عیش از ستم بخت آن غنچه دلتنگ که هرگز نشکفتیم سودیم بپای همه کس چهره اخلاص با اینهمه گرد غمی از چهره نرف...
ساقی کریم و یار خطاپوش و شاه هم می خور که کردگار ببخشد گناه هم آب حیات اگر نه بپای تو جان دهد جایی فرود رود که نروید گیاه هم گل بارخ تو حسن فروشی چه میکند رویی چو ماه باید و چشم سی...
دیوانه عشق توام مجنون مادرزاد هم در عشق و مستی کی بود مجنون چو من فرهاد هم تو سرو آزاد منی من بنده عشق توام وارسته ام از بند خود وز هر دو کون آزاد هم من زنده ام از یاد تو لیکن تو س...
در صحبت کس جام فراغی نکشیدیم چون لاله کجا بود که داغی نکشیدیم هرگز نگذشتی به رهی ایمه شبگرد کاندر رهت از آه چراغی نکشیدیم بی روی تو منت ز گل لاله نبردیم هرگز ز خسی گنده دماغی نکشید...
از داغ می اگرچه در آتش چو لاله ام باری چو لاله سوخته یک پیاله ام من خود چه اختیار به می داشتی و جام گر پیر ره پیاله نکردی حواله ام پیری بسال نیست بمعنی بود یقین پیرم من و مرید شراب...