شمارهٔ ۹۶۶
خوش آنکه مست بروی تو دیده باز کنم بخاک افتم و صد سجده نیاز کنم شبی بخلوت تاریک من بود یارب که همچو شمع درآیی و در فراز کنم کرشمه یی کن و جامی بیار ای ساقی مرا بطاعت و تقوی مهل که ن...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
خوش آنکه مست بروی تو دیده باز کنم بخاک افتم و صد سجده نیاز کنم شبی بخلوت تاریک من بود یارب که همچو شمع درآیی و در فراز کنم کرشمه یی کن و جامی بیار ای ساقی مرا بطاعت و تقوی مهل که ن...
برتافت رخ چو آینه آنماه چون کنم نبود مجال دم زدنم آه چون کنم ره در دلم نمیدهد آن بت بهیچوجه سنگین دل است در دل او راه چون کنم دستش بدست ساقی و زلفش بچنگ غیر دست منست از همه کوتاه چ...
نوروزی ازین ما بفراغی ننشستیم با لاله رخی گوشه باغی ننشستیم مردیم بتاریکی و تنهایی هجران یکشب به مهی پیش چراغی ننشستیم ما سوختگان را چه فتادست که هرگز بی دود دل و آتش داغی ننشستیم ...
من خسته ای فلک کی دمی از تو شاد گشتم چه مراد جستم از تو که نامراد گشتم من زار را به مجنون مکن ای حکیم نسبت که به درد و داغ حسرت من از او زیاد گشتم به غبار خاک راهش نرسیدم ارچه عمری...
ای که چون چشم خوشت نرگس مخموری نیست در گلستان جهان به ز تو منظوری نیست نقش روی تو چو بر تخته کشد شاگردی تخته گر بر سر استاد زند دوری نیست صحبت آراسته شد شمع رخ ساقی کو زان که در صح...
فطرت آدم است یک جوهر تا چه چیزش قضا قرین کرده نطفه یی را ز پاکی طینت جوهر لعل آتشین کرده دیگری را چو آب چشم فقیر شبنم خاک ره نشین کرده پس رضا ده لا بحکم قضا که قضا اقتضا چنین کرده
جان یک نفس است و عمر مرغ قفس است بیهوده نفس مزن چو عمرت هوس است جوکی نزد نفس پی عمر دراز دریاب سخن که عمر پای نفس است
ای ساقی جان و سرو آزاد کسی چونست که هرگز نکنی یاد کسی دست که به دامن تو ای سرو رسد هم برسد که می دهد داد کسی
آنچنانم ز فراقت که ندانم چکنم جان دهم یا بامید تو بمانم چکنم بی لبت بر دل خود خنجر چون آب زدم گر بدین آتش دل را ننشانم چکنم رخ چرا تا بد از افغان من خسته طبیب گر باو درد دل خود نرس...
چون سایه گذر زان مه رخساره نداریم و ز سوختگی طاقت نظاره نداریم چون ما دل صد پاره ز مهر تو که دارد اینست که طالع ز تو یکباره نداریم عیش دو جهان سهل بود بر دل ما لیک با حسرت شیرین ده...
از بسکه شدم جامه دران نعره زنان هم دست و دلم از کار شد و تاب و توان هم هرچند زند آتش عشق تو زبانه ظاهر نکنم بلکه نیارم بزبان هم خود را چه بفتراک تو بندم که سر من لایق نبود گر فکنی ...
ماییم که در دیر خرابات مقیمیم دیرینه دیریم و ز رندان قدیمیم خلق کرم پیر مغان دام ره ماست حقا که سگ و بنده آن خلق کریمیم ای یوسف جان چشم همه بر گل وصلت ماییم که از باغ تو قانع به نس...
من سوخته خال و خط سیمبرانم پروانه شمع رخ زیبا پسرانم شرح غم پنهان چه دهم زانکه چو لاله پیداست که از وادی خونین جگرانم دارم نظر پاک اگر هیچ ندارم غافل مشو از من که ز صاحب نظرانم این...
نه چنان بگرد کویت من ناصبور گردم که گر آستین فشانی چو غبار دور گردم من خسته در فراقت بکدام صبر و طاقت بره فراغ پویم ز پی حضور گردم مهل آنکه خاک سازد اجلم به نا تمامی تو بسوز همچو ش...
تاچند وصل روی تو ایمه طلب کنیم روزی بدود دل ز فراق تو شب کنیم تا چند جام لعل نهد لب بلب مرا ما کاسه های دیده ز خون لب بلب کنیم مارا که دل چو غنچه ز محنت شکسته اند با دلشکستگی چه هو...
چه شود گرت زمانی من دلفکار بینم دل بیقرار یکدم زتو برقرار بینم نه مروت است و غیرت که تو سر و ناز پرور بکنار غیر باشی منت از کنار بینم هوسی جز این ندارم که بچشم زنده بر سر سرخویش خا...
شبها چو سگان در طلبت در بدر افتم چون روز شود سرنتهم بیخبر افتم در پای تو گر سر فکند از تن من تیغ برخیزم و در پای تو بار دگر افتم مست از می شوق تو چنانم که بکویت گر پانهم از غایت مس...
چون لاله جگر چاک شدم غرقه بخون هم از داغ درون سوختم از زخم برون هم افتاده ام ایشمع چو پروانه بپایت آتش زده ام دین و دل و صبر و سکون هم چند ای بت کافر بچه در غارت دینی این کار مگر ب...
بی اختیار ماست که دل بیقرار ازوست ما را چه اختیار بود از اوست تا حسن آن پری است چنان بر قرار خود تنها نه من که هرکه بود بی قرار ازوست آه این چه نو گل است که در بوستان حسن چون لاله ...
همه عمر از شراب و شاهد و شعر نبودم یک نفس خالی درین راه کنون چون پیر گشتم خلق گویند که اهلی توبه کن استغفرالله
در آینه خاطرت از هر که شکی است او هم بشک است رانکه خاطر محکی است تا شیشه دو رنگست بود آب دو رنگ یکرنگ بر آکه دشمن و دوست یکی است
ساقی قدحی که میکند غم ستمی از دل بنشان بآب می گرد غمی چون کار جهان بفکر کس راست نشد ما را برهان ز فکر بیهوده دمی
آنم که دل بعالم پرغم نمیدهم یکدم فراغ دل به دو عالم نمیدهم گر شاه عیب رندی من کرد حاکم است باری منش بسلطنت جم نمیدهم هرگز بکس نزاع ندارم بعلم و عقل بیهوده زحمت کس و خود هم نمیدهم ک...
تو شوخ نوجوانی من پیر ناتوانم با من تو سر گرانی من بر دلت گرانم تو چشمه حیاتی دور از تو من چو ماهی در خاک و خون طپانم چون بیتو زنده مانم از دیدن تو جانم هر چند تازه گردد از من تو گ...