برگ پنجم هشت قماش
ای خنده تو راز نهان ساخته فاش در جان بتان ز خار خار تو خراش رضوان ز پی فرش تو از حله نور در هشت بهشت افکند هشت قماش

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ای خنده تو راز نهان ساخته فاش در جان بتان ز خار خار تو خراش رضوان ز پی فرش تو از حله نور در هشت بهشت افکند هشت قماش
ای ماه رخت چراغ هر حور سرشت حسن تو صفای کعبه و شمع کنشت مست تو عجب اگر بهوش آید باز از نغمه هشت چنگ در هشت بهشت از نغمه هشت چنگ در هشت بهشت
ای سرمه ی دیده ها ز خاک در تو پیوسته بود لطف خدا یاور تو بر تخت زمین تو پادشاهی و فلک نه تاج زمردی بود بر سر تو
ای آنکه ز رشک عارضت لاله بسوخت بی سوز غمت چراغ شادی نفروخت از بهر نثار مقدم اشرف تو عاشق به نه اشرفی نه افلاک فروخت
ای کز کرمت خلق فرحناک بود با لطف تو سیم و زر کم از خاک بود زر پیش تو هیچ است ولی در کف ما نه تنگه برابر نه افلاک بود
ای چشم تو در کشتن عشاق دلیر هرگز نشود دیده ز دیدار تو سیر خوشباش که از جوهر افلاک قضا آهخته بفرق دشمنت نه شمشیر
ای آنکه چو من بسی اسیرند ترا شاهان همه در نظر حقیرند ترا برگرد تو گردند که آزاد شوند افلاک که نه غلام پیرند ترا
ای آنکه برت بتان ز خود کم لافند مانند منت هزار در اوصافند در کارگه قضا پی خلعت تست افلاک که نه قماش الوان بافند
ای برده سبق جمالت از حسن ملک خطت ز دلم حرف طرب ساخته حک تا چنگ بدامن وصالت نزنم خوشدل نشوم ز ساز نه چنگ فلک خوشدل نشوم ز ساز نه چنگ فلک
ای کز ستم غم تو دلها بر هند زلفین تو دست صبر را تاب دهند من سرنکشم ز خاکبوس در تو گر مهر و مهم دو تاج بر فرق نهند
ای آنکه بحسن و خوبیی به ز پری با روی چو مه چراغ اهل نظری گر دست زر افشان بگشایی بکرم شاید به دو اشرفی دو عالم بخری
ای کز تو پری رخان صفا یافته اند صد خسته دل از لبت شفا یافته اند از چرخ فلک سرمه و مهر گذشت از خاک درت دو تنگه تا یافته اند
ای آنکه لبت رونق شکر شکند چشم تو بغمزه صید دلها فکند جز غمزه شوخ آندو چشم خونریز که دید شوخی که بیکدست دو شمشیر زند
ای آنکه بود حسن دل افروز ترا شاه همه کرد بخت فیروز ترا نام شب و روز عنبرست و کافور یعنی دو غلام شب و روز ترا
ای کشته مرا بناله سینه خراش زین بیش بکین من دلخسته مباش با رشته جان کس مباف این سر زلف خوش نیست که تار و پود باشد دو قماش
ای داده فروغ گل رخ روشن تو خورشید فلک گلی است از گلشن تو چون ساز طرب وصل تو دارد چه عجب گر زره زند دو چنگ در دامن تو گر زره زند دو چنگ در دامن تو
چه نهالیست این خجسته ستون کز زمین سر رسانده بر گردون این ستون گلبنی است کز افلاک شاخ و برگش زده است خیمه بخاک نه ستون است این ز زرکاری که درخت زرست پنداری کلک نقاش با هزار جمال بر ...
بعد از حمد و ثنای جهان آفرین و درود بر روان سید المرسلین و آله الطیبین و عترته الطاهرین صلوات الله علیهم اجمعین پوشیده نماند که رندان دیر فنا که صوفیان صومعه قد سند و صبوحی زدگان م...
پوشیده نماند بر ارباب صورت و معنی که این بنده کم بضاعت اهلی شیرازی روزی برسم خدمت در صحبت صاحبدلان بود یکی از جمله آن قوم گنجفه یی در کمال تکلف ترتیب داده بود همانا میخواست که تحفه...
پهلوان زمانه یار علی که ز مرگش زمانه پر شورست با همه زور از اجل افتاد تا نگویی که کار بر زورست پیر ما گفت بهر تاریخش جای اصلی آدمی گورست
گل باغ دل میر محمود محروم که نخل قدش مرگ برکند از بیخ به بیمثلیش این دلیلی تمامست که شد میر محمود بی مثل تاریخ
این گوهر پاک کو جهانگیر شود خاک قدمش غیرت اکسیر شود تاریخ ولادتش چو جستم گفتد یارب که بکام اهل دل پیر شود
رفت آخر از جهان آن نیکنام کز مروت تخم احسان می فشاند سال تاریخش چو جستم عقل گفت شاه ملا مرد و نام نیک ماند
ز عالم رفت آن شاه قلی نام که با اقبال و دولت همنشین بود چو تقدیر آمد از تدبیر درماند چه تدبیر اینزمان تقدیر این بود چو جستم از خرد تاریخ فوتش خرد فرمود تقدیر اینچنین بود