شمارهٔ ۹۸۲
گنجی چو تو در سینه به کونین چه کارم مستغنی ام از هردو جهان من که تو دارم چون ذره بر آنم که به خورشید رسم باز در همت خو پست نیم گرچه غبارم درمان دل از لعل تو جویند حریفان من درد دل ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
گنجی چو تو در سینه به کونین چه کارم مستغنی ام از هردو جهان من که تو دارم چون ذره بر آنم که به خورشید رسم باز در همت خو پست نیم گرچه غبارم درمان دل از لعل تو جویند حریفان من درد دل ...
تو با فراغ خود امروز شاد و فردا هم مرا ز مهر تو دین شد ز دست و دنیا هم میان مسجد و میخانه ام خجل مانده ز بس که حرمتم آنجا نماند و اینجا هم خراب باده عشق توام که نشیه او هزار دل شده...
ز بسکه رخنه ز تیر تو در درون دارم دلی چو خانه زنبور پر ز خون دارم چو لاله ظاهر و باطن در آتش است مرا که داغ هم ز درون و هم از برون دارم مرا حلال چو فرهاد لعل شیرین است که دست در کم...
کنون که جامه چو من میدری که سر مستم خوش است سینه صفایی اگر دهد دستم زلاف مردمی ام قید خود پسندی بود سگ تو گشتم و از بند خویش وارستم بدان هوس که چو دیو انگان خورم سنگت هزار شیشه نام...
نیستم طاقت که آه داد خواهی بشنوم کآتشم در جان فتد هرگه که آهی بشنوم پیش ازین راضی نمیگشتم بدیداری ز دود راضیم اکنون که نامش گاهگاهی بشنوم گریه ام یاد آورد چون مردم ماتمزده ناله افت...
دی در رهش چو دیدم بس شرمناک گشتم او سرخ شد ز غیرت من خود هلاک گشتم از عشق من گر آن مه افسانه شد چو یوسف او جامه چاک آمد من سینه چاک گشتم پیرانه سر نکردم شرم از سفید مویی وز بهر نوج...
می ده که بی غبار غمی از جهان روم آلوده دل مباد کزین خاکدان روم خلق جهان بگریه من خنده گر زنند طوفان شود ز گریه گهی کز جهان روم تا زنده ام چو شمع ندانند قدر من قدر من آنگه است که من...
یاد من کردی من از بخت این زیادت یافتم تا چه نیکی کرده بودم کاین سعادت یافتم یکسخن گفتی و صد امید پیدا شد مرا کز نسیم این سخن بوی ارادت یافتم ناله من کرد گویا این که پرسیدی زمن کز ت...
در عهد تو آسوده کس از داغ ستم نیست گر سنگ سیاه است که بی آتش غم نیست خاک قدمت هرکه شود بگذرد از عرش ای خاک بر آن سر که ترا خاک قدم نیست آزار دل ما مکن ای گل که حرام است مرغ دل عاشق...
مکن ای خواجه میل سگ صفتان بدعت بد در این دیار منه چون زنی را رییس ده کردی خلق ده را تمام رخصت ده گرچه در ده زنی سگی باشد چند باشد ز بی سگی در ده
زاهد به رخ آن مه چو نگاه افکندت با اینهمه زهد در گناه افکندت گیرم ملکی به عشوه آن زهره جبین از اوج فلک به قعر چاه افکندت
ساقی قدحی که هست عالم نفسی وین یکنفس آن به که شود صرف کسی نیکان گل عالمند و باقی خس و خار با شاخ گلی نشین نه با خار و خسی
تا کی از گریه گره بر لب فریاد زنم سوختم چند گره بیهده بر باد زنم منکه از طالع شوریده خود در بدرم از که نالم چکنم پیش که فریاد زنم غم دل چند خورم کی بود آنروز که من بفراغت نفسی با د...
چندان بر آستان خرابات سر نهم کآخر قدم بمنزل مقصود بر نهم هرگز نکردم از صف مسجد ترقیی کو راه دیر تا قدمی پیشتر نهم یاد از در دل آمد و من بی خبر از و شب تا بروز گوش بر آواز در نهم هر...
هر چند که خود دل ببلای تو سپردم رحمی بکن ای ظالم بد مهر که مردم سیل ستمت عاقبت از جای مرا برد هر چند که در کوی وفا پای فشردم مسکین من سر گشته که در وادی امید هرگز به مراد دل خود را...
خوش آنکه تو بازآیی و من پای تو بوسم در سجده فتم خاک قدم های تو بوسم هر جا که تو روزی نفسی جای گرفتی آنجا روم و گریه کنان جای تو بوسم در باغ روم بی تو و هر سرو که بینم پایش به هوای ...
چند نالم ز غم و شهر پر آوازه کنم چون سگان ریش کهن را بزبان تازه کنم عشق تو گشت چو پروانه مرا بهر جلال نه چو بلبل ز پی شهره و آوازه کنم شوق من بیش ز اندازه چو حسن تو مرنج بر جمال تو...
من که از دور ترا بینم و مدهوش شوم کی بود طاقت آنم که هم آغوش شوم گرچه ناز تو مرا جامه تن کرد قبا کشته ناز تو ای سرو قباپوش شوم نالم از درد و زین ناله چو سودی نبود گریه زار کنم آخر ...
تا کی بغیر گویی من چشم و گوش باشم من هم زبان برآرم تا کی خموش باشم من خاک آستانم گر مدعی غلامست این خاکساریم به کان خود فروش باشم گر زیر خاک چون خم خشت از سرم بر آری بینی کز آتش دل...
دل کباب از لعل او چون از دلش بیرون کنم همچو آتشپاره یی چسبیده بر دل چون کنم ای چو جان جا کرده بر دل گر بتنگی از دلم خود برون رو جان من من چون ترا بیرون کنم چرخ بی رحم و تو بد مهر و...
من لاف تقوی تا بکی در خرمن طاعت زنم کو برق آتش سوز من کاتش زند در خرمنم آواره چون مجنون شدم نگرفت کرد امن مرا برخار صحرا گه گهی ماری بگیرد دامنم دستم مگیرایهمنفس کز گلخنم آری برون ...
دور از درت به تیغ نه از بهر جان شدم اندیشه از ملال تو کردم از آن شدم پایم ندید رفتن ازان در چو راندی ام گویی گداختم همه تن تا روان شدم بس در پی وصال تو میگشتم و نشد اکنون تو دست گی...
ای خاک درت قبله ی صاحب نظران بر صورت توست مشتری دل نگران خاک کف پای تو بود تاج سرش آن کس که بود پادشه تاجوران
ای آنکه ترا سوی رقیبان نگهست بیصورت حال تو دل من تبهست در دور قمر که شاه و درویش یکیست آنرا که بود تنگه بکف پادشه است