شماره ۳۶ - تاریخ ولادت
زهی فرخنده مولودی که کردست جهان از خرمی بر خلق گلشن پدر را چشم روشن شد ز رایش از آن تاریخ او شد چشم روشن

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
زهی فرخنده مولودی که کردست جهان از خرمی بر خلق گلشن پدر را چشم روشن شد ز رایش از آن تاریخ او شد چشم روشن
رفت آخر از جهان چشم و چراغ روزگار آنکه بود ار علم و دانش واقف سر نهان قرة العین جهان سید شریف از لطف بود سال تاریخش بود هم قرة العین جهان
بیمن دولت و اقبال شاه اسماعیل که هست بنده درگاه او علی سلطان درین مزار مبارک کمینه عبدالله بنای خیر نهاد از عنایت یزدان چهار طاق سرچشمه ساخت و ز توفیق چهار طاق سرچشمه سال هجرت دان
دلا امید بکار جهان چه می بندی چو خواجه روزبهان ناامید شد ز جهان چو بگذری بسر خاک او بیاد آور که گنج علم و کمال است زیر خاک نهان مپرس از پی تاریخ فوت او زنهار که سال فوت بود حال خوا...
این گنج نهان که ذات عالی نسب است در موهبتش میر محمد لقب است تاریخ وفات او چو جستم ز خرد فرمود که شیخ زاده با ادب است
خواجه محمود شاه صاحب فیض شد شهید از جفای چرخ برین دل و جان چون نماند در پیشش سر بسر کشته شد بخنجر کین رقم از خون خویش زد تاریخ خواجه محمود بیدل مسکین
دریغ از صنعی بیمثل کاخر اجل بشکست جام عشرت او همی گویند خلق از بهر تاریخ ز صنعی حیف و حیف صحبت او
آه ازین چرخ بیوفا کز وی دایم آزرده است بنده و شاه شد بباد فنا درین تاریخ سیدی احمد گل بهشت اله
هادی رهروان دین شیخ محمد آنکه بود لاهجی و بمعرفت آیت رحمت اله پرتو نور بخشیش برده ز آفتاب دست صورت نور بخشیش کرده خجل جمال ماه شد چو مسیح بر فلک سیاه ز خاک برگرفت کرد همای همتش سای...
آصف صفاتی کز نسل جابر نامش علی بد خلق از اصل متن ملک بود ملاکه آمد ز غیبش فرخ جبینی کز دیدن او شد عقل و اله سال ولادت هر کس بپرسید گو ماه شعبان صبح دوشنبه
فخر دین عادل بیمثل که در حفظ کلام ختم گردید بر آو آیت فرخ فالی نظم او سحر مبین است خصوصا تاریخ کز همه فضل نبودی دل پاکش خالی وقت تاریخ وفاتش شد از آن گفت خرد مولنا عادل بیمثل کجایی...
شاه منصور آن سعادتمند که نبودش ز نیکویی کمیی بود از نیکویی پی تاریخ شاه منصور مقبل آدمیی
از جهان شاهقلی رفت دریغ آنکه بودی ز غلامان علی سال تاریخ وفاتش بطلب از گل گلشن دل شاهقلی
از جهان رفت در محبت شاه آنکه بود از ازل غلام علی بود او آفتاب و تاریخش هم بود آفتاب شاهقلی
میر شمس الدین محمد چون برین در سر نهاد لطف یزدان دادش آخر اینچنین سر منزلی در پناه ام کلثوم از وثوق خدمتست زانکه بود آن اهل دل از روی معنی مقبلی لاجرم گویند خلق از بهر تاریخ وفات م...
دریغا از آن غنچه باغ دل که مقصود ما بود و خوش زود رفت چه مقصود شد گرگسی سال فوت بپرسد بگویید مقصود رفت
حیف از امیر شیخ علی شهریار عهد آن چشمه حیات ز پاکیزه گوهری کارش همیشه لطف و کرم بود و بهره داشت از خلق احمدی و کرمهای حیدری درویش پروری صفت آن بزرگ بود تاریخ هم بجوی ز درویش پروری
مکن تکیه بر مسند عمر فانی که سر رشته عمر بر بیوفایی است نگه کن بسلطان خلیل سرافراز که چون غرقه در خون ز تیغ جدایی است بفرمان شاهی فدا کرد جان را که فرمان شاهی چو حکم خدایی است فدای...
جهان صورت و معنی نظام دین محمود که قدوة العرفا بود و مفخر السادات گواه فضل و کمالش همین بسست که هست جهان صورت و معنی حساب سال وفات
اجل بحکم الهی چو کوس رحلت زد گرفت ساز سفر مرسل فرشته صفات چو او ز اهل بشارت هم از ازل بوده بشارت ازل او را شدست سال وفات
محبا حبیب الله آن مظهر لطف سپهر شرف آفتاب سعادت ز غیبش خدا داد مولودی الحق که آفاق روشن شد از آن ولادت کمال سعادت بود ظاهر از وی که تاریخ دارد نشان سعادت
ای حیرت صفات تو بند زبان ما انگشت حیرت است زبان در دهان ما جان می دهد نشان که تو در دل نشسته ای زان دلنشین بود سخن دل نشان ما ما ذره ایم و ذات تو خورشید قدر و شأن با قدر و شأن او چ...
کس از سرشت بدو نیک خلق آگه نیست بدان خدای که جان داد خلق عالم را خدا شناس توان شد بعلم و عقل ولی بهیچ وجه نشاید شناخت آدم را آدم از خلد برین دور شد از لذت نفس از سر عرش در افتاد با...
ایخواجه که فهم نکته سنج است ترا چند از پی زر دوی چه رنج است ترا چون از زر و مال غیر روزی نخوری انگار که صد هزار گنج است ترا