شمارهٔ ۱
ساقی قدحی که کار سازست خدا وز رحمت خود بنده نوازست خدا می خور بنیاز و ناز طاعت مفروش کز طاعت خلق بی نیازست خدا

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ساقی قدحی که کار سازست خدا وز رحمت خود بنده نوازست خدا می خور بنیاز و ناز طاعت مفروش کز طاعت خلق بی نیازست خدا
کس عزیز من نشد واقف بر اسرار خدا یوسف مصری بود حیران بازار خدا نور خورشیدی از شراری بنگری گر واقفی زانکه از هر ذره تابان است انوار خدا بگذر از رنگ یقین و چون صبا بیرنگ شو گر گل توح...
به شکر حق که کند شکر حق ستایی را کسی چه شکر کند نعمت خدایی را چه کبریاست ندانم ز ملک تا ملکوت چه فسحت است و فضا ملک کبریایی را کمال حکمت او میکند بنات نبات در امهات زمین نطفه سمایی...
الا ای ساقی گلرخ که گشتی شمع محفل ها ز غیرت عاشقان کشتی ز حسرت سوختی دل ها از آن روزست در دل ها خیال دانه خالت که دهقان ازل تخم محبت ریخت در دل ها فغان ای کعبه جان ها که در راه تمن...
مرا زمانه بسوزد بداغ غم تا چند که چشم روشنم از دود داغ تاریک است چراغ آه تو اهلی جهان کند روشن ولی چه سود که پای چراغ تاریک است
تا بلبل خویش یار گفته است مرا با سنگدلان گفت و شنفتست مرا هر شام به داغ تازه ای می سوزم هر روز ز نو گلی شکفته است مرا
ساقی قدحی که کار عالم نفسی است گر یک نفست فراغتی هست بسی است خوشباش به هر چه پیشت آید ز جهان هرگز نشود چنانکه دلخواه کسیست
آن شهنشاهی که بحر لافتی را گوهر است شحنه دشت نجف شاه ولایت حیدرست جویبار ذوالفقار از آب رحمت پرورید گلشن هر دو سر ازان صاحب هر دو سرست ذات پاک مرتضی را با کسی نسبت مکن زانکه این آب...
چون شاخ گل آنروز که در خانه زینی آشوب جهانی و امروز که چون سرو سهی بزم نشینی آشوب نشانی گه با من دلسوخته شیرین تری از شهد گه تلخ تر از زهر فریاد ز دست تو که یک لحظه چنینی یک لحظه چ...
به عهد یوسف من کز فرشته افزون است کسی حکایت لیلی کند که مجنون است اگر چه جام جمی آه از آن دل نازک که تا نفس زده ام خاطرت دگرگون است سگ تو واقف بیمار دل ز بیداری است تو مست خواب چه ...
یارب بگیر دست من پیر ناتوان کز دست عمر گرانمایه شده تباه موی سیاه را بعبث کرده ام سفید روی سفید را بگنه کرده ام سیاه
بهتر ز کمال عشق جانپرور چیست خوشتر ز جمال و طلعت دلبر چیست عشق آتش موسی است و حسن آب خضر زین آتش و آب در جهان خوشتر چیست
ساقی نظری به بینوانیی باری گر باده نمیدهی صلایی باری درمان منست یک نگه چون نکنی از نیم نگه نیم دوایی باری
تو در آتش ز تب چو نشمع و من دور از درت گردم مرا پروانه خود کن که بر گرد دسرت گردم لب از تاب تبت خشک و دو چشم از گریه گشته تر فدای آن لبان خشک و چشمان ترت گردم بخور عود و شکر برنتاب...
عمریست که من خاک ره درد کشانم چون سایه قدم بر قدم پیر مغانم از زهد برندی چو فتادم چه تفاوت آن روز همین بودم و امروز همانم با پیر مغان بسته ام اینعهد که دیگر جز خدمت رندان نکنم تا ب...
عمریکه بیرخت من درمانده بوده ام در حیرتم که بیتو چرا زنده بوده ام از من متاب روی که در ملک دلبری هر کس که شاه بود منش بنده بوده ام دایم هوای لعل لبی پخته ام چو شمع پروانه وار کشته ...
خوش آنکه پیش تو دور از دیار خود گریم بهانه غربت و بر حال زار خود گریم گهی که خاک شوم خیزم از مزار چو گرد بچشم خلق روم بر مزار خود گریم چو شمع گریه بپروانه کی کنم گر سوخت که گر توان...
دل با تو بگفتار و زبان با دگرانم در دیده تو منظور و بمردم نگرانم دور از توتنم خسته و دل ریش و جگر چاک مردن به ازین عمر که من میگذرانم از هجر تو چون رعد که با ابر بهاریست فریاد زنان...
بیک نظر که بر آن مه شب وصال کنم هزار ساله جفای فلک حلال کنم نظر بهیچ ندارم ز نعمت دو جهان مگر نظاره آن حسن و آن جمال کنم خیال وصل تو با آنکه شد محال مرا مجال و هم نه اندیشه محال کن...
ناچار اگر دمی ز سر کوی او روم جویم بهانه یی که دگر سوی اوروم یا رب شکسته پای کنم در مقام صبر تا کی زمان بسر کوی اوروم دل برد آن پریوش و هر جارود مرا آتش بدل در افتد و بر بوی اوروم ...
در سجود آستانت از سفر باز آمدیم گر بپا رفتیم از کویت بسر باز آمدیم چو مگس هر چند مارا راندی از خوان وصال ما اسیران بلا کش بیشتر باز آمدیم ریختیم از دیده خون تا ره بکویت یافتیم عاقب...
سنگ جفا بقصد دل زار خسته ام مفکن که من ز طالع خود دلشکسته ام خونابه گر شدست سرشگم عجب مدار داغ درون خویش بآن آب شسته ام ای مرغ نامه بر ز گزند ایمنی که من تعویذ چشم زخم ببال تو بسته...
با کس سخن مگو که من از غیرت آتشم آهی مباد کز جگر گرم برکشم من آن گلم که آتش سوزنده ام تمام آن به که باد نسازد مشوشم گر ناله یی کنم نه ز بیدردیم بود من عاشق صبورم و با درد خود خوشم ...
نور دو چشم کز برم بریده رفته است هیچ نمی رود زدل گرچه زدیده رفته است پای بدامن کفن زان نکشد شهید عشق کز سر مستی جهان دست کشیده رفته است کعبه جان کجا برد بار تعلق خسان یافته ره در آ...