شمارهٔ ۱۰۲۸
از برون چون مگس آلوده بشهد هوسیم وز درون با ملک سدره نشین همنفسیم گرچه در باغ جهان مرغ دل ما ننشست چاره صبر است و تحمل که اسیر قفسیم گلبن گلشن قدسیم بر اهل نظر گرچه در چشم خسان خوا...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
از برون چون مگس آلوده بشهد هوسیم وز درون با ملک سدره نشین همنفسیم گرچه در باغ جهان مرغ دل ما ننشست چاره صبر است و تحمل که اسیر قفسیم گلبن گلشن قدسیم بر اهل نظر گرچه در چشم خسان خوا...
سرو من چون سخن از لعل چو قندت گویم بوسه یی خواهم و ترسم که بلندت گویم آتش دل مگر از سینه خود آید بزبان ورنه من حال دل سوخته چندت گویم میرسی خرم و خندان مگذر بهر خدا تا دعایی ز پی د...
شادم اگرچه خاطرم اندوهگین ازوست کم شادیست این که دل من غمین ازوست آن سرو پاکدامن ازین باغ کم مباد کاین پاک دیده را نظر پاک بین ازوست هرگز نکرد گوشه چشم از کرم به ما مارا اگرچه چشم ...
طمع تراست که مقبول کاینات شوی مکن دو کار اگر شاه اگر گدا باشی به هیچ جا مرو ایدوست بی طلب هرگز ز هیچکس مطلب هیچ هر کجا باشی
جز محنت و غصه حاصل دنیا چیست حال بدو نیک این جهان پیدا نیست کاش این دو سه روز هم نمیبود کسی کاین زندگی ارزنده این غوغا نیست
بصبر اگرچه بسی روزها بسر کردم دگر ربودیم از دست تا نظر کردم بیک نظر که بکردم من از پی راحت جراحت جگر خویش تازه تر کردم دلم بهجر تو چون آرمیده بود چرا طپیدن دل آسوده را خبر کردم دگر...
کاش آنزمان که سوخته میشد ستاره ام میسوخت اول این جگر پاره پاره ام گاهی که تیغ خشم کشی در میانه ام وانگه که بزم عیش کنی بر کناره ام چندانکه بیش بنگرمت تشنه تر شوم ز آب حیات سیر نساز...
پیش تو ایطبیب جان بسکه ز خویش میروم حال نگفته از درت بادل ریش میروم از همه کس چو ذره ام پیش تو آفتاب پس گر بمنت نظر بود از همه پیش میروم پیش زبان مدعی چون مگسم چه غم بود من که بباد...
غیرت عشق کی هلد کز ستم تو دم زنم ورنه بیکدم از غمت هر دو جهان بهم زنم ای پی داد میزند آتش آه من علم چند ز آتش ستم بر فلک این علم زنم جامه دران من از غمت دست خسان بدامنت بیم بود که ...
چند از هوس آن لب چون قند بسوزم گر سوختنی هم شده ام چند بسوزم مگذار که از تلخی آن گریه جانسوز در حسرت آن لعل شکر خند بسوزم دل نامزد عشق کسان ساخته جانرا در آتش تو بهر زبان بند بسوزم...
سخن نگفته بهم جنگ و ماجرا داریم عجب حکایت و حرفیست اینکه ما داریم دل من و تو بهم آشنایی دارند من و تو اینهمه بیگاننگی چرا داریم نظر بهمت ما کن مبین بکسوت فقر که زیر خرقه پشمینه کیم...
تا کی خمار محنت آن سیمبر کشم او می خورد بمردم و من دردسر کشم درد مرا بغیر چه نسبت که مدعی خار از قدم بر آرد و من از جگر کشم ظاهر شود خرابی عالم ز سیل اشک روزی که من گلیم خود از آب ...
منعت از همنفسان چند بصد پند کنم من که خود دلشده ام منع کسان چند کنم بیوفایی مکن از دوری من حمل که من گر کنار از تو کنم بهر زبان بند کنم جای دوری بود از رشک رقیب تو ولی چون زیم بیتو...
با چون تو شوخی سرو قد عاشق کش و طناز هم گل را نزیبد ناز کی سرو سهی را ناز هم هرچند خونم میخوری هرگه که میبینم ترا دل میبرد سوی توام جان میکند پرواز هم صد خسته بهر پرسشی جان داد و ت...
ز بسکه خار ملامت کشیده دامانم میان خار ملامت چو چشم حیرانم چو خاک پات نیم آب زندگی چکنم به خاکپای تو کز زندگی پشیمانم مپرس حال پریشان ببین که زلف ترا صبا چگونه پریشان کند پریشانم ک...
گویم سیاه بختی ام از دود آه کیست چون خود ستاره سوخته باشم گناه کیست جانی که من کنم که کند همچو کوهکن سنگی که هست درره من پیش راه کیست سر تاقدم در آتش محنت بسوختم یارب چه کردم این ا...
چند مردم بکشی رسم بزرگی آنست که گنه بینی و از غایت احسان بخشی سهل باشد چو اجل جان ستدن از هر کس سعی آن کن که مسیحا شوی و جان بخشی
عالم که چو چشم باز کردی هیچست هر کار کزو بساز کردی هیچست چون صورت آینه تماشاش خوشست گر دست طمع دراز کردی هیچست
هست کحل بصر از خاک ره او هوسم لیک ترسم که شوم خاک و بگردش نرسم با تو چون در سخن آیم که ترا چون بینم آتش شوق تو در سینه بسوزد نفسم شمع من چون تو بخلوتگه عشرت باشی بادرا ره نبود سوی ...
جان نذر کرده ام که بپایت فدا کنم پیش آی تا بنذر خود آخر وفا کنم شرمنده ز آسمان و زمینم که بهر تو تا کی بسجده افتم و تا کی دعا کنم با من نکرد هجر تو کاری که دامنت از دست تا بروز قیا...
دل از آرزو چه خون شد بدعا چه کام خواهم همه آرزو و کامم ز خدا کدام خواهم سر وصلت ای پریوش نبود مرا ولیکن سر خویش زیر پایت بگه خرام خواهم هوسم بود که طوبی نگرم ولی نه چندان که خرام س...
چو بینم هر دمت با غیر از غیرت خراب افتم تو دست دیگری گیری و من در اضطراب افتم چو آیی با رقیبان روزها اندر لب جویی چنانم آتشی در دل فتد کز غم کباب افتم خوشم با دوزخ هجران بهشتی رو ا...
دش از داغت زمانی در غم دل بوده ام سوختم زین غم که یکدم از تو غافل بوده ام ناصحا مهر پریرویان مرا دیوانه کرد ورنه من هم روزگاری چون تو عاقل بوده ام در چمن گر بوده ام در سایه سنبل بخ...
طوفان کنم از اشک و رخ خاک بشویم گرد غم و محنت ز جهان پاک بشویم گر بحر سرشکم به فلک موج بر آرد نقش ستم از صفحه افلاک بشویم تا چند کشد زخم دلم محنت مرهم وقتست که دست از دل صد چاک بشو...