شمارهٔ ۱۱
ساقی دل ما سوخته از مشتاقیست بازآ که طبیب درد مستان ساقیست جان دادن امیدست مرا در قدمت تا جان بودم امیدواری باقیست

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ساقی دل ما سوخته از مشتاقیست بازآ که طبیب درد مستان ساقیست جان دادن امیدست مرا در قدمت تا جان بودم امیدواری باقیست
آمد عشور و خاطرم افکار کرده است درد حسین در دل ما کار کرده است کافر به مومن این نکند کان سگ یزید با خاندان حیدر کرار کرده است قدر حسین کم نشد و شد عزیز تر خود را یزید روسیه و خوار ...
این مغبچگان به ما ملامت چه کنند بی جرم و خطا ما را به در از کوی سلامت چه کنند از راه جفا امروز اگر کشند ما را بستم وز پیش برند فردا که بود روز قیامت چه کنند ماییم و شما
عاشق مجنونم و صحرای غم جای من است گر بمیرم دورازو کس را چه پروای من است سوختن در آفتاب غم نه کار هر کس است سایه من داند این محنت که همپای من است با در و دیوار در جنگم ز مستیهای عشق...
بر تخت عافیت دل من پادشاه بود تا کرد شاه عشق تو در جان سرایتی در ملک دل چو عرصه شطرنج فتنه هاست غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
هر چند که عاشقی دل افکارتر است کار دل او ز عشق دشوار تر است در جمجمه طریق عشق آنکه فتاد هر چند که میرود گرفتار تر است
از بسکه پیش روی بتان سجدها کنم شرم آیدم که روی دعا با خدا کنم اکنون که دین نماند بتان گر جفا کنند باری به بت پرستی خود من وفا کنم من از دو کون دامن یاری گرفته ام دیوانگی بود اگر آن...
همدمان رفتند و من از همرهان وامانده ام میرم از این غم که بی یاران چرا من زنده ام تاب وصلم نیست ایمه چون زیم در هجر تو وای بر مردن چو من در زندگی وامانده ام داغ سودای غمت دیوانه کرد...
در کمال است جمال تو که ما می طلبیم این زمان فرصت وصلت ز خدا می طلبیم تو ببتخانه و ما بهر تو در کعبه بذکر الله الله تو کجا ما ز کجا می طلبیم ما نه آنیم که رنجیده ز دشنام شویم بلکه د...
مگو که سر بگریبان نشسته غمناکم که مست بوی محبت ز سینه چاکم چو ذر مهر تو از خاک برگرفت مرا همین بود شرفم ورنه من همان خاکم نظر بدیده ادراک در جهان کردم بجز تو هیچ نیاید بچشم ادراکم ...
گیریم که خود خار بلا اینهمه کشتیم سر رشته تقدیر بتدبیر نوشتیم دایم دل ما رام بهشتی صفتان است پیداست ازین شیوه که مرغان بهشتیم زان روی سفیدیم که با نامه سیاهی حرف بد کس بر ورق دل نن...
خوش آنکه همنفس یار خویشتن بودم رفیق و همدم و همراز و همسخن بودم خوش آنکه جلوه چو میکرد آفتاب رخش من آفتاب پرستی چو برهمن بودم خوش آنکه در چمن حسن آنگل از مستی همی شکفت و منش بلبل چ...
نه کس ز بهر تو یارم نه یار کس من هم نه دوست غیر تو دارم کسی نه دشمن هم طمع بعمر ابد از حیات وصلم بود کنون ز هجر تو راضی شدم بمردن هم دریغ کشت جوانی که برق پیری سوخت برفت خرمی ما بب...
مشنو که از تو سلسله مو در شکایتیم دیوانه ایم و با دل خود در حکایتیم جان بر لبست و منتظر یک اشارتست موقوف یک نگاه تو ای بیعنایتیم زین در نمیرویم بمیریم غایتش بنگر که در مقام وفا تا ...
زان مرهم دل غیر دل ریش ندیدیم هرچند که دیدیم ازین پیش ندیدیم منصور هم از دار نمایش غرضش بود مردی که بپوشد هنر خویش ندیدیم هرچند که گشتیم چو مجنون ز پی یار یاری بجز از سایه خود بیش ...
ما حرف ملامت همه از سینه بشستیم با دشمن و با دوست دل از کینه بشستیم تا برق رخ ساقی ما در قدح افتاد دست از خود و از خرقه پشمینه بشستیم المنه لله که بیک جرعه وصلت درد از دل و دل از غ...
گمره عشقم و نبود به من مست گرفت که چنین می بردم او که مرا دست گرفت خاک ره گشتن ما عین سرافرازی بود چشم کوتاه نظر همت ما پست گرفت موج بحر کرم افکند مرادم به کنار ورنه این صید نشاید ...
نشستم زیر تیغ مردکی دلال در حمام عجب زخمی زد و گفتم عفاک الله نکو کردی پس از آن زخم آبی ریخت سوزان بر سرم گفتم به زخمی آنچنان راضی نگشتی داغ هم کردی
عمرم که بگفتگو درین خانه گذشت یکچند بوصف چشم مستانه گذشت یکچند بذکر جام و پیمانه گذشت القصه شب عمر بافسانه گذشت
ز رقیب او چه سازم که کند نظر بکین هم چه رخی گشاده دارد که کند گره جبین هم ز غم بهشت رویی من خسته را چه دوزخ جگریست پر ز آتش نفسی است آتشین هم بکشد هزار عاشق نکشیده تیغ و شاید که بر...
پیشت چو آب دیده خود خوار مانده ایم خواری ز پیش ماست که بسیار مانده ایم از جور سنگ فتنه رفیقان گریختند ما پا سکشته ایم حزین وار مانده ایم مجنون و کوهکن ز غم آسوده دل شدند ماییم کز غ...
ذره خاکم و در کوی تو گر گم باشم به که یکذره غبار دل مردم باشم اینچه مستی است که چونغنچه ببوی تو مرا چاک گردد دل و در عین تبسم باشم صاف می گر نبود درد سفالیست بسم من نه آنم که مقید ...
چند این دل سودازده را پند بگویم دیوانه شدم بیهده تا چند بگویم سوگند دهندم که کنم ترک تو ای بت کفرست که ترک تو بسوگند بگویم درد دل دیوانه بدیوانه توان گفت سودی ندهد گر بخردمند بگویم...
بپای سرو تو افتاده ایم و مدهوشیم بیاد قد تو با سایه ات هم آغوشیم بدام کس نفتد طایر فلک هرگز تو صید ما نشوی ما بهر زه میکوشیم حقوق صحبت دیرینه یاد کن ساقی که سالهاست که از خاطرت فرا...