شمارهٔ ۱۱۱۵
ترک خوبان گرچه از دست ملامت میکنیم چون بهشتی صورتی دیدم قیامت میکنم ذکر دل گر میکنم بر من گمان دل مبر من حدیثی با تو از روز سلامت میکنم میکنم عرض نیازی گر سگت را جان دهم تا نپنداری...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ترک خوبان گرچه از دست ملامت میکنیم چون بهشتی صورتی دیدم قیامت میکنم ذکر دل گر میکنم بر من گمان دل مبر من حدیثی با تو از روز سلامت میکنم میکنم عرض نیازی گر سگت را جان دهم تا نپنداری...
خواهم غبار گردم از کوی او بر آیم از کوی او بر آیم در صحبت حریفان از چشم اشکبارم طوفان غم برآید چون من ز در درآیم سوزم ز شوق رویت وز رشک همدمانت هرچند بیش سوزم پیش تو کمتر آیم من ذر...
اگر تو دور کنی از درم صبور شوم ولی خدا نگذارد که از تو دور شوم سرم ز سجده این در چه خوش حضوری یافت خوش آنکه خاک درت از سر حضور شوم شبی چو آبحیات از درم درآ ای شمع که گرچه ظلمت محضم...
شرگشته ام و چاره تقدیر ندارم در مانده تقدیرم و تدبیر ندارم منصور فت گر بکشندم بسردار از عشق تو جز ناله شبگیر ندارم دیوانه بصد عقل من غمزده جانست من غایتش اینست که زنجیر ندارم زاهد ...
دیده دریا چو شد از گریه چه تدبیر کنم دل بطوفان نهم و چشم به تقدیر کنم پیرم و مست جوانان ز خودم شرمی باد که جوانان نکنند آنچه من پیر کنم کس ره من ندهد در حی لیلی وش خویش مگر اینصورت...
وقت طرب ایام گل و موسم کشت است میخانه ما در همه ایام بهشت است بی یاد تو در هیچ مقامی نه نشستم گر گوشه محراب و گر کنج کنشت است سر تا قدمی روشنی دیده چو خورشید ایزد تن پاکت مگر از نو...
هرچند کسی علم و هنر دارد و کوشش باید مدد بخت ز توفیق إلهی تا بخت نباشد نشود کار کسی راست ور بخت بود راست شود هر چه تو خواهی
زینگونه که عمر من درویش گذشت ضایع همه عمر من کم و بیش گذشت این نیز که مانده گر منم صاحب عمر ضایعتر از آن رود که از پیش گذشت
خوش آنکه نهی پای بسر منزل خاکم آبی زنم دیده دهی بر دل خاکم شادی که برویم دگر از خاک چو سبزه گر سایه سرو تو شود مایل خاکم ای بحر کرم باز بیک موج عنایت برهان ز جگر تشنگی ساحل خاکم دل...
چو یار رخت سفر بست من چه کار کنم وداع عمر کنم یا وداع یار کنم تویی که می روی از چشم من چنین سرمست منم که دوری ازین چشم پرخمار کنم تو اختیار سفر کردی از نظر رفتی من از غم تو مگر مرد...
آنکه شب روز طرب کرد ز روی چو مهم گر بتابد رخ خود وای بروز سیهم آفتابی که من از یک نگهش زنده شدم چکنم گر نکند از کرم خود نگهم زان ز نخدان من مسکین چو بچاه افتادم دوست گر دست نگیرد ک...
بهر جا چشم بگشایم جمال یار می بینم تو گویی صورت یار از در و دیوار می بینم جهانی عاشق رویش ولیکن رخ ز من تابد که من در عین بیتابی درو بسیار می بینم مگر درمان درد من شکیبایی کند ورنه...
یکدم ایساقی جان می ده و مدهوش کنم باشد این غم که مرا کشت فراموش کنم خرقه پوشان ورع را خبر از عشق کجاست حل این نکته ز مستان قباپوش کنم من و خون خوردن از او گو مدهم لاله قدح خون خورم...
رخ بخون سرخ کند دیده گریان خودم نا بدین رنگ شماری ز شهیدان خودم میل جانبخشی عیسی نکنم بی لب تو بلکه در هجر تو بیزار هم از جان خودم چکنم گر نکنم ناله چو مرغان قفس مرغ مهجورم و مشتاق...
سگ توییم و بر آن در شکسته حال خوشیم سبوی بخت شکستیم و باسفال خوشیم ترا شکست مباد ایمه تمام که ما به دلشکستگی خویش چون هلال خوشیم دو روز عمر بما گر وفا کند چون نوح نه یک دو روز که ب...
از جهان چون لاله داغت ایسهی قد میبریم از ازل آورده ایم این داغ و با خود میبریم میرویم ازین چمن با دست خالی همچو گل داغ دل کاورده ایم اینجا یکی صد میبریم جان من با عاشقان گر بد کنی ...
ایهمه آرزوی تو فکر من و خیال هم چند بر آرزو زیم آرزوی محال هم لعبت چنین مگر تویی کز هوس تو بت پرست صوفی سالخورده شد کودک خردسال هم شامگهی ببام خود جلوه ناز اگر کنی ناز تو ماه بشکند...
من دردمند و ناتوان او سرکش و خونخواره هم حالم خراب از جور او کار دل بیچاره هم هجرش همه محنت بود وصل آتش حسرت بود نی دوریم طاقت بود نی طاقت نظاره هم ز آهوی چشم آنجوان این پیر زار نا...
جز از وصال تو با کس سر وصولم نیست به جز قبول تو هیچ از جهان قبولم نیست اگرچه بی تو به هر سر چو باد می گردم به هیچ منزل راحت سر نزولم نیست زدست طعن چنان سر به جیب از آن دارم که تاب ...
مکن شهوت که بی مغزی است هرچند که گرد شاهدان نغز گردی شد آب پشت و مغز مهره توست چو شهوت پرکنی بی مغز گردی
در مذهب عاشقان که رمزی دگرست مشنو که چو من نامه سیاهی دگرست طاعت به ریا کنم نه از بهر خدا فریاد که طاعتم گناهی دگرست
ما پیش تیغ سر به ارادت نهاده ایم قربانی توایم و بدین کار زاده ایم بر ما چو شانه تیغ زبان ها کشیده اند تا یک گره ز سنبل زلفت گشاده ایم گر دیگران ز آتش خشمت گریختند ما همچو شمع تا دم...
چند نالم ز غم و شهر پر آوازه کنم چون سگان ریش کهن را بزبان تازه کنم شوقم اندازه حسن تو ندارد ایمه کی توانم که نظر بر تو به اندازه کنم چشم بستم ز تو و عشق نه آنست که من تکیه بر ملک ...
بگذر ز آب خضر و دم از جام جم مزن اینها حکایتی است قدح نوش و دم مزن دوزخ نه زان ماست دلا فال بد مزن در عیش کوش و قرعه همت بغم مزن ای آه سینه سوز مکن شعله را بلند بر بام بی نشانی ما ...