شمارهٔ ۱۱۷
از جام کرم قسمت هر کس دوریست وین درخور مشرب ار نباشد جوریست موسی صفت از معرف حق همه را طوریست ولیک طور هر کس طوریست

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
از جام کرم قسمت هر کس دوریست وین درخور مشرب ار نباشد جوریست موسی صفت از معرف حق همه را طوریست ولیک طور هر کس طوریست
ای سنبل زلف سیهت چین همه بر چین از داغ تو شد نافه جگر سوخته در چین با مدعیان نیست جز آلایش دامن دامان خود از صحبت اینطایفه برچین مجنون صفتم دید سگان صف زده گردم گفتا برو از کوی من ...
بآرزوی تو خوشحال میتوان بودن بیک نگاه تو صد سال میتوان بودن قبول بخت بباید که کشته تو شوم شهید عشق باقبال میتوان بودن اگر بر آن کف پاروی خود توان مالید چو خاک بهر تو پامال میتوان ب...
او در دل و چون باد صبا در بدرم من پرسم خبر از غیر و ز خود بیخبرم من شکر بر طوطی فکن و گل سوی بلبل آتش بمن انداز که مرغ دگرم من خلقی همه نزدیک و تو مپسند که از دور چون صورت دیوار بح...
دل شکستند بسنگین دلیم سیمتنان آه از این سنگدلان وای ازین دلشکنان چشم من گر سپر ناوک مژگان سازی به که در دیده مردم گذری غمزه زنان گر چو فرهاد شوم کشته خوبان چه غمست جان شیرین بفدای ...
ساقی قدح پر از می چون سلسبیل کن کار جهان حواله بنعم الوکیل کن پرواز جبرییل به معراج عشق نیست فر همای همت خود جبرییل کن صد دل کباب از نمک خوان حسن اوست نظاره ملاحت خوان خلیل کن شد خ...
سگ این درم بسنگی دل من صبور میکن وگر از درم برانی نگهی ز دور میکن تو اگر چو گل بسوزی دل صد هزار عاشق چه غمت بود ولیکن حذر از غرور میکن من اگر چو ابر گریم ز جفای غیبت تو تو چو برق خ...
دل که جای تست چون سازیم جای دیگران چون ترا بیرون کنیم از دل برای دیگران ما خود اندر کنج غم سوزان بتاریکی ز بخت برق آه ما بود شمع سرای دیگران ذره ذره گر کند خورشید عشقش جان ما ذره ی...
ایشوخ پر کرشمه کم التفات من تلخست بی لب شکرینت حیات من من جرعه حیات هوس داشتم ز خضر خط لبت نوشت بکوثر برات من آب دهان بخاک فکندی و خضر گفت ایخاک رهگذار تو آب حیات من با آن فسون غمز...
کام دلم از وصل بیک سجده روا کن اینکار نه از بهر من از بهر خدا کن محنت زده و تیره دل از شام فراقم ای صبح سعادت نظری جانب ما کن داغیست ز تبخاله می بر لب لعلت زخم دل مارا هم ازین داغ ...
از در کعبه چه حاصل به در یار نشین روی بر دوست کن و پشت به دیوار نشین گر دلت تیره بود رشته تسبیح چه سود سینه صافی کن و در حلقه ز نار نشین در صف میکده سجاده نگنجد ایشیخ بفکن این بار ...
آن شوخ سوارست و سوی ما گذرش نیست خورشید بلندست و شب ما سحرش نیست تا کار دل ما بکجا میرسد آخر کز غمزه خون ریز جوانان حذرش نیست اکنون که به عاشق کشی آن شوخ خبر داد عاشق چه نشیند مگر ...
مجنون چه اگر تشنه بحسن لیلی است لیلی بمثل قطره و مجنون سیلی است یونس بدرون ماهی اندر صورت ماهی بدرون یونس اندر معنی است
خار خاری که بجان ریشه زد از عشق گلی کی بقطع نظری از هوش وی برهی صدره از وی ببری سر زند از دل دگرت تارگ و ریشه اش از جان نکنی کی برهی
لبز غم تو خشک شد دیده تر هم آنچنان سوخت جگر بداغ دل خون جگر هم آنچنان ایگل خوش نسیم من رفتی و بلبل ترا گریه شب بحال خود آه سحر هم آنچنان سبزه دمید و خشک شد لاله شکفت و برگ ریخت نرگ...
شاه حسنی یکنظر سوی گدای خود ببین ای سر من خاک پایت زیر پای خود ببین گوشه چشمی فکن ای آفتاب و ذره وار جان ما جمعی پریشان در هوای خود ببین دیده شد جای تو ز آن آرایمش چون لعل و در نور...
خواهی که عاشقانه سماعت کند خوشان جانرا بر آستین نه و بر دوست برفشان صحبت خوشست و ناخوشم از غیر می کجاست تا کم کنند درد سر خویش ناخوشان تا کی عذاب جان کشم از زاهدان خشک بد دوزخیست ص...
سخن بگو و دل از من بیک سخن بستان بیک کرشمه شیرین مرا ز من بستان بیک حکایت شیرین هلاک کن خسرو تو شاه حسنی ازو داد کوهکن بستان مده بدست اجل کز ستم کشد زارم چو دادنیست مرا جان ز خویشت...
گر با من مستی حذر از بیهده گو کن در سینه من آی و در فتنه فرو کن چون غنچه دمد بوی ترا ایگل ز دل من زنهار که بشکاف دل ریشم و بو کن ای قبله پرست از بت ما شرم نداری تا چند کنی سجده گل ...
بر توسن ناز آنپسر میتاخت چون برق یمان تا دیدمش رفت از نظر دیدن همان رفتن همان چون پیر کنعان از جهانبستم نظر از یار خود جاییکه نور دیده ام شد از نظر پنهان روان اول بلطف و مردمی صید ...
وقت مرگ از سخنی درد مرا تسکین کن تلخی زهر اجل در دل من شیرین کن من نگویم که مرا عشوه وصل تو دواست تو بهر شیوه که خواهی دل من تسکین کن سیرت از غمزه دیدار نشاید دیدن یکنفس خواب کن و ...
در غنچه چو گل تا بکیی گوش بمن کن از پرده برون آی و تماشای چمن کن بگشود دهن با تو سحر غنچه بدعوی بلبل بصبا گفت که خاکش بدهن کن مردم ز هوس شب چو سگت پیرهن خود در پیش من انداخت که برد...
مزاج زهر اگر کوشش کنی شیرین توان کردن درون مدعی مشکل که پاک از کین توان کردن نه از باد هوا هرکس ازین گلشن برد بویی بصد خون جگر چون گل نفس مشکین توان کردن اگر خون جگر باشد که مشک چی...
آن جوان عاجز کش و من ناتوانی اینچنین چون کشم پیرانه سر جور جوانی اینچنین گه کند خندان چو شمع از وصل و گه گریان ز هجر تا زمانی آنچنان سوزم زمانی اینچنین ابرویش با من بقصد جان کمان ز...