شمارهٔ ۱۱۹
بر صید حرم تیغ مزن زانکه حرام است کار دل صد خسته به یک غمزه تمام است در خیل محبان تو مجنون که شناسد عشاق تو بسیار بگوییم کدام است جام جم ما درد سفال سگ او بس جم با همه حشمت سگ این ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
بر صید حرم تیغ مزن زانکه حرام است کار دل صد خسته به یک غمزه تمام است در خیل محبان تو مجنون که شناسد عشاق تو بسیار بگوییم کدام است جام جم ما درد سفال سگ او بس جم با همه حشمت سگ این ...
گر آدم و گر فرشته گر دیو و پری است حسن تو ز روی جمله در جلوه گری است بیگانه و خویشند درین خانه یکی هر کس که یکی دو بیند از کج نظری است
باده می نوش و بدین مشغله می گذران کار عالم گذرانست تو هم می گذران تو پسندیده خصالی و کرم شیوه تست هرچه از ما نپسندی به کرم می گذران جام جم گر نبود همت خود دار بلند باده می نوش و بص...
من زار و دل غمزده هم زار تر از من در عشق تو کس نیست گرفتارتر از من کار همه دشوار شد از عشق ولیکن بر کس نبود عشق تو دشوار تر از من بیمارم و غیر از دل خود نیست طبیبم او نیز بصد مرتبه...
ایدل به غم بساز و وصالش طلب مکن ترک مراد خود کن و ترک ادب مکن ساقی بیا که خواب شب واپسین بس است هشدار و روز عیش به بیهوده شب مکن زین آه پر شرر که بر افلاک میرود آتش اگر ز چرخ ببارد...
سوختم چون لاله چشمی بر دل چاکم فکن یا برآر از خاک یا یکباره در خاکم فکن چون بخاکم گر زنده خواهی دیگرم قطره یی بر خاک از آنروزی عرقناکم فکن پیش از آنساعت که گردد کار گر زهر اجل جرعه...
درد از طبیب گرچه نهفتن نمی توان درد دلی مراست که گفتن نمی توان خواهم شکفته رو زیم از غم چو گل ولی هرگز بزهر خنده شکفتن نمی توان خواب صبوح اگرچه بیوسف رخان خوشست غافل ز گرگ حادثه خف...
من اگر شکسته عهدم تو وفای خود نگه کن به خطای من چه بینی به عطای خود نگه کن به ره تو شهسوارا ز فرشته ره نباشد به سر خودت که گاهی ته پای خود نگه کن به درون نامرادان منگر به تیره بختی...
نپرسد جز وفا چیزی خدا روز جزا از من مپرس از بیوفایی کان نمیپرسد خدا از من دلم چون نافه خونشد در وفاداری و دلشادم که با هر کسکه باشد میدهد بوی وفا از من نه تنها من ترا خواهم که شهری...
به اعتقاد وفا بر کس اعتماد مکن گر اعتماد کنی هم باعتقاد مکن چو آخرم بجز از زهر غم نخواهی داد دل مرا هم از اول بوعده شاد مکن دعای عمر هر آنکس که میدهد بر ما بگو که آتش ما را بهر زه ...
کی مدعی نهد سر در سجده نکویان از دیو بر نیاید کار فرشته خویان چون من شهید عشقم خونین کفن برآیم تا سرخ رو بر آیم پیش سفید رویان جاییکه آهویان را سودای سنبلی نیست چون جان من نسوزد از...
بیا ای عشق جان سوز آتشم در جان محزون زن بیا ای آتشین آه و علم بر بام گردون زن خیالت می رسد در دل کجا جان در میان گنجد بگو سلطان رسید اینک تو ز آنجا خیمه بیرون زن تنور سینه می جوشد ...
تا چند خشم و ناز و کین برخیز و باز از در درآ عاشق کشی از سر بنه عاشق نواز از در درآ بی صورت زیبای تو صحبت صفایی نیستش مجلس گلستان کن دگر چون سرو ناز از در درآ در مسجد ارباب ورع خوا...
گنج سخنم مایه ندزدم چو حریفان در مال کسان میل بدین پایه حرام است ما را که خدا داده بود چشمه حیوان دریوزه آب از در همسایه حرام است
ای کرده چو ذره حسرت اندوز مرا چون سایه ز غم کرده سیه روز مرا خورشید رخا مهل چنین مرده دلم باز آی و چراغ دل برافروز مرا
ساقی ببهشت اینهمه مشتاقی چیست جنت می ساقی بود و باقی چیست آنجاست می و ساقی آنجاست همی پس در دو جهان به زمی و ساقی چیست
آمد عشور و در همه ماتم گرفته است آه این چه ماتم است که عالم گرفته است ماه محرم آمد و بیگانه را چه غم کاین برق به سینه محرم گرفته است زان مانده است تشنه جگر خاک کربلا کز خون اهل بیت...
تا نقش نعل اسبت محراب اهل دین است عشاق را سجودی در هر گل زمین است ای آفتاب اگر من سر گشته ام چو ذره من خود برین نبودم چرخ فلک برین است طوفان آتشی تو عالم بسوخت حسنت یا آفتاب محشر ط...
عارف بجز از عارف آگاه کجاست هر بوالهوسی رهبر این راه کجاست از هستی خود چه گم شود عاشق فرد یابد که مقام لی مع الله کجاست
تن را بسوز و جانرا با دوست همنشین کن احرام کعبه جان گر میکنی چنین کن از زخم ناوک غم شد سینه رخنه رخنه گر حال دل ندانی آن را قیاس این کن جادو وشان بیدین در بند دستبردند بهر خدا که د...
خون شد ز بخت بد جگر لخت لخت من دشمن نکرد آنچه به من کرد بخت من چندان نسیم عشق تو بنشست در کمین کآخر چو گل به باد فنا داد رخت من با من چو کوهکن دل کوه است در فغان از کار سخت من نه ک...
مجنون منم در عهد تو لیلی تو در دوران من حسن آیتی در شان تو عشق آیتی در شان من عیسی دمی چند از جفا قصد هلاک من کنی آب حیاتی تا بکی آتش زنی در جان من ترسم ز چشم مردمت ایگنج حسن آفت ر...
گرچه از داغ تو سوزد دل بیحاصل من نزنم دم که کسی بو نبرد از دل من جز سفال سگ کویت نشود خاک تنم غیر از این خاصیتی نیست در آب و گل من خانه روشن نشود تا تو نیایی ز درم که چراغی نبود غی...
ز بهر جان نتوانم نظر برید از تو که یک نگاه بصد جان توان خرید از تو دلم شکاف دم و داغها بنگر ببین که قطره خونی چها کشید از تو ز شوق وصل تو عاشق فروخت هر دو جهان اگر چه هیچ خریداری ن...