شمارهٔ ۱۲۰۵
پای سگی که دیده ام شب به در سرای او بسکه بدیده سوده ام آبله کرده پای او بسکه صفاست بر رخش چون نگرد بر آینه آینه نیز بنگرد روی خود از صفای او شیوه ناز دلبران هرچه خوش آمدش فلک زانهم...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
پای سگی که دیده ام شب به در سرای او بسکه بدیده سوده ام آبله کرده پای او بسکه صفاست بر رخش چون نگرد بر آینه آینه نیز بنگرد روی خود از صفای او شیوه ناز دلبران هرچه خوش آمدش فلک زانهم...
تا به کی چون سگ بنالد عاشق شبگرد او سوختم از درد او آه و فغان از درد او عاشق بسیار صبری همچو من باید که هست حسن او بسیار ناز حسن هم در خورد او بر سر لطفست و کسرا بر عتابش دست نیست ...
ز جور مدعی گویم که کم آیم بکوی تو ولی بی اختیارم شوق می آرد بسوی تو اگر مهر تو و بخت من بد روز این باشد ز دنیا بایدم رفتن بداغ آرزوی تو ندارم طاقت نادیدنت هرچند میدانم که سوزم میشو...
هرچند که دیدم همه جور و ستم از تو بازآ که گناه از من و لطف و کرم از تو پیش آ قدمی تا بسپارم بتو جان را جان باختن از جانب من یک قدم از تو خورشید جهانی تو و ما سوخته حالان آن ذره که ...
ای خلق جهانی همه مست طرب از تو هیچ از غم ما یاد نداری عجب از تو تنها نشد آشوب عجم قد چو نخلت کاین فتنه بلندست بملک عرب از تو جامیکه نهم بی تو بلب پر شود از اشک این کاسه خون چند خور...
دل اهل نظر از نرگس شهلا با تست نظری جانب ما کن که نظرها باتست چشم و ابروی خوش و سرو قد و روی چو گل آنچه اسباب جمال است مهیا باتست فتنه برخاست چو برخاستی ای بت بنشین که بلای دل و دی...
جان دو جهان ز شخص من در سخنست کان یوسف گمگشته درین پیرهن است کوته نظران کجا شناسند مرا چشمی که مرا شناخت هم چشم منست
خورشیدوار هرکه دلش سوخت داغ او عالم فروز تا به ابد شد چراغ او سلطان عشق مهر سلیمان دهد به دیو گر باد تخت و بخت بود در دماغ او بگذر از این چمن که بجز داغ همچو گل طرفی نبسته است کس ا...
مرغ دلم که کشته شد از چشم مست تو در خون و خاک چند بغلطد ز دست تو بنشین دمی و مجلس ما را فروغ ده کز بزم عیش نیست غرض جز نشست تو نگشاید از نشاط دل تنگ عاشقان تا ناوکی گشاد نیابد ز شس...
سایم همه شب روی خود بر خاک دور از روی تو باشد شبی ای سیمتن آسایم از پهلوی تو دورم من و نزدیک تو نتوانم از ضعف آمدن کاهم ز غم باشد مرا بادی رساند سوی تو تا بر زبان دیگری نام تو باری...
از بسکه نازک است چو گل طبع و خوی تو خورشید ذره ذره درآید بکوی تو ما مست نکهت تو نه امروز ای گلیم پیش از شکفتن تو شنیدیم بوی تو تو آتشی گرت بپرستیم عاقبت آتش زند بخرمن ما شمع روی تو...
صیدم نکرد غنچه لبی جز بگفتگو من مرغ زیرکم ندهم دل برنگ و بو من کیستم که دولت وصلش کنم خیال خوش دولتی است گر گذرم در خیال او در کعبه شرف چو سعادت نشد رفیق اینهم سعادتی است که میرم ب...
غم نیست کز زهر بلا تلخی کشد مسکین تو تریاک صد تلخی بود یک خنده شیرین تو هرچند بیدردی بود غمگین برآید عاقبت هرکو نشیند ساعتی با عاشق غمگین تو میرم ز غم ایشمع اگر آیم ببزمت صبحدم پرو...
نازکتر از گل است بسی طبع و خوی تو آواز چون بلند کند کس بروی تو یاران حریف جام وصال تو ای گلند من عندلیب مستم و قانع ببوی تو ای آب خضر ماهی لب تشنه توام دریاب اگرنه میکشدم آرزوی تو ...
دلش رمیده شد آهو ز چین کاکل او نهاده رو ببیابان ببوی سنبل او ز خار خار دلم داغ حسرتست بدست کسیکه خار نشاند همین بود گل او صدای تیشه فرهاد ذوق عشق دهد نه صوت صحبت پرویز و بانگ غلغل ...
همچو رخسار تو در عالم گلی بیخار کو همچو قدت سرونازی نازنین رفتار کو ای چو گل در پرده ما را قوت صبر از کجا ور گشایی پرده از رخ طاقت دیدار کو زاهدان بیخبر منصور را بردار عشق سنگباران...
گرچه به تیغ جفا سینه فکارم از او تا نرود سر ز دست دست ندارم از او هرکه نشد غرق خون ره نبرد کز غمش من بچه باران ترم زیر چه بارم از او در غم آن نوجوان پیر شدم از وفا ناوک چشم اینزمان...
تا ابد عاشق حسن توام از روز الست از ازل تا به ابد عشق من و حسن تو هست اشک همچون می لعل از نظرم چیست روان شیشه دل اگر از سنگ جفایت بشکست گر مشرف نکنی گوشه مخمور فراق گوشه چشم فکن با...
یک گربه ده و بصد همی منصرف است در اصل یکیست این سخن منکشف است از کثرت صفر اگر الف گشت هزار الف راست بصورت و بمعنی الف است
بسوخت جان مرا اشتیاق خدمت تو چه کرده ام که جدا مانده ام ز صحبت تو فراق روی تو کرده است حالم آشفته مپرس حال که دیوانه ام ز فرقت تو تو خود دلیل شو ایکوکب سعادت بخش مگر که باز برم ره ...
ای دلم چون پسته از شور نمک بریان تو سوخت مغز استخوانم پسته خندان تو من کجا پیدا شوم جاییکه همچون ذره اند صد هزاران آفتاب از مهر سرگردان تو عقل و هوش و دین و دل صرف تو کردم ایپسر گر...
هرگز دلم ملول نگشت از جفای او تا زنده ام خوشم چو بمیرم فدای او آن گل نهاده در ره من صد هزار خار من خار راه رفته بمژگان برای او از عمر بیوفای خودم در عجب که چون کرد اینوفا که کشته ش...
از کفر و دین بری شده ام از برای تو دنیا و آخرت همه کردم فدای تو خواهم که خواب مرگ نبندد دو دیده ام چندانکه چشم خود نگرم زیر پای تو از خود تهیست لیک چو پر میکند نگه حیرت برم ز صورت ...
بنمای آتشین رخ و مست شراب شو ماییم و پاره جگری گو کباب شو برخیز اگر هوای صبوحیست ایگلت حاجت بصبح نیست تو خود آفتاب شو خود را مده بخواب که دارم حکایتی بشنو فسانه من و آنگه بخواب شو ...