شمارهٔ ۱۲۲۵
به وفای او که گرم کشد نکنم فغان ز جفای او ز هلاک من چه زیان فتد من و صد چو من به فدای او غم گلرخی که مرا بود همه عمر از آن نشود کهن که هزار اگر گل نو بود نرسد یکی به صفای او به بها...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
به وفای او که گرم کشد نکنم فغان ز جفای او ز هلاک من چه زیان فتد من و صد چو من به فدای او غم گلرخی که مرا بود همه عمر از آن نشود کهن که هزار اگر گل نو بود نرسد یکی به صفای او به بها...
تو آب خضری و ما تشنه عاشقان از تو بیا بیا که صبوری نمی توان از تو بخشم رفتی و گفتی قیامتم بینی چه زود رنجی و دیر آشنا فغان از تو مرنج اگر من دلتنگ سینه بشکافم که حال دل نتوان داشتن...
تا کی ز دهانش بود ایدل سخن تو خاموش که حرفی نجهد از دهن تو شیرین دهنا چون همه وصل است ز خسرو خود را بچه خرسند کند کوهکن تو تا کفر سر زلف تو باقی بود ای بت مشکل که مسلمان شود این بر...
سهل است نقد دین و دل گر صرف شد در کوی تو زان ها که گوید جان من جان ها فدای روی تو در بت پرستی کافرم در عشقبازی کج نظر گر قبله جانم بود غیر از خم ابروی تو ای نوغزال مشکبو جانم ز بوی...
آن بزم عیش ساقی و جام شراب کو و آن مستی محبت و آن اضطراب کو گیرم که روی گل نگرم از هوای دوست آن شیوه و کرشمه و ناز و عتاب کو گلشن همان و مرغ همان شاخ گل همان گلبانگ شوق و مستی عهد ...
حسنت نمک آمیز و لبت نیز چنین است کان نمکی هر چه تو داری نمکین است گر بحر بلا موج زند باک ندارم بیمی اگرم هست از آن چین جبین است تا روی زمین زیر کف پای تو به دید مه با همه قدرش حسد ...
پامال شود بفتنه هر مال که هست گردد شب غم روز و هر اقبال که هست چون عاقبت اینست چه تشویش کنیم روزی بشب آریم بهر حال که هست
بر نقش شیرین کوهکن گریید چشم زار او باشد کزین خون جگر رنگی برآرد کار او مردن بسی اسان بود هرچند کز حرمان بود گر در مذاق جان بود شیرینی گفتار او آنسرو ما چالاک شد عاشق کشی بی باک شد...
پیش پای خود ببین شاد از غم مردم مشو چاه در راه است چون یوسف بخوبی گم مشو در بهشت آدم بیک گندم چو ارزانی نبود از جهان گو حاصل ما نیز یک گندم مشو سرزنش کم کن که نتوان گفت مور خسته را...
مشتی مگسانیم سپند شکر تو ما را بچه رانند رقیبان ز بر تو از دیده بدل رفتی و نزدیک هلاکم بازآ که بسی دور کشید این سفر تو بفرست بمن بوی خود ای یوسف مصری کز رشگ عزیزان ندهندم خبر تو ای...
قدر ارباب وفا نیست بخاک در تو بیوفایی و وفا قدر ندارد بر تو گر ز ما جان طلبی از تو نداریم دریغ جان و سر هر دو فشانیم بخاک در تو درد می گرچه بزهر غم ما تریاک است بایدش چاشنیی از لب ...
بسکه حیران گشته ام در جلوه رفتار ازو خشک برجا مانده ام چون صورت دیوار ازو او که از لب زنده سازد مرده را همچون مسیح ضعف طالع بین که من چون مانده ام بیمار ازو با چنین عزت که آن سلطان...
بسکه سوزیم چو شمع از هوس محفل او پهلوی هر که نشینیم بسوزد دل او جان من مایل آن لاله رخ از داغ دل است نیست چون شاخ گل از باد هوا مایل او مشکلی از لبت ای غنچه دهان دارد دل به یکی خند...
دل بکف میداشتم عمری نگاه از دست تو ساعدت خواهی نخواهی برد آه از دست تو پنجه کردم با تو بیرحم و زیان کردم از آن گاه مینالم ز دست خویش و گاه از دست تو سوختم از آه مردم مگذر ایسلطان ح...
هر که آن گل پا نهد در دیده نمناک او عاقبت شاخ گلی سر بر زند از خاک او همچو آهو باز خواهم دیده را بعد از هلاک تا سر خود را بینم بسته فتراک او آتش دوزخ ز آب کوثرم خوشتر بود گر بود در...
ای مرا داغی به دل از لعل آتش رنگ تو بسته راه زندگی بر من دهان تنگ تو نیمه جانی کز کف خوبان برون آورده ام چون کنم دیگر که بیرون آورم از چنگ تو در عتابی با من و آهسته می خندد لبت وه ...
مارا همین جواب سلام است کام ازو معراج ما بسست جواب سلام ازو هر گوشه چشم ناز چو من صد هزار کشت خون کدام خواهم و داد کدام ازو نقد و کون قیمت یکموی یوسف است ما را چه سود پختن سودای خا...
ما گرچه گداییم وفا در خور ما نیست حیف است که یاری چو ترا هیچ وفا نیست صاف می عشرت همه را داد وصالت چون دور من آمد بجز از درد جفا نیست هرچند به خشمی مکشم تیر خود از دل بگذار که آزار...
کشتیست دو کون و ما تماشا گر کشت از بهر تماشاست چه زیبا و چه زشت در دانه اگر طمع نکردی آدم کی رانده شدی بخواری از باغ بهشت
من بنده صبا که دهد عرض رای تو کز عرض بند گیست مرادم دعای تو جای تو بود دیده شب زنده دار من باز آکه هیچکس ننشیند بجای تو آن آفتاب مهر فزایی که همچو من ذرات کاینات بود در هوای تو غاف...
ماییم دل و دین بسر کار تو کرده نقد دو جهان در سر بازار تو کرده داد از که ستانیم مگر هم زلب تو زانها که بما نرگس خونخوار تو کرده ای کان مروت مکش اینخسته جگر را امروز که جا سایه دیوا...
زهی ز عارض تو گلرخان حجاب زده شکسته رنگ چو گلهای آفتاب زده رخ تو گلشن حسن است و نرگس مستت میان لاله و نسرین فتاده خواب زده من از لب تو خرابم همآن دوای منست که هم شراب یرد زحمت شراب...
مدعی در جوش و ما بیهوش از آن نو گل شده بلبلان خاموش و مرغ هرزه گو بلبل شده آفتاب من که سوزد برق حسنش خشک و تر سبزه تر بین که گرد عارضش سنبل شده در کمین صید دل از زلف و خال و چشم مس...
خوش حالتی است پیش تو از می خوشان شده دل با تو در حکایت و خود از زبان شده فریاد از این نمک که نظر تا فکنده ام خوناب دل ز گوشه چشمم روان شده ایمن مباش از من دیوانه ای رفیق کان بیخودی...