شمارهٔ ۱۳۰۰
چون بود روز جزایی مکن آزار کسی زانکه کس تا بقیامت نبود یار کسی به که در راه محبت چو الف راست شوی که درین ره بکجی راست نشد کار کسی گر ز خورشید چو مجنون ببیابان سوزی به که منت کشی از...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
چون بود روز جزایی مکن آزار کسی زانکه کس تا بقیامت نبود یار کسی به که در راه محبت چو الف راست شوی که درین ره بکجی راست نشد کار کسی گر ز خورشید چو مجنون ببیابان سوزی به که منت کشی از...
چه جور بود که باز ای فلک بمن کردی چراغ خلوت من شمع انجمن کردی تو نیز ای شه خوبان بیاد دار این ظلم که با رقیب علیرغم من سخن کردی بخنده لب چو گزیدی چه حسرتی خوردیم که پسته لب خندان ش...
تا چند ز من گوشه ابروی بتابی ایقبله من چند ز من روی بتابی چون من ز عنان تافتنی سوختم از تو وای آنکه عنان دل ازین سوی بتابی روزی به بتان گر بنمایی ید بیضا دست همه زان ساعد و بازوی ب...
تا دست بر اسباب سلامت نفشانی از دامن خود گرد ملامت نفشانی چون نقد روان میرود از دست تو ایدل حیفست که بر آن قد و قامت نفشانی زاهد مزن اینطعنه که در پای جوانان سرمایه پیری بغرامت نفش...
آن دم که دل ربودی در قصد دین نبودی کافر دل این زمانی هرگز چنین نبودی حسنت قیامتی شد از خط اگرچه دایم خوش بوده ای ولیکن خوشتر ازین نبودی گفتم فزود حسنت نی عشق من فزون شد ورنی تو سرو...
از غمزه گه عتاب و گهی خنده میکنی مارا چو شمع میکشی و زنده میکنی از نوغزال اگر تو درآیی بگشت شهر خوبان شهر را همه شرمنده میکنی آن یوسفی که سروقدان را ز بند خویش آزاد میکنی و دگر بند...
وقت آن شد که نظر درمن درمانده کنی تلخی عیش مرا چاره بیک خنده کنی هیچ نقصان نبود قدر ترا ایشه حسن گر نگاهی سوی درویش کهن ژنده کنی من که باشم که بدل کینه من راه دهی بهر من خاطر خود چ...
دی شامگه کز پیش من مرکب بتندی تاختی رفتی چو خورشید از نظر روز مرا شب ساختی چون خون نریزد چشم من کز بعد عمری یکشبم ساقی شدی می دادیم بازم ز چشم انداختی ای در میان گلرخان قد تو در خو...
به نظاره جوانان که کسی نیافت سیری من پیر بس حریصم چه بلاست حرص و پیری چکنم که چون تو یوسف نتوان خرید وصلت نه بنقد سربلندی نه بمایه فقیری چو سر وفا نداری مفکن بدام خویشم چه کنی شکار...
چند سازم که شوم خاک و تو بر من گذری سوختم تا بمن سوخته خرمن گذری دست افتاده نخواهی که بدامن رسدت نیست از شوخی اگر برزده دامن گذری چون خیال تو کنم خون دل از دیده چکد که بصد نشتر مژگ...
گر بدامن گردی از آن رهگذر می بایدت دامنی از دامن گل پاک تر می بایدت گر امید وصل باشد در قیامت دور نیست ایکه عاشق میشوی صبر اینقدر می بایدت ورچراغ وصل میخواهی که افروزی چو شمع آه گر...
ممسک بجهان به بیش و کم محرومست با گنج زر از فیض درم محروم است در شیره جان او بود لذت بخل بیچاره ز لذت کرم محروم است
ای اشک جگر سوز که در چشم پر آیی بنشین که نمک ریزه دلهای کبابی یارب که کف پای تو بر دیده که مالد شبها که تو افتاده ز می مست و خرابی دریاب کزین همنفسان زود برنجی و آنگاه چو من سوخته ...
منعت نکنم گر ببد اندیش نشینی ترسم که به رغم من از آن بیش نشینی غم نیست بمن گر ننشینی غم از آنست کز من گذری غیر مرا پیش نشینی وصل از تو نجویم که ترا ایشه خوبان ننگ آید اگر با من درو...
با قبای آل چون برقی بمیدان تاختی در صف چابک سواران آتشی انداختی آمدی با روی چون گل در صف بازار حسن صد چو یوسف را بخوبی بنده خود ساختی سوخت مارا جلوه های خوبیت هر گه که تو رخ چو گل ...
خنده یی کردی چو گل مارا چو بلبل سوختی شوخیی کردی و گل را شیوه یی آموختی بود با خوبان عالم صد نظر بازی مرا یکنظر کردی که چشمم از دو عالم دوختی سوختم آن دم که میگفتم حدیث حسن تو خنده...
ایشوخ مرا اینهمه دلتنگ چه داری با من چو وفایی نکنی جنگ چه داری خورشید صفت نامزد عشق تو شهریست از مهر من سوخته دل تنگ چه داری دارم بضعیفی دلی از شیشه تنک تر ایسنگدل اندر پی من سنگ چ...
بخدا که بزم ما را ز غم تو شامگاهی نفروخت هیچ شمعی که نکشتمش بآهی چه خوش آنکه میگذشتی سوی من بناز و کردی چه تبسمی نهانی چه بلای جان نگاهی منم آن شکار وحشی که ز تیر طعنه هرگز نبود ز ...
بصد کرشمه مهرم شکار خود کردی کنون کناره گرفتی که کار خود کردی کس از بهار جوانی ندید در عالم جوانیی که تو در نوبهار خود کردی هزار دشمنم از هر طرف کمین کرده چه روز بود که ما را تو یا...
بوعده بوسی ام از عشوه سازیی دادی مرا بعشوه شیرین چه بازیی دادی سر مرا چو بفتراک خویش بر بستی میان انجمنم سرفرازیی دادی چراغ کار من آنروز ساختی روشن که همچو شمع مرا جانگدازیی دادی ب...
اول ز عاشقان به وفا یاد می کنی عاشق چو شد فریفته بیداد می کنی گویا به عشوه یار توام یاد می کنی شادم بدین قدر که دلم شاد می کنی خواهند عاشقان تو خود را ز رشک سوخت زان رو که بس حکایت...
هرکه یکساعت طبیب جان بیمارش تویی گر پس از صد سال خواهد مرد خوندارش تویی گرچه از مستی در آزارم ولی جام دلم به بود گر نشکنی چون هم خریدارش تویی یکنفس هر کسکه دید این تندی خوی تو گفت ...
آن شاخ گل که رونق سرو و سمن ازوست صد دل چو لاله غرقه به خون در کفن ازوست شیرین دهان من چو لب یار می گزد رشک هزار طوطی شکر شکن ازوست گفتا که خون من به قیامت از او مخواه تا روز حشر د...
با خلق اگر غرض نباشد سخنت بوی نفس جان وزد از دم زدنت از نقش غرض بشوی دل کان عرضست تا جوهر جان شود سراپای تنت