شمارهٔ ۱۳۲۰
از من خبر ای پسر نداری عاشق شده ام خبر نداری ما را بفغان میار از غم گر طاقت دردسر نداری از زندگی ام چرا ملولی شمشیر جفا مگر نداری خواهم که نظر بپوشم از جان از بسکه بمن نظر نداری اه...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
از من خبر ای پسر نداری عاشق شده ام خبر نداری ما را بفغان میار از غم گر طاقت دردسر نداری از زندگی ام چرا ملولی شمشیر جفا مگر نداری خواهم که نظر بپوشم از جان از بسکه بمن نظر نداری اه...
گر کشد خاطر حزین باری بار خوبان نازنین باری من که بیمار یک نگاه توام گر نمی پرسیم به بین باری چون ندارد گریز حسن از عشق عاشقی همچو من گزین باری چه نشینی بهر فسرده دلی در دل گرم من ...
از آن بجور دل مبتلای من داری که اعتماد بسی بر وفای من داری ز آستان خودم دور میکنی لیکن کدام عاشق یکدل بجای من داری جدا کند من دیوانه را فلک از تو بسنگ تفرقه هرگه هوای من داری ز گری...
مرید ما شو ایشیخ اگر باما دمی باشی سگ رندان شوی بهتر که خود سر آدمی باشی حریم کعبه وصلش نبندد در بروی کس چرا محروم مانی سعی کن تا محرمی باشی برون از عالم مستی چه عالمهاست مستانرا ب...
چند از بتان فریفته آب و گل شوی آدم شوی اگر سگ اصحاب دل شوی سررشته گوش دار وز زنار غم مخور زنار از آن بهست که پیمان گسل شوی بیدوست ره مرو که نگردی بخود عزیز چون خار سعی کن که بگل مت...
دمی گر صورت شیرین سخن با کوهکن گفتی بدو فرهاد دادی جان شیرین تا سخن گفتی چه دشنام کسی گوید من نومید میگویم چه بودی گر من آنکس بودمی تا این به من گفتی چه وصف غنچه گویم با وجود آن ده...
از رشگ رخت گر دل گل درد نکردی گل در تب گرم این عرق سرد نکردی گر عشق خریدار رخ زرد نبودی اکسیر محبت رخ ما زرد نکردی ایکاش نم از خون دلم خاک گرفتی تا گرد تو خیل و سپهت گرد نکردی گر آ...
گلی است عارض ساقی بنازکی کز وی چو گل که در عرق افتد برون تراود خوی چو همعنان نتوانم شد از روی خامی پی سمند ترا گیرم و دوم از پی چه جای آنکه بنالد دلم ز ناوک تو که استخوان تنم ناله ...
ایکه بر بالین طبیب جان بیمار منی از تو بوی آشنا آید مگر یار منی گر نگفتم با رقیبانی نگویی غافلم غیرتم آید که گویم پیش اغیار منی با حریفان هوسناکت هزاران مرحمت من که از جان با توام ...
دل شکست آن مه مرا در آرزوی ناوکی صد هزارم آرزو در دل شکست این هم یکی یار زان ما چو شد گنج دو عالم گو مباش گرچه رندیم و گدا داریم همت اندکی زاهدا اندر کعبه رفت و عاشق اندر میکده هر ...
از نرگس توام نظری ای پسر بس است چشمی به من فکن که مرا یک نظر بس است گر آب خضر نیست جگر تشنه تو را پیکان آبدار تواش در جگر بس است ای آنکه محرمی بر آن شوخ سعی کن چندانکه نام من ببری ...
آنرا که هنر نباشد و پایه بخت هرگز نشود کسی بزیبایی رخت از میوه شجر عزیز باشد نه ز برگ بی میوه چه سود برگ رنگین بدرخت
ای یوسف عزیز چه از ما نهان شوی از ما مپوش رخ که عزیز جهان شوی ماه تمام من که کمی چون مهت مباد یارب همیشه پیر شوی و جوان شوی من پیر روشن آینه ام ای شکر دهن طوطی سخن شوی چو بمن همزبا...
ما بنده حسنیم و گرفتار نگاهی عالم بر ما یک جو و فردوس به کاهی زنهار عنان ادب از کف منه ایشاه کاینخانه عشقست چه رندی و چه شاهی زنار پرستی کن و سررشته نگهدار کز ترک وفا نیست بتر هیچ ...
بچنین جمال خوبی که تو گلعذار داری اگرت فرشته خوانم بخدا که عار داری من از آن سوی تو آیم که جز از تو کس ندارم تو از آنگریزی از من که چو من هزار داری من اگر وفا نمایم همه عمر کارم ای...
کی دل سبک باشک جگرگون کند کسی دریا بقطره قطره تهی چون کند کسی تو نوبهار حسن نه آنی که دل دهد کز سینه خار خار تو بیرون کند کسی تا کی سخن ز چشمه حیوان کند خضر باوی حدیث آن لب میگون ک...
در کوره غم تا نخورم سوزش و تابی بیرون ندهم همچو گل از گریه گلابی رحمت بمن ای گنج وفا نیست وگرنه ویرانه تر از سینه من نیست خرابی مست تو دل سوخته ماست که هرگز نشنیده جز از سینه خود ب...
کاشکی ز اول بمن این کینه داری داشتی تا دلم در کف عنان اختیاری داشتی رخ ز من میتابد اکنون وه چه سان یاد آورم آنکه بر آمد شد من اتنظاری داشتی شد دلم محروم ازو با آنکه از نزدیکیش گه خ...
عاشق بیخانمان گر اختیاری داشتی بر مراد خاطر خود روزگاری داشتی قسمت گردون اگر بودی بقانون مراد عاشق بیچاره هم وصلی زیاری داشتی عالمی نخجیر بازویار از ایشان بی نیاز کاشکی باری سگش می...
بسکه دل در سینه من سوخت داغ دلبری هر نفس کز دل بر آرم نیست بی خاکستری آه از آن دلشادی اول که خنجر برکشید وای از آن نومیدی آخر که ز در بر دیگری نیست جای کشتگان تیغ تو صحرای حشر باید...
دگرم ز چشم گریان بهزار دلستانی چو فرشته میخرامی که چو ماه آسمانی ز قبای نیلگونت بگمان فتاده خلقی که مگر به نیل چشمم گذری کنی نهانی همه روز مهر خوبان ز حسود می نهفتم تو ولیکن آفتابی...
خواهم شبی بیایی و مهمان من شوی تا حال من ببینی و حیران من شوی بیگانگی مکن که دل و جان خویشتن زان داده ام ترا که دل و جان من شوی ایگنج حسن و ناز دل من خراب تست باشد که آگه از دل ویر...
هر که در عشق بتان بی درد زیست در ره دنیا و دین نامرد زیست هر که واقف از خزان عمر گشت با سرشک سرخ و روی زرد زیست کی به کس مجنون شود فردا انیس او که امروز از دو عالم فرد زیست چون نسو...
ای دانش خود گشته هنر در نظرت وز فخر گذشته است از عرش سیرت گر همسفر عارف سالک گردی جایی برسی که عیب باشد هنرت