شمارهٔ ۱۳۴۰
مارا کشی و زنده جاوید میکنی عیسی نکرد آنچه تو خورشید میکنی امید هرکه هست ز تیغ تو حاصلست مارا گناه چیست که نومید میکنی جامی ببخش و همت رندان مست بین تا کی سخن ز حشمت جمشید میکنی سا...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
مارا کشی و زنده جاوید میکنی عیسی نکرد آنچه تو خورشید میکنی امید هرکه هست ز تیغ تو حاصلست مارا گناه چیست که نومید میکنی جامی ببخش و همت رندان مست بین تا کی سخن ز حشمت جمشید میکنی سا...
من لایق آن نیستم تا یار همرازم کنی ای من سگت خواهم دمی پیش خود آوازم کنی گاهم کنی خندان نظر گویم شدی یارم دگر چشمی بگردانی دگر بیگانه تر بازم کنی تو میروی با دیگران خندان لب و بازی...
میان خلق می خواهم که توسن بر سرم تازی تن فرسوده ام در چشم مردم توتیا سازی حدیث آتش انگیزت چنان سرگرم خویشم کرد که گویی گر سخن با غیر آتش در من اندازی طبیب دردمندانی ولی مغروری حسنت...
ای عاشق بی دیده که در عیب منستی گر ساقی ما را تو ببینی بپرستی فردا ز تو چون لاله اثر نیست درین باغ امروز قدح گیر به شکرانه که هستی چون مرغ چمن چند کنی ناله ز حسرت بشکن قفس ای مرغ گ...
اگرچه چشم منی همنشین اغیاری چو نور دیده گلی در میان صد خاری نگویم آنکه خریدار یوسفم حاشا که خودفروش زند لاف این خریداری هوای صحبت خورشید کم کن ایشبنم که تاب یکنظر از روی او نمی آری...
ایکه بر عاشق نگاه از لطف و احسان میکنی گوییا بر عاشق خود مردن آسان میکنی آمدی چونسرو و بستان خانه گلشن ساختی گر بنوشی ساغری عالم گلستان میکنی دل بصد جا میرود هرگه ز مجلس میروی جان ...
غیرتم در دیده ها چون باد اگر ره داشتی ذره یی خاکرهش در چشم من نگذاشتی گرنه بر بالای هم نه طاق بستی این سرای گرد باد آه من سقفش ز جا برداشتی گل شکفت از خاکره هرجا سگ او پا نهاد کاشک...
کعبه گر میطلبی سعی کن آرام مجوی محمل از چرخ مخواه و شتر از بام مجوی وعده کام ز شیرین دهنان هست هلاک یاد ناکامی فرهاد کن و کام مجوی همدم خاص سگ او شو و بگریز ز خلق یعنی امید دل از د...
نظر ز آن نوغزال ایدل به بیداری تو میپوشی تو پنداریکه بیداری ولی در خواب خرگوشی لب عیسی دم جانبخشی اورا خدا دادش تو باری از حسد ایچشمه حیوان چه میجوشی من از شیرین لبت ایمه بتلخی میخ...
ز هستی تا نشان داری نشان تیر غم باشی میان کشتگان خود را فکن تا کی علم باشی ز شوق جام جم چندین چو زحمت میکشی صوفی صفای دل طلب ارعشق تا خود جام جم باشی ترا ساقی گهی بخشد حیات خضر کز ...
زبخت بد جگرم از جفای اوریش است بلای بخت بدم از جفای او بیش است چه طالع است ندانم چه بخت شور است این گه گر جهان همه نوش است بخت من نیش است حریف من نشود هیچ مهربان هرگز همیشه مونس من...
در باغ می از نیک و بد مردم مست چون میوه زهر ناک و شیرین همه هست دانا که هلاک جاهلان دید در او کرد این شفقت که در بر وی همه بست
گر چو شمعم بکشی زنده بیک خنده کنی خنده یی کن که رگ مرده من زنده کنی گر بدین شکل و شمایل گذری بر یوسف با همه سلطنتش بار دگر بنده کنی رحمتی کن که برآری چو گل از خاک مرا چند چون نرگسم...
گیرم دل من از غم دیوانه زیست باری در عالم از غم دل وارسته کیست باری ایشمع از آن پریرو و دیوانه گر نگشتی این گریه از چه داری و آن خنده چیست باری هرچند مهر گردون رحمی بکس ندارد بر من...
بردی دلم اگرچه ندارم شکایتی دل باز ده که با تو بگویم حکایتی ما بنده توییم چرا بی عنایتی کس دل به بندگی ننهد بی عنایتی از درد دل نهایت کارم پدید نیست درد دل است این که ندارد نهایتی ...
خوشیم با ستم و محنتی که میخواهی سگ توییم بهر صورتی که میخواهی زمانه خصم و اجل در کمین تو هم برخیز که نیست بهتر ازین فرصتی که میخواهی دلا مجوی ازین بحر قطره رحمت که زحمت تو بود رحمت...
تو مرا اگر نبخشی من و کنج نامرادی نفسی غم تو بهتر که هزار ساله شادی همه عاشقند یارب چه بلاست این که مارا همه حسرتست و حرمان همه رنج و نامرادی بتو حال خود چه گویم که بحال کسی نیفتی ...
ایکه بقتل عاشقان مست و خراب میروی وه که چو عمر بیوفا خوش بشتاب میروی چند بعشوه گوییم راست بگوی حال خود راست مپرس جان من ورنه بتاب میروی مرغ سحر بروی گل جام صبوح میکشد نرگس مست را ب...
صوفی اگر حریف ما بهر شراب میشوی تا نچشیده یی برو ورنه خراب میشوی بسکه چو باده خون ما شب همه شب همیخوری چون گل تازه صبحدم مست شراب میشوی ایکه طبیبی از سرم بگذر و حال من مپرس آتش من ...
گر به غم شادی ز عشقش شادمانی ها کنی ور به ناکامی بسازی کامرانی ها کنی سر نهی بر آستان دوست هرگه کز وفا چون سگان عمری به کویش پاسبانی ها کنی پیش آن شاه بتان گر لاف نادانی زنی به که ...
ای بلعل شکرین چشمه حیوان کسی هرکه مشتاق تو باشد چکند جان کسی از نمکدان دهانت جگرم میسوزد چند از شوق تو سوزد دل بریان کسی اینچه ابرو و چه چشم اینچه دهان و چه لبست از تو چون سیر شود ...
کاشکی فرق سرم فرش سرایت بودی تا شب و روز رخم در کف پایت بودی لذت زخم تو از راحت مرهم بیش است کاش بر من همه دم زخم جفایت بودی کاش جان بلبل باغ تو شدی تا همه وقت در تماشای رخ روح فزا...
شاهباز عشق سیری کرد بر بالا و پست هر دو عالم گشت و آخر بر سر مجنون نشست هرکه مهر سبز خطان در دل او شد عزیز تا نرست از خاک گورش سبزه از خواری نرست حق پرستی در سر و افسردگی در دل چه ...
غیر از ره عیش گرچه دلخواهی نیست غافل مرو این راه که بی چاهی نیست هر چند روی چون ره بی عاقبت است غیر از ره بازگشتنت راهی نیست