شمارهٔ ۱۳۶۰
با همه لطف و با منت این همه ناز و سرکشی با همه کس خوشی چرا با من خسته ناخوشی غیر مرا که سوختی با همه ساختی به مهر آب حیات مردمی در نظر من آتشی ای دل و جان عاشقان گرم مران که خلق را...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
با همه لطف و با منت این همه ناز و سرکشی با همه کس خوشی چرا با من خسته ناخوشی غیر مرا که سوختی با همه ساختی به مهر آب حیات مردمی در نظر من آتشی ای دل و جان عاشقان گرم مران که خلق را...
ای ز جان شیرین تر و زیباتر از حور و پری من چگویم جان من از هر چه گویم بهتری آب حیوانی چو پیش چشم من استاده ای ور خرامی جان من از آب حیوان بگذری گر ز لعل آتشین یکجرعه افشانی بخاک مر...
می خور که در سرای جهان نیست محکمی با داست چون حباب درین خانه خرمی می خور که سنگ حادثه خواهد شکست گر شیشه سپهری و گر ساغر جمی ساقی بیا که دیو اجل در سرای ماست صدگونه چاره ساخته بیچا...
گر بود یوسفش گرانجانی بگرانجانی خود ارزانی وقت آن خوش که از سبکروحیست همچو ساغر گشاده پیشانی تا نگردد ز گریه دیده سپید نشکفد نو بهار روحانی ایگل از خود ملاف کان عارض گر به بینی ورق...
از خون دیدها شد کوی تو لاله زاری بس دیده خاک ره شد کو چشم اعتباری از جلوه های امکان چندان که نقش بستم صورت نبست در دل شکل تو گلعذاری آیینه جمالت هر چند سوخت جانم هرگر مباد او را بر...
ای آب حیوان کاتشم از لعل نوشین میزنی گر یک نفس پیشت زنم بر چهره صد چین میزنی چون آفتابی مهربان با جمله ذرات جهان با من که دارم مهر تو دایم دم از کین میزنی شیرین چه باشد پیش تو صد ج...
باز دل میبردم عشوه سرو نازی ناخنی باز بدل میزندم شهبازی مرغ دل سر و قدی جست و ز طوبی بگذشت طایر همت ما کرد عجب پروازی کی شود همنفس و همدم ارباب وفا سرو نازی که نگاهی نکند بی نازی ا...
ایسرو اگر این سوخته را دست بدادی جانرا چو گلی در کف دست تو نهادی گر بوی ترا یوسف مصری بشنیدی سر بر زدی از خاکو بپای تو فتادی حسن تو پسر گر شدی از روز ازل فاش بی عشق کس از ما در ایا...
دلا با شمع خویشت در نگیرد گریه و زاری اگر آتش بجای اشک گرم از دیده میباری مگر با جلوه رفتار او طاووس دعوی کرد که بر طاووس میخندد به قهقه کبک کهساری زدی تیری بغیر ایمه مرا آن از تو ...
مستی و غم از طعن بداندیش نداری آه از تو که یکذره غم خویش نداری پیش همه از خنده نمک چند فشانی گویا خبری زین جگر ریش نداری مهرست و وفا کار تو با خلق ولیکن جز ناز به بخت من درویش ندار...
آنچه غم تو کرد اگر بازرسم به دیدنت فرق من است و پای تو دست من است و دامنت ای به فرشته سیرتی آیت رحمت و کرم با همه کس وفا کنی این چه جفاست با منت سرو بلند همتی کی به تو میرسد کسی ور...
ای خفته که راه بیخودی پیشه تست شیطان غرور در رگ و ریشه تست برخیز که آنکه در بر تست بخواب هیچست همین صورت اندیشه تست
نظری فکن که دارم تن زار و روی زردی لب خشک و دیده تر دل گرم و آه سردی تو که آفتاب حسنی چه غمت ز خاکساران که بدامن تو هرگز ننشسته است گردی غم جان خسته ما نخورد طبیب جانها مگر این طبی...
صوفی تو نیی صافی از عشق چه میلافی کاین عشق نمی بندد بی آینه صافی خوش آنکه طبیب من آمد بسر خسته میداد ز لب شربت میخواند هوالشافی گفتم که تو چون عیسی گر مرده کنی زنده حاجت بدعا نبود ...
ایگل که غم عاشق مدهوش نداری تا چند بنالیم و بما گوش نداری افسرده دل امشب من از آنم که تو ایشمع از گرمی می سر خوشی دوش نداری ایطوطی دل آینه ات چون نبود صاف فهم سخن از آن لب خاموش ند...
رفتی و چراغ ستم افروخته کردی دیدی که چه با روز من سوخته کردی کشتی به جفا شهری و از درد رهاندی درد همه در جان من اندوخته کردی از خون اسیران نشود سیر سگ تو اکنون که به خون منش آموخته...
گر درد من سر از دل فرهاد بر زدی بر سنگ تیشه کی زدی از غم بسر زدی مجنون چو من اگر جگرش سوختی ز عشق آتش ز برق آه به آفاق در زدی آنشمع اگر ز چهره بر انداختی نقاب پروانه را مجال ندادی ...
دولت اگر مدد کند گلبن باغ من شوی پای بچشم من نهی چشم و چراغ من شوی پنبه داغ سینه ام مرهم دل نشد مگر با تن همچو برگ گل مرهم داغ من شوی بوی نسیم گل کجا تازه کند دماغ ما هم مگر از شمی...
از جهان این بس که نانی خشک و آبی خوش کنی وانگهی در گوشه یی افتی و خوابی خوش کنی گنج قارون صرف راه کعبه کردن هیچ نیست سعی آن کن تا دل و جان خرابی خوش کنی ساقیا شاید که جرم می زدن عف...
دشنام تلخ کز لب چون شکرم دهی گویی که شربتی ز می کوثرم دهی تلخ است بیتو زندگی من مگر که تو از وصل خویش زندگی دیگرم دهی مستسقیم من و تو طبیب زلال وصل چندانکه بیشتر طلبم کمترم دهی ای ...
تو گر بخاک شهیدان گذار باز آری هزار گمشده را زان دیار باز آری مرا چو سبزه پژمرده ایسحاب کرم چه شد برحمت خود گر بکار باز آری ز هجر روی تو جان بیقرار شد بازآی مگر که جان مرا با قرار ...
ایکه در آیینه بینی روی و ناز افزون کنی آه اگر خود را بچشم من ببینی چون کنی پنجه صبر مرا هرچند برتابی به جور کی عنان قهر خود از دست من بیرون کنی شیوه شیرین نهان میداری از ناموس خود ...
هر کو ندید خواب و نداند که خورد چیست داند چو من که عشق چه چیزست و درد چیست ای شاخ گل بسوختم از غیرت صبا گر نیست عاشق این آه سرد چیست این بس نوازشم که چو داد از غمت زنم گویی فغان ای...
هر تازه خطی که بهر زو با تو یکیست دیویست بمعنی و بصورت ملکی است این سبزه خط که خوانیش مهر گیا فردانگری که این چه خار و خسکی است