شمارهٔ ۱۳۸۰
سوختم چند چو برق آیی و چون باد روی من بصد فتنه گرفتار و تو آزادی روی میکنی جور و جفا تا نکنم یاد تو لیک تو نه آنی که بجور و ستم از یاد روی مردم از ناله مردم بکسان جور مکن هم مرا سو...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
سوختم چند چو برق آیی و چون باد روی من بصد فتنه گرفتار و تو آزادی روی میکنی جور و جفا تا نکنم یاد تو لیک تو نه آنی که بجور و ستم از یاد روی مردم از ناله مردم بکسان جور مکن هم مرا سو...
سوخت دل از ناله ام چند خروشد کسی مرگ بجان میخرم کاش فروشد کسی بیخ من و کوهکن کوشش بی بخت کند آدمی از سنگ نیست چند بکوشد کسی آینه ی حسن تو زنگ ز دل میبرد حیف بود کز رخت دیده بپوشد ک...
پیش سگت چو اشک من لافد ز مردم زادگی کاینجا بود شرط ادب مسکینی و افتادگی آیینه با رخسار تو خود در مقابل چون کند عکس رخت بازی دهد آیینه را از سادگی جان تا نسوزم پیش تو ننشینم از پا ه...
سوختم شمع صفت تا شدم آتش نفسی بی دل گرم نخیزد دم گرمی ز کسی گر دل سوخته زان لب دهیش کام چه کم چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی پیش از آن بگسل از اغیار که مردم گویند حیف از آنگل که در...
گشاد خنده زنان چشم برمن آفت جانی چه خنده یی چه نگاهی چه نرگسی چه دهانی بچهره چشم فروزی بعشوه مرد گدازی عجب ملیح بیانی غریب چرب زبانی رخی چه نازک و دلجو قدی چه چابک و رعنا نه رخ که ...
چه سر پیش آری و با خود مرا همراز گردانی به لب چندک رسانی جان و دیگر بازگردانی به خون من چه دشمن را اشارت می کند چشمت هلاک صد چو من این بس که چشم از ناز گردانی ز مستی دوست از دشمن ن...
همه جانی از لطافت همه عمر و زندگانی به که نسبتت کنم من که به هیچکس نمانی به سماع چون درآیی من و صدهزار چون من همه جان در آستین ها که تو دست برفشانی ز کمال لطف اگر جان به درون دل کن...
اگرچه چشم منی همنشین اغیاری چه نور دیده گلی در میان صد خاری نگویم آنکه خریدار یوسفم حاشا که خودفروش زند لاف این خریداری اگر بصدق روی ره چو کوهکن در عشق نه بیستون که فلک را ز پیش بر...
گر به بتخانه درآیی و موافق باشی به که در قبله کنی روی و منافق باشی جیب جان چاک کند صبح و دم از مهر زند اگر اینکار کنی عاشق صادق باشی عاشق از خود چه برون رفت بمعشوق رسید وین نیابی م...
بیا که می کشدم درد آرزومندی طبیب درد منی در بمن چه می بندی مرا گریز چو از بندگی میسر نیست تو را گزیر نباشد هم از خداوندی ز بس که غیرت حسنت غیور کرد ای شمع ز برق حسن خود آتش به عالم...
گرچه در غارت جان است دو چشم سیهت سر آن چشم سیه گردم و روی چو مهت حاجت صور و دم عیسی مریم نبود مرده را زنده کند بار دگر یک نگهت تویی آن ماه که خورشید بود بنده تو بلکه خواهد که شود س...
شهوت ضررش مگو که حالی پیداست از شیر ژیان خرد مثالی پیداست از کوزه چو قطره قطره آب چکد آنروز که کوزه گشت خالی پیداست
چو به تیغ کین ز خشمم بسر رکاب آیی بخدا که پیش چشمم به از آفتاب آیی همه دم چو برق تازی بسرم چه گرمیست این که بقتل بیگناهی بچنین شتاب آیی ز سرشک از آن کنارم همه دم پر آب باشد که تو ن...
خورشید صفت با همه کس مهر نمایی چون تیغ زنی از سر کین سوی من آیی تا واقف حالم بدهم جان بتو کز شوق من خویش فراموش کنم چون تو بیایی باشد که بچینم گلی از چمن وصل امروز که سرمستی و در ع...
بناوکی که مرا رخنه در درون کردی کدورتهمه عمر از دلم برون کردی تو سرو ناز که گل را بناز میبویی کجا بری دل ما را که غرق خون کردی چو گل بخرمن من عمر که خواهی آتش زد که نوبهار رخ از با...
باشد ای دل همدمان دوست یار خود کنی تا به دام صحبتش روزی شکار خود کنی ای که با یاران به عشرت برده ای عالم ز یاد وه چه یاد از عاشق امیدوار خود کنی آه از آن شادی که ناگه از درم آیی در...
بزلف اگر ببری جان بی قرار از ما فدای یک سر موی تو صد هزار از ما بجان دوست که جان با تو در میان داریم چو در کنار نیایی مکن کنار از ما اگر نه حسن تو بی اختیار دل بردی عنان دل که ربود...
گرچه دولت توان به صحبت یافت من و عزلت که عافیت با اوست عاقبت عافیت بکار آید عافیت جو که عاقبت با اوست
ایمرغ چمن که کار عشقست ترا مقصود ز حسن یار عشق است ترا با هر گل این باغ هزارت عشقست عشق است ترا هزار عشق است ترا
ساقی قدحی که شمع دل درنگرفت تا ز آتش می زندگی از سر نگرفت آه از می لعلت که بدین باده ناب هر کس که لبی نهاد لب برنگرفت
دردا که در این شهر دلی شاد نمانده است یک بنده ز بند ستم آزاد نمانده است هرجا که روم ناله و فریاد و فغان است در شهر به جز ناله و فریاد نمانده است مرغان چمن سینه کباب اند که در دشت ت...
تا نمردیم دل از درد تو بهبود نداشت تا ندادیم به سودای تو جان سود نداشت حقه سبز فلک داشت دوای همه کس آنچه درمان دل خسته ما بود نداشت هم ز خاکستر ما گشت چراغی روشن کاتش مرده دلان فای...
وصلت نه بنسبت و به بختی که بداست کادم نشود کسی بدرختی که بداست این شیوه ز باغبان بیاموز که شاخ پیوند کند بهر درختی که بداست
هفتاد سال شد که دل من در آتش است می سوزد و هنوز بدین سوختن خوش است عیبم مکن که رفت ز دستم عنان دل من پیر و ناتوان و هوس تند و سرکش است از بسکه نازک است دل آن بهار حسن ز آمد شد نسیم...