شمارهٔ ۱۴۱
آخر ز جهان غرقه بخون باید رفت وز دایره سپهر دون باید رفت زان روی بپیریت شود پشت دوتا کز این در کوتاه برون باید رفت

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
آخر ز جهان غرقه بخون باید رفت وز دایره سپهر دون باید رفت زان روی بپیریت شود پشت دوتا کز این در کوتاه برون باید رفت
شمع من هرکس که پیشت جان نسوزد مرد نیست عشق و سرمستی با اشک گرم و آه سرد نیست لذت عاشق نه از مستی و میخواری بود تشنه دیدار را پروای خواب و خورد نیست حسن او شد جلوه گر ز آیینه صافی د...
با ظلمت مرگ برق جان را چه ثبات بس غره مشو چو کزو از آب حیات کاین کوزه عمر بشکند آخر کار وین آب حیات گم شود در ظلمات
در کوی تو از دست رقیبان گذرم نیست ورهم گذرم هست مجال نظرم نیست گر تیغ رسد بر سرم از عشق ننالم من عاشق و رندم ز سر خود خبرم نیست تا مرغ گلستان توام نیست زمانی کز دست تو صد خار جفا ب...
ای مست فرح که ساغرت هست بدست غافل نشوی که غفلتت هست بدست از ساغر دولت نشوی مست غرور کاین جامی می است میرود دست بدست
نمود چاک گریبان تنت که نسترن است تو یوسفی و گواه تو چاک پیرهن است حریف شاهد و ساقی کجا بود زاهد میان خضر و مسیحا نه جای اهرمن است سبو بیار که آبی بر آتش بزنم که آتشی عجب امروز در ن...
برخاست میان بسته دلم چابک و چست میخواست که کار خود کند جمله درست چون کرد به بیوفایی عمر نگاه کنجی بنشست و از جهان دست بشست
در کوی تو خون دل ما پاک فرو رفت بس خون شهیدان که درین خاک فرو رفت با خون جگر سرزند از دیده چو مژگان خاری که مرا در جگر چاک فرو رفت پیش همه کس زهر بود چاشنی مرگ در کام من این زهر چو...
چو پیر شدی لذت دوران هیچست کو هر چه خوردی بی در دندان هیچست دندان دو صف لشگر سلطان تن است لشگر چو شکست کار سلطان هیچست
گر شد سر ما خاک ره دوست چه باک است ای خاک بر آنسر که درین راه نه خاک است از بسکه بناخن همه دم سینه خراشم هم خرقه و هم سینه و هم دل همه چاک است در اشک چو طوفان من افلاک فرورفت طوفان...
خوش آنکه بخلقش سربازاری نیست در هیچ صفت درونش آزاری نیست شیران سگ مجنون همه زانند که او مشغول خودست و با کسش کاری نیست
تو گر خرام کنی سرو یا صنوبر چیست رخت چو جلوه کند آفتاب خاور چیست چو می خوری شود از رشک غنچه را لب خشک ز عارضت چو عرق سر زند گل تر چیست مه جمال تو از حسن یوسفش چه کمی است بحسن ازوست...
من گنجم اگر خرابیم آیین است غم نیست ولی زمانه صورت بین است درویشم و خوشدلم بدرویشی خود اینم هنرست و عیب من هم این است
عشق جانان راحت جان من بیچاره است آتش دوزخ بهشت مرغ آتشخواره است تا گل رویش شکفت آن سرو دل با کس نماند ور کسی دارد دلی چون غنچه هم صد پاره است این چنین کان سنگدل نرم از دم گرمم نشد ...
ای با تو عدم وجود هر چیز که هست غیر از تو درین خرابه دهلیز که هست در دایره یی که بر وجودست محیط بیرون ز تو کیست در درون نیز که هست
گرچه لب تشنه ز غم عاشق دلسوخته است سینه چون غم به صد چاک و دهان دوخته است گرنه آن ماه جبین می طلبد دل به چراغ شمع رخساره برای چه برافروخته است چند گویی که مشو بنده خوبان ناصح بروای...
آسوده در لطف حق از هر سوریست آنجا نبری گمان که بر کس زوریست بر درگه بی نیازی حی غنی موریست سلیمان و سلیمان موریست
گر نامه بی نام خوشت بوسد زبان خامه را آن رو سیاهی بس بود تا روز محشر نامه را دلداده نام توام از هرکه نامت بشنوم بر مژده نام خوشت هم جان دهم هم جامه را من کشته خط توام کم ران به خون...
چه اختیار کسی را ز عاشقان گر یار یکی بلطف بخواند و یکی ز چشم انداخت ببزم شاه دو عودست و هر دو دارد دوست یکی بسوخت در آتش یکی بلطف نواخت
شیرین دهنا شکر لبا تازه خطا با چین خط تو ذکر مشکست خطا ما را بجز از هجر و وصال تو بکس نی خوف عتابست و نه امید عطا
ساقی دل ما که شادی از غم نشناخت جز جام می از نعیم عالم نشناخت می ده که دم صبوح جانبخش دمیست کس غیر مسیح قدر این دم نشناخت
باز جا بر تخت عزت خسرو دانا گرفت فتنه گو بنشین که حق بر مرکز خود جاگرفت پایه تخت شهی زین سلطنت معراج یافت بلکه کار سلطنت هم اینزمان بالا گرفت گر کلید ملک دزدیدند مشتی شبروان تیغ زد...
هرجا که بود یار و سرور است غایب مشو از وی اگرت میل حضور است زخم دل ما مرهم صبرست علاجش وین مرهم زخمی است که با درد صبور است معراج سعادت طلبی روی سوی عشق آر کاندر ممر عقل ترقی به مر...
خوشباش که بنده گر نکویانه نکوست محروم نمیشود کس از رحمت دوست گر خوانده شوی چاره همان بندگیست ور رانده شوی کجا روی کان به ازوست