شمارهٔ ۱۶۰
هر چند که کار شیخ بر نیکو عملیست چشم من مست بر عطای ازلیست هر کس بکسی امیدواری دارد امید من از علی و اولاد علیست

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
هر چند که کار شیخ بر نیکو عملیست چشم من مست بر عطای ازلیست هر کس بکسی امیدواری دارد امید من از علی و اولاد علیست
تا چند باشد این غم پنهان که با من است تا کی بلای تن کشد این جان که با من است آسوده اند جان و دل من که با تواند در زاری است دیده گریان که با من است ظاهر نمی کنم غم خود کز علاج خلق ک...
اهلی اگرت آرزوی آب بقاست سرچشمه آن محبت آل عباست گر شخص فرشته گردد ازعلم و ادب آدم نبود گرنه سگ شیر خداست
مست شد صوفی و جنگش بر سر پیمانه است خانقه بر هم زد اکنون نوبت میخانه است ساقیا می ده که جنت مستی و دیوانگی است دوزخی دارد کسی کو عاقل و فرزانه است خودپرستان جهان آرایشی دارند و بس ...
اهلی که نظر یافته از آل عباست از آل علی همیشه کارش به صفاست امید که عاقبت سرش خاک شود در پای سگی که آن سگ شیر خداست
پیش تو داد من ز جور زمانه است اس شاه حسن عاشقم اینها بهانه است خوبان اسیر کوی تو ما خود که می شویم جایی که صد پری سگ این آستانه است اخلاص ما مگر بکند در دل تو راه ورنه فسون برای مح...
هر جا که مزار و مرقد آل عباست آن خاک شریف قبله اهل صفاست آهوی ختن بهر کجا نافه نهاد خاک از اثر صحبت او مشک ختاست
تو گر پروانه ای همچون خلیل آتش گلستان است که ظاهر آتشست آن شمع و پنهان آب حیوان است مرا در وادی محنت غم مردن کجا باشد در این ره زندگی سخت است ورنه مردن آسان است کسی کو عیب من کردی ...
خواهی بگذری چابک و چست میزان عمل بکف نگهدار درست میزان رسن باز نگهدار ویست میزان عمل نگاه دارنده تست
فرهاد را ز شیرین حرمان ز بخت شور است گوهر بسنگ می زن دولت نه کار زور است چون باد تند مگذر ای شهسوار کاینجا افتاده صد سلیمان در خاک ره چو مور است گر در تنور سینه آتش زند زبانه در دی...
ای دیو هوس رفته ترا در رگ و پوست گر پاک نیی لاف محبت نه نکوست برخیز و بخون دل برآور غسلی و رنی جنب طریقتی در ره دوست
اگرچه خانه خرابی زباده ای ساقی است خراب جام شرابیم تا دمی باقی است ز شوق روی تو خورشید را اشعه نور بصد هزار زبان در حدیث مشتاقی است مرا نیاز درونی ز صدق دل با تست که زهد ظاهر یاران...
آدم که جبلی از قضا زلت اوست دارد مرضی که زلت از علت اوست علم نبی این مرض شناسد نه حکیم قانون و شفا شریعت و ملت اوست
نیست در صحرا پی آهو که هر جا رفته است عاشق مجنون او زنجیر در پا رفته است ایکه دستم مینهی بر دل که پرسی حال چیست ساعتی بنشین کزین شوقم دل از جا رفته است بر لب آمد از غم هجر تو جان ت...
هر سجده که میکنی پی خدمت دوست گاهی که بترتیب کنی لایق اوست تنها نه که ترتیب بود شرط نماز هر کار که میکنی به ترتیب نکوست
بی سوز محبت نتوان دل به بتان بست داغی است غم عشق که بر خود نتوان بست جان کشته شیرین حرکاتیست که لعلش صد غنچه دهان را بیکی نکته زبان بست چون لب بگشودم که شکایت کنم از وی خندید و من ...
شیریست درنده نفس سرکش که تراست گیر سیر بود ترا بر او حکم کجاست چون گرسنه شد زروزه فرمانبر تست پس سیر مشو که سیری نفس خطاست
کاسه چشم من از شوق گل رخسار دوست لاله رنک از خون دل گشت و سیاهی داغ اوست از دل لیلی چو بیرون نیست مجنون یک نفس طعنه بر مجنون مزن با خویش اگر در گفتگوست آرزوی خرمی هرگز نگنجد در دلم...
ایطالب کعبه گر ترا میل صفاست دریاب که استطاعت پای رواست در خانه چه پا شکسته مانی برخیز کز کعبه بعد ز لنگ ماندن نه رواست
خط چو مهر گیا تا نموده ای ما را هزار مهر و محبت فزوده ای ما را جفا نمودنت اکنون طریق رندی نیست چنان نما که در اول نموده ای ما را اگر حدیث پری بر زبان ما بگذشت به جان دوست که در دل ...
از حق بدعا دین طلب ای خواجه نه روزی کاین رزق مقدر شده از لطف اله است آه سحری کز پی نان است چه باشد فریاد خران هم بهوای جو و کاه است
ساقی دل من سوی تواش راه کجا درویش کجا و صحبت شاه کجا نی سایه بفعر چه ز خورشید جداست خورشید کجا و سایه در چاه کجا
ساقی چکنم که دل کبابم ز غمت مدهوش تر از مست شرابم ز غمت هر چند کسی خرابیم شرح دهد بالله که بیش از آن خرابم ز غمت
آمد بهار و سبزه دمید و جهان خوشست ساقی بیار می که زمین و زمان خوشست مطرب غزلسرای و حریفان ترانه گوی معشوقه در کنار و قدح در میان خوشست برخیز تا حکایت می در چمن کنیم کین گفتگوی بر س...