شمارهٔ ۱۷۰
بلبل زسوز زار من آهنگ برگرفت گل هم زخون دیده من رنگ برگرفت خوش آنکه یار زهره جبین گشت ساقیم آخر نهاد جام می و چنگ برگرفت من ناتوانم از ره من کعبه مراد رنج ره و مشقت فرسنگ برگرفت آش...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
بلبل زسوز زار من آهنگ برگرفت گل هم زخون دیده من رنگ برگرفت خوش آنکه یار زهره جبین گشت ساقیم آخر نهاد جام می و چنگ برگرفت من ناتوانم از ره من کعبه مراد رنج ره و مشقت فرسنگ برگرفت آش...
ایزد که بکعبه کرد حکم سفرت آنست که باشد از غریبان خبرت موقوف کند برحمتت در عرفات تا رحم کنی تو هم به موقوف درت
مارا تنی چو صورت دیوار مانده است چشم و زبان و دست و دل از کار مانده است خواهم که بشکنم قفس تن که دور ازو بیهوده مرغ روح گرفتار مانده است از دیده یار رفت وزخون خشک شد مژه زان گل که ...
آن چار کتاب حق که آمد ز نخست بیشک همه حجت الهی است درست قرآن که جوامع الکلم آمده است لب همه جمع کرد و رق همه شست
چراغ عشق من افروخت شمع خلوت دوست فروغ معنی من زنور طلعت اوست مرا که گفت و شنید فرشته پروا نیست چه جای دردسر ناصحان بیهده گوست بلاست دل بتو دادن قیاس عقل اینست ولی جمال تو بیش ز قیا...
بر چرخ قدم نهی به سعی و حرکت وز چرخ کسالت افکند در رکت چرخ از حرکت این برکت یافته است از ما حرکت باید و از حق برکت
گر بسوزد تن زارم بر من خار و خسی است غم دل می خورم اما که دلم آن کسی است بسکه شبها من دیوانه بخود در سخنم هست همسایه گمانش که مرا همنفسی است ای اجل جان مرا بخش بدان زلف سیاه رانکه ...
آنرا که شرف ز صحبت همنفسی است گر سرکشد از خدمت او هیچکسی است در پهلوی گل گیا عزیزست چو گل از صحبت گل چو دور شد خار و خسی است
گوهر دل گم شد و وقت فراغ از دست رفت پیش پای خود ندیدیم و چراغ از دست رفت سوختم از درد و داغش بیش از این طاقت نماند من بدرد از پا فتادم دل بداغ از دست رفت میرود دوران گل چون باد ساق...
ایزد که برحمت نظری سوی تو داشت بر خاتم تو قباله ملک نگاشت غافل نشوی که ملک محبوب تو است محبوب بدست دگران کس نگذاشت
دی از نظر چو سرو و خرامان من گذشت من دانم از غمش که چه بر جان من گذشت سوزم چو شمع و بر همه این سوز روشن است زین اشگ آتشین که بدامان من گذشت صد دل کباب همچو من از گریه مست شد هرجا ح...
جوری ز زمانه بر بد اندیش نرفت تا ظلمی از او بر سر درویش نرفت هر کس که جفا کرد جفا دید جزا باعدل خدا ظلم کس از پیش نرفت
مجال حلقه صحبت کرابخانه تست که کعبه حلقه چشمش بر آستانه تست میانه تن و جان باوجود مهر ازل کجاست آنچه میان من و میانه تست بهانه جویی و کامم نمیدهی دانم غرض ز خواهش من عشوه و بهانه ت...
کج دست که در مال کسانش نظر است دستش ببرند اگر چه با صد هنرست دستی که شد از کجی در این باغ دراز چون شاخ رزش برند اگر شاخ ز دست
ما عاشقیم و روی بتان قبله گاه ماست بر جرم عاشقی همه عالم گواه ماست از شوخی نظر دل ما خون بریخت هر بد که کرد دیده ما پیش راه ماست ما برق آه خود بفلک بر کشیده ایم جرم ستاره سوختگی هم...
فرزند که بی حیا و شرم و ادب است زان است که بی نسبتیی در نسب است عقدی که بنسبت نبود نیست مباح استر که حرامزاده شد زان سبب است
شمع را پیش رخت اشک نیاز اینهمه چیست گرنه سر گرم تو شد سوز و نیاز اینهمه چیست صد کنار از غم سرد تو پر آب است ز اشک بکناری بنشین شوخی و ناز اینهمه چیست گر بمحراب حقیقت بود ابروی بتان...
برخیز که بخت در سبب ساختن است ضایع منشین گر همه سر باختن است از دست منه عنان فرصت که حیات رخشیست که همچو برق در تاختن است
سگ کوی تو که شب تا بسحر پیش من است مهربانیش ز بهر جگر ریش من است غیرتم با تو چنان است که با خویش بدم هرکه بیگانه زهمر تو بود خویش من است ازتو هر کو بشفاعت طلبد خون مرا نیکخواه دل م...
دردی کش عشق جمله صافی بین است دریاب که مشرب حقیقت این است هر باده کز کف دوست رسد چون روی ترش نمیکنی شیرین است
ما چنین بی خود اگر یار رسد بر سر ما که خبر می دهد ار دل نتپد در بر ما لحظه ای باش که از شوق تو آییم به هوش گر پی پرسش ما آمده ای بر سر ما تا دل سوخته خاکستر گلخن نشود ننهد تن سگ کو...
هر که در معنی است حرفی بیش در حقیقت مقام او بالاست چشم با چشمه نسبتی دارد لیکن اندر میان تفاوتهاست
ای تنگ شکر دهن بگفتن بگشا وانگه بگدا بگو که دامن بگشا تا چند بود قفل غمم بر در دل این قفل غم از در دل من بگشا
ساقی دل من که دانه مهر تو کاشت مهر تو نهفته تا ابد خواهد داشت دامن مفشان بناز از اهل نیاز کز دامن تو دست نخواهیم گذاشت