شمارهٔ ۱۹
ساقی ز درت نظر نخواهیم گرفت گر هم بکشی حذر نخواهیم گرفت گیرم که ز خاک برنگیری سر ما ما سر ز در تو بر نخواهیم گرفت

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ساقی ز درت نظر نخواهیم گرفت گر هم بکشی حذر نخواهیم گرفت گیرم که ز خاک برنگیری سر ما ما سر ز در تو بر نخواهیم گرفت
شاه نجف که گوهر بحر عنایتست چون بحر بیکران کرمش بی نهایتست با هر نبی که بود بمعنی رفیق بود سر نهان که میشنوی این حکایتست بر دوش آفتاب رسالت نهاده پای بنگر که پایه شرفش تا چه غایتست...
همه دم ز درد عشقت دل زار من حزین است همه درد روزیم شد چکنم نصیبم این است دل و دین گر از سجودت همه شد مرا همین بس که زخاک راهت ای بت اثریم بر جبین است به رخ تو شهسوارا نه غبار خط بر...
زاهد زورع بر سر هر شی نرسد در مشرب عارفان دل وی نرسد هر چند که او درون خود پاک کند هرگز بصفای شیشه می نرسد
ای پری وش نمک حسن تو رشک ملک است حسن لیلی صفتان چاشنیی زین نمک است دهنت نیست یقین در شکم از وی میان گر گمانی است درین است در آن خود چه شک است چون بپوشم غم خود راز تو کان غمزه شوخ و...
هر چند که نیشکر دلاویز بود کی همچو قد تو فتنه انگیز بود با لعل تو نسبت نمک باید کرد هرگز که نمک چنین شکریز بود
مرا که جان پی قربان شدن بود پیشت تو خواهی ام کش و خواهی رقیب بد کیشت ترا بشاهی حسن آن بزرگی از بختست که آفتاب کم از ذره یی بود پیشت جراحت دل من تازه تر شد از نمکت اگر چه گرم کنی مر...
از کوشش من بمن نوایی نرسد وز نخل تو ام بر وفایی نرسد دستی که ز شاخ بخت کوتاه بود هر چند که بر جهد بجایی نرسد
ای سرو روان خاک شوم در ته پایت جان من و جان همه عالم به فدایت در خلوت دل شو که چه جای دگران است بالله که جان هم نتوان دید به جایت در حشر قیامت بود آن دم که شهیدان خیزند و سراسیمه د...
هرگز فلکم باده رخشان ندهد جز درد غم ساقی دوران ندهد خون جگری گر دهد آسان نوشم می ترسم از آنکه اینهم آسان ندهد
محبوب من چه حاجت گفتن بود که کیست چون آفتاب بر همه روشن بود که کیست کوته نظر مشاهده برق عیش کرد ما را نظر به سوخته خرمن بود که کیست حاجت به قصه نیست که در دل که خانه ساخت کو خود عی...
عشق ار پی زینت و هنر میسوزد کذا عشق آنهمه را بیک نظر میسوزد عقل آب روان و در پی سبزه باغ عشق آتش محض خشک و تر میسوزد
کور شد از غم رقیب کان پری از بام ماست کوری چشم رقیب روشنی چشم ماست از همه عالم بود منزل من کوی دوست منزل ازین خوبتر در همه عالم کجاست بیهده تا کی زنم دست بسر از غمش دست من از کار ش...
تا کی رطب لبت باغیار رسد وز نخل قدت نصیب ما خار رسد لعل تو که خورد خون من حق منست روزی برسد که حق بحقدار رسد
جز داغ دلم چراغ شب نیست وز طالع تیره این عجب نیست گر با سگت از ادب زنم دم او عفو کند ولی ادب نیست تو نخل مرادی اینقدر هست کامید کس از تو یک رطب نیست در عالمی ام ز مستی عشق کآنجا مه...
زاهد که اساس دین برونق طلبد بر مست بتان خواری مطلق طلبد گر بنگرد آن صنم که مستان دارند آنرا بنماز و حاجت از حق طلبد
در دل و جان از آن مژه قصد تو راه کردن است کشت مرا نگاه تو این چه نگاه کردن است طاعت من همین بود کز تو بقبله بنگرم زانکه نظر بغیر تو عین گناه کردن است گرنه بعشق زنده شد عمر حضر چه ف...
گردون که ازو هر چه دلم خواست نشد یکبار چنانکه خاطرم خواست نشد چون کج صفتست با کجان راست شود با راست کج است زان بمار است نشد
دل را نمک از گریه گرم است شکی نیست بی چاشنی گریه کبابش نمکی نیست ای گل ز غم خویش یکی با تو چگوید درد دل عشاق هزارست یکی نیست از قصه مجنون که بصد رنگ شنیدی بیش است غم ما و درین قصه ...
کی ره سوی عشق عقل آگاه برد وان دلشده هم نه ره بدلخواه برد این کعبه نه رهنما نه رهبر دارد حیران شده یی که گم شود راه برد
دل کباب ز خوناب دیده بد نام است بسوختیم و هنوز از تو کار ما خام است اگر نه مهر تو می ورزد آفتاب چرا ملازم سر کوی تو صبح تا شام است بیا و جرعه مستان غم به رغبت نوش که صاف شیشه افلاک...
آسیب نهان به خرمن ما نرسد جز بار سبو به گردن ما نرسد از منت جامه همچو مجنون رستیم تا دست کسی بدامن ما نرسد
ای شکرخا کرده شکرت طوطی گفتار ما شکر توست الحمدلله همچو طوطی کار ما قلب روی اندوده را گر امتحان ز آتش کنی جز سیه رویی نباشد حاصل کردار ما پیش بت سر بر زمین دست دعا بر آسمان شد زمین...
ای لییمان چه میگویید عیب مزبله زانکه در اصل است خاک او همان خاک شما گر ملوث گشته لوث او نه از بطن خودست ظاهرش آلوده گشت از باطن پاک شما