شمارهٔ ۲
از کسب کمال اگر ملال است ترا کسبی که کنی کمال حال است ترا آموختن کمال کسبی که تراست دریاب که آن کسب کمال است ترا

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
از کسب کمال اگر ملال است ترا کسبی که کنی کمال حال است ترا آموختن کمال کسبی که تراست دریاب که آن کسب کمال است ترا
ساقی نظری به بیکسان بهر خدا مشکن بت ما بوالهوسان بهر خدا ما ماهی مرده ایم و تو آب حیات ما را بوصال خود رسان بهر خدا
صاحبدلان که بندگی مقبلی کنند در یوزه کرم ز توانگر دلی کنند رو سوی مستی از سر هشیاری آورند دیوانگی ز سلسله عاقلی کنند از عین مردمی سگ کوی وفا شوند خود را مرید اهل دل از کاملی کنند ب...
تا آتش خور تافته برج سرطان را همچون شرر آتش زده ذرات جهان را خورشید جهان سوخت مگر کآتش دوزخ از چشمه خورشید برون کرده زبان را شد فاخته سوخته خاکستر و آن هم زان مانده که نبود حرکت با...
چند باشد چو مسیحا سر افلاک تو را خاک ره باش که گل بر دمد از خاک تو را شاهد جان نکند صورت خود از تو دریغ گر چو آیینه بود چشم و دلی پاک تو را حسن او دیده ادراک شناسد چه کنم گر نباشد ...
کسی نزاری مجنون کجاست در عالم به زور نیز چو فرهاد مرد کاری نیست ببین که هر دو چه دیدند پس مراد ز دوست بطالع است سعادت به زور و زاری نیست
هرچند ز غصه دل فکار است مرا وز آتش دل دو دیده زار است مرا در عشق کباب خام سوزست دلم تا پخته شوم هنوز کار است مرا
ساقی به برم گر بت یاقوت لبست ور آب خضر بجای آب عنب است گر زهره بود مطرب و عیسی همدم چون دل به بجا بود نه جای طرب است
چرخ از شفق نه صاعقه در خرمنش گرفت خون حسین تازه شد و دامنش گرفت گردون که سوخت ز آتش لب تشنگی حسین آن آتش بلاست که پیرامنش گرفت بود از خطای چرخ که آهوی مشگبار در صیدگاه عمر سگ دشمنش...
هر جا که بنگری رخ او در تجلی است مجنون اگر شوی همه آفاق لیلی است دور از توام بصورت و در معنیم قرین صورت تفاوتی نکند اصل معنی است ما را که دل بطرفه غزالی گرفته انس مجنون صفت گریختن ...
عاشق ز غم تو کی دهان باز کند هر شکوه که هست اشک غماز کند از آتش دل من نکنم ناله وی آتش چو بلند شد خود آواز کند
کسی کش بوی آن گل در دماغ است ز گلزار بهشت او را فراغ است مگر آن گل به بستان شد که لاله ز شرم عارضش در کنج باغ است چرا روشن نباشد بزم مستان که شمع روی یار اینجا چراغ است ز غم باز آن...
گر یار نه آنچنان نماید که بود کس را گله از یار نباید که بود گر میکشدت مگو ندارم گنهی گر دل خود بگرد شاید که بود
عمرم همه با صوت نی و چنگ بسر رفت وز سیلی عشق آنهمه از گوش بدر رفت من سوختم از عشق و ترا هیچ خبر نیست وز ناله من در همه آفاق خبر رفت این سیل سرشک آخرم از ضعف چنان کرد کز دیده یکی قط...
هر چند لب تو شربت نوش بود خامش ز طلب عاشق مدهوش بود چون خسته نه درد خود شناسد نه دوا در پیش طبیب به که خاموش بود
به زهر چشم دهی جان و دل فرحناک است چه دلبری تو که زهر از کف تو تریاک است چه شد که جامه یوسف شد از زلیخا چاک هنوز جان زلیخا ز دست او چاک است مباش همدم هرخس کز او بود جان بخش حیات خض...
هر چند که صبح عیش ما کم بدمد ورهم بدمد ز مشرق غم بدمد تا کی بدمد صبح رقیبان به مراد صبحی بمراد عاشقان هم بدمد
عیب پری مکن که نهان از تو گشته است دیوی که عیب خود بشناسد فرشته است از باغ بخت سبزه عیشش کجا دمد عاشق که غیر ملامت نکشته است گر سر نهم بپای سگت عیب مکن تا حکم حق چه بر سر مردم نوشت...
رنگی که سرشگ من ز حسرت دارد با نسبت او لعل چه قیمت دارد چون گرمی اشک عاشق سوخته دل با لعل فسرده دل چه نسبت دارد
چون غنچه صد دل پاره شد لب ناگشودن مشکل است با این پریشان خاطری مجموع بودن مشکل است از غمزه چشم خوشت نتوان که دل باز آور دل صید شاین چون شود بازش ربودن مشکل است پیش شهیدان غمت من چو...
با همچو منی که همسخن خواهد بود من خاک رهم که یار من خواهد بود اهلی مطلب پنبه داغ دل خویش کاین پنبه نصیب در کفن خواهد بود
کدورت غم هجرت بیک نگاه برفت جمال کعبه چو دیدم غبار راه برفت به آستان تو چندان بسجده سودم رخ که سوده گشت رخ و نقش سجده گاه برفت خوشم که طاعتم از سجده درت افزود دریغ باقی عمرم که در ...
ای کز گل روی تو رخم زرد بود دل از دهنت چو غنچه پر درد بود بوسی دهنت نداد و صد وعده دهد کم حوصله را زبان جوانمرد بود
از عالم جان آنچه بما فیض رسان است حسن خوش و آواز خوش خوش نفسان است صید دل من زاهد و صوفی نتوانند سیمرغ من آزاده ز دام مگسان است بیدرد که از زخم محبت نشد آگه درد دل عشاق چه داند که ...