شمارهٔ ۲۰۷
چون یار برون از دل پر خون نشود سودا زده او دل ما چون نشود لیلی چو شود همدم مجنون تا کی عاقل نبود کسی که مجنون نشود

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
چون یار برون از دل پر خون نشود سودا زده او دل ما چون نشود لیلی چو شود همدم مجنون تا کی عاقل نبود کسی که مجنون نشود
یار اگر میکشدت دل بنه ایدل گله چیست غیر تسلیم و رضا چاره درین مسیله چیست خرد سالی که هنوز آبله نشناخته است او چه داند که درون دل ما آبله چیست نقد جانم همه در قافله اهل وفاست رهزن ع...
برخیز که وصل ساقی از کف برود وین دولت اتفاقی از کف برود هوش و دل رفته کی بدست آید باز هشدار که نقد باقی از کف برود
گنج قارون بزمین رفت و ملامت باقی است عشق گنجی است که تا روز قیامت باقی است پیش تابوت من ای نخل خرامان بگذر که هنوزم هوس این قد و قامت باقی است هر که در پای سگت کشته نشد روز وصال گر...
اهلی که ز سودای بتان سود ندید از آتش سودا بجز از دود ندید هر سرو که پرورد بخون دل خون از نخل قدش میوه مقصود ندید
گر به فانوس خیال آیی چو شمع اغیار را در سماع آرد رخت صد صورت دیوار را لاف خوبی گر زند گلزار پیش روی تو برق حسنت آتش غیرت زند گلزار را سینه ام چون غنچه بس کز داغ غم در تنگ بود همچو ...
تا ابد امید آزادیش نیست هر که او در دام شهوت مبتلاست بگذر از شهوت که پیران گفته اند هر که در شهوت فرو شد برنخاست
گر باده کشی مپوش و مستی بنما ور پاک روی خدا پرستی بنما در چادر پاک چون زن زشت مباش گر مرد رهی چنانکه هستی بنما
ساقی ز میی که لعلت او را ساقیست دل برنکنم تا دمی از من باقیست مشتاقم از آن بدیدنت گستاخم گستاخی من ز غایت مشتاقیست
بحری که دلش منبع اسرار نهان است شطاع جهان شیخ بحق روز بهان است آن گلبن تحقیق که در مشرب عذبش صد جوی ز سر چشمه توحید روان است آن طرفه عروسان که پس پرده غیبند از کشف عرایس همه بر خلق...
من که چون شمع ز داغ تو صدم روشنی است گر بگریم ز غمت غایت تر دامنی است شب چراغ غم دل از در دلها طلبند ورنه محمود چکارش به در گلخنی است این چه سحرست که آن آهوی صید افکن تو خود بخواب ...
عاشق نه که از می دل راحت دارد با خود ز سخن سر فصاحت دارد چون غنچه شکفته رو زید با دل تنگ میخندد و در سینه جراحت دارد
نوروز من از طلعت چون ماه تو عید است نوروز بدین طلعت فیروز که دیدست پیش آر قدح ساقی و بردار سر خم بگشای در عیش که دست تو کلید است در صید گه عشق به فتراک ببندتد هر صید که در خون دل خ...
ای آمده از عدم سوی ملک وجود پرورده حقت بنعمت از سفره جود مقصود حق آنکه حق شناسی بودت گر حق شناسی از وجود تو چه سود
ز گریه دل پر و لب همچو غنچه خندان است چو گل شکفته ام از گریه خنده ام زان است بجز شکستگی عشق تندرستی نیست بیا که تجربه کردیم و درد درمان است بهر خمی ز دو زلف تو عالمی دلهاست دو عالم...
تا تیغ بر استخوان ز جورت نرسید آه از جگر سوختگان کس نشنید فریاد از استخوان هم از زخم نخاست تیغ تو بنالید چو محروم تو دید
گر کوه تحمل کسی از بار ستم نیست در عشق تو ثابت قدم آن سست قدم نیست پیشت فلک از بار غمت خم شده چون ماست در دور تو آزاده کس از بار ستم نیست پیش تو وجود و عدم ما چه تفاوت در کوی بتان ...
رسوایی ما ز تنگدستی خیزد مجنون صفتی ز عشق و مستی خیزد صاحب نظران شکسته صورت باشند آرایش تن ز خود پرستی خیزد
سکون خاطر من بی تو سرو قامت نیست چو باد یک نفسم بی تو استقامت نیست به جرم عشق اگر من سزای سوختنم تو خود بسوز مرا حاجت قیامت نیست بجان دوست که گر صد هزار سرو بود بناز و شیوه یکی چون...
دردی که دوای او قضا را نرسد جز این دل ریش مبتلا را نرسد ما بخش غمیم و غم همه قسمت ماست هرگز نرسد غمی که ما را نرسد
گر تیغ تو خواهد سر و جان هم چه نزاع است جان پیش تو چون خاک بود سر چه متاع است چون پای تو بوسم به وداع از سر حسرت کآتش ز لبم شعله زنان وقت وداع است منگر به حقارت دل ما را که ز مهرت ...
خوشباش که غم کلید شادی باشد اکسیر مراد نامرادی باشد هر کس که چو مجنون بستم خوی گرفت آسوده درون در همه وادی باشد
اسیر عشق ترا میل گشت باغ کجاست وگر به باغ رود هم دمی فراغ کجاست چراغ خانه من ای پری رخ خوبت وگرنه خانه دیوانه را چراغ کجاست نگویمت که دگر سینه ام به داغ مسوز من از خیال تو خاک رهم ...
صد عاشق اگر کشته ز بیداد بود معشوقه چو سرو از همه آزاد بود فریاد که من چون شمعی از آتش آه میسوزم و پیش گلرخان باد بود