شمارهٔ ۲۲۶
ایساقی جان که جای فدای تو بود خوش وقت کسی که خاک پای تو بود آنجا که تویی هزار خورشید فلک سرگشته چو ذره در هوای تو بود

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ایساقی جان که جای فدای تو بود خوش وقت کسی که خاک پای تو بود آنجا که تویی هزار خورشید فلک سرگشته چو ذره در هوای تو بود
جانم در آتش از ستم ماهپاره ایست دل غرق خون و دیده خراب نظاره ایست رحمی نکرد صورت شیرین به کوهکن بیرحم آدمی نبود سنگ پاره ایست در کوی عشق نام اجل کس نمی برد جایی که عشق هست اجل هیچک...
گر دل ز غبار غم درون پاک کند وین گرد بلا روی بر افلاک کند در کاخ فلک نگنجد از بسیاری شاید که دل چرخ فلک چاک کند
چشم مست گر کشد هر گوشه خلقی در غم است گوشه گیر آن را چه غم گر کار عالم در هم است در وفاداری رخ زرد مرا بشناس تو زان که اکسیر وفا بسیار در عالم کم است کی ز تنهایی به تنگ آیم من مجنو...
در عشق تو کس جز رخ زردش نرسد درمان نبرد دلی که دردش نرسد من مرده خاک پای تو کآب حیات هر چند که جان دهد بگردش نرسد
گذشت در هوست عمر و یک نفس باقی است هنوز تا نفسی هست این هوس باقی است بهار عمر خزان گشت و گل برفت از باغ هنوز مرغ مرا ناله در قفس باقی است بسوخت با تو شکر لب رقیب روسیهم شکر نماند م...
می خور که حیات جاودانت بدهند وز صد چو سکندری امانت بدهند دریاب حیات نقد و ضایع مگذار کاینت برود ز دست و آنت ندهند
آتشین لعلی که همچون شمع جان سوزد مرا بر زبان گر نام او آرم زبان سوزد مرا آن لب خندان نمیسوزد به داغ حسرتم این که بر ریشم نمک می پاشد آن سوزد مرا غنچه وارم بهر او صد داغ پنهان بر دل...
دختر مرده شوی را امسال که ز گلگونه چهره رنگین است مرو از ره به سرخی رویش که همان مرده شوی پارین است
گر سوخته نیستی در درد مکوب وین سکه قلب بر رخ زرد مکوب نرم از دم گرم میشود آهن سرد گر بی دم گرمی آهن سرد مکوب
ساقی غم من بلند آوازه شدست سر مستی من برون ز اندازه شدست با موی سفید سر خوشم کز خط تو پیرانه سرم بهار دل تازه شدست
این همایون خیمه یارب روضه ای از جنت است یا نموداری مگر از کار گاه قدرت است همچو طاوس فلک در جلوه حسن است از آن سایه گستر بر زمین همچون همای دولت است بر زمین هر سو بصد میخ و طنابش ب...
رقیب مانع دیدار یار من شده است عجب ستاره نحسی دچار من شده است برزوگار که این فتنه بود کز خط تو بلای جان من و روزگار من شده است بخون دیده و دل لعبتی که پروردم چرا چو گوهر اشک از کنا...
چشم بد کس بچشم مستت نرسد آفت بدو لعل می پرستت نرسد سر تا قدم تو بر مراد دل ماست ای نخل مراد ما شکست نرسد
حسن تو گرچه با همه کس در تجلی است با دیگران به صورت و باما بمعنی است خاک ره از فروغ تو ای آفتاب حسن هر ذره را به چشمه خورشید دعوی است عیسی دهد بمرده ز گفتار جان ولی مسکین کسی که کش...
گر حسن چون حسن شیرین ننمود در گنج کسی چو گنج پرویز نبود در زور کسی بکوهکن هم نفزود حسن و زر و زور را وفا نیست چه سود
با خوش نفسی می خور اگر ماهوشی نیست آواز خوشی باری اگر حسن خوشی نیست گر روسیه از حسن تو گشتیم هم از ماست در آینه صورتگر چین و حبشی نیست زاد منشین در صف میخانه که اینجا رندی است هنر ...
زان چشم سیه که دل سیه میگردد صد خانه سیه ز یک نگه میگردد از آب حیات در سیاهی خوشتر آبی که درو چشم سیه میگردد
نرگس رعنا اگر چشم و چراغ گلشن است لاله یی کز خون دل دارد نشان چشم من است حاجت گفتن ندارد حال من ای شمع حسن قصه جانسوزی پروانه حرفی روشن است دست چون در خون من دارد اگر با دیگری دست ...
تا دست بود در وفا خواهم زد تا پاست قدم درین بلا خواهم زد من غرقه بحر عشقم و در تن من تا یک نفس است دست و پا خواهم زد
جهان جوان ز بهار و خزان پیری ماست کنون بساغر می وقت دستگیری ماست تو مست عیش و فقیران غبار غم دارند ترا چه غم ز غبار غم و فقیری ماست وصال چشمه خورشید سایه تابش نیست مگو که دوری از آ...
هر چند دلم بوصل فایز نشود در داغ فراق دوست عاجز نشود هر چند که سوزمش بغم خامترست خامیست دلم که پخته هرگز نشود
بکوی عشق که طوفان نوح از آن وادی است هزار ساله غم از بهر یک نفس شادی است غلام همت آنم که بنده عشق است که سرو با همه همت غلام آزادی است حکایتی که صبا میکند ز وعده وصل بسی خوش است ول...
هر چند دلم زعشق آزار کشید آزرده نشد ز عشق و این بار کشید چندان نبریدم از بتان کاخر کار سررشته عشق من به زنار کشید