شمارهٔ ۲۵۵
حیاتی با رخ خوی کرده اوست که صد خضر و مسیحا مرده اوست من از بالای او دارم شکایت که در عالم بلا آورده اوست چراغ زاهد از عشق ار نیفروخت نه از عشق از دل افسرده اوست بر افکن پرده ای با...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
حیاتی با رخ خوی کرده اوست که صد خضر و مسیحا مرده اوست من از بالای او دارم شکایت که در عالم بلا آورده اوست چراغ زاهد از عشق ار نیفروخت نه از عشق از دل افسرده اوست بر افکن پرده ای با...
هر دل که درو مهر کسی ریش کند از پرتو عشق روشنی پیشه کند گر سخت تر از سنگ بود آتش عشق بگدازد و صافی ترش از شیشه کند
تشریف کرامت اگر از لطف الهی است پشمینه مارا چه کم از اطلس شاهی است گر نامه سفیدی سببش توبه ز عشق است این نامه سفیدی نبود نامه سیاهی است چون برگ خزان دیده به پیرانه سرم بین خون جگر ...
تا دل غم جان داشت بدلبر نرسید تا خاک نگشت سر بدان در نرسید هرگز بگهر دست شناور نرسد تا غرقه نشد کسی بگوهر نرسید
مستی که ذوق رندی و بیچارگی نیافت مستی نکرد و لذت میخوارگی نیافت آن گل کجا گشاد رخ خویش ای پری کانجا هزار همچو تو نظارگی نیافت راه عدم گرفت دلم کز مقام غم آزادگی جز از ره آوارگی نیا...
در هودج عشق عقل واپس نرسد از عقل کسی بچرخ اطلس نرسد خاصیت عشق جذبه کاه رباست بی جاذبه عشق باو کس نرسد
ناخورده می ز نرگس او دل خمار یافت تا چیده یک گل از مژه صد زخم خار یافت میکرد شمع از آتش دل بی قرار سعی بعد از هزار سعی بکشتن قرار یافت آنرا چو من رواست که گشت چمن کند کز خار و گل م...
گاهم ره بتخانه نکو می آید گاهم ز در تو های و هو می آید در مشرب من کعبه و بتخانه یکیست تا مرغ دلم کجا فرو می آید
تا بر گل تو سنبل پر خم دمیده است بوی بهشت در همه عالم دمیده است صبح است و جامه چاک زدی درمی صبوح صبحی چنین ز جیب فلک کم دمیده است حور و فرشته را اگر از جان سرشته اند بوی محبت از گل...
دل کز تو پریچهره مشوش باشد افغان نکند گرچه در آتش باشد گر گفت سگ تو ام مگو او سگ کیست شاید که دلی بدانقدر خوش باشد
این است نهان از نمک آن تازه جوان را کز هوش رود هر که تماشا کند آن را آهوی ختایی فکند نافه به صحرا گر بنگرد آن خال و خط مشک فشان را خامان دل آسوده که از داغ ملامت سوزند دل برهمن سوخ...
خوشا کسیکه نیامد درین سراچه غم که از کدورت دنیا دلش مکدر نیست هزار سال بعیش و نشاط اگر گذرد بیکنفس که بغم بگذرد برابر نیست
ما مست ره و هوای دل طبع فریب رخش هوس از فراز تازان بدنشیب آنگه که عنان گسسته شد توسن نفس چون باز کشد عنان او صبر و شکیب
ساقی که رخش ز جام جمشید به است مردن برهش ز عمر جاوید به است خاک قدمش که روز من روشن از اوست هر ذره ز صد هزار خورشید به است
تبارک الله از خیمه این چه بستانست که در نظاره او چشم عقل حیران است بگلستان چه زنی خیمه طرب ساقی بیار باده که این خیمه خود گلستان است نه خیمه است که باغ گل از صفاست ولی گل همیشه بها...
امید خلق باقبال و دولت خویش است امید ما بغم و درد و حسرت خویش است اسیر محنت عشق از هوای راحت وصل اسیر نیست گرفتار محنت خویش است چه غم ز داغ محبت چو شمع عاشق را گرش ثبات قدم در مشقت...
کس نیست که کشته ایماه نشد روشن بتو غیر ناله و آه نشد بس عاشق خسته هم که آهی بکشد جان داد و زمردنش کس آگاه نشد
شیشه دل بهر خوبانم ز دست افتاده است کار دل از دست خوبان در شکست افتاده است در گلستان جمالت زان دو چشم می پرست کافری خونخواره در هر گوشه مست افتاده است با نهال قامتت چون سایه ای سرو...
دل آینه دار ترک و تاجیک بود زشت است اگر آینه تاریک بود در عشق بهر موی تو راهیست ولی هر ره که روی صراط باریک بود
تو پیش چشم منی چشم من پر آب از چیست چو دل بوصل تو آسود اضطراب از چیست ز شوق آن لب میگون دلم کباب بود تو آتشم زده یی ورنه دل کباب از چیست گرفت چاشنیی از لب تو ساغر می وگرنه بیهشی خل...
اهلی که ره علم و هنر میسپرد خواهد که ز عرش نام او برگذرد خوش آنکه چو من شود سگ کوی حبیب تا نام کسش میان مردم نبرد
چو منع غیر مجالم در آشنایی نیست ز آشنایی او چاره جز جدایی نیست گذشتم از غم آن گل زرشک غیر ولی ز خار خار دل از غیرتم رهایی نیست دلا ز صحبت خوبان کناره کن ز ازل که آخرش بجز از جور و ...
هر کو غم آنسرو سرافراز خرید از سروقدان دگر کجا ناز خرید حسنش غم گلرخان بشست از دل من عشقش ز هزار غم مرا باز خرید
رفتی و نقش روی تو از چشم تر نرفت خال توام چو مردم چشم از نظر نرفت خاری که از ره تو بپای دلم خلید تا سر نزد ز خاک من از دل بدر نرفت کارم بجان رسید ز زخم زبان خلق جان رفت و زخم طعنه ...