شمارهٔ ۲۶۴
گر کشته شویم بر تو باری نرسد بر دامن همت تو خاری نرسد گر خاک شود جمله ذرات جهان بر خاطر خورشید غباری نرسد

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
گر کشته شویم بر تو باری نرسد بر دامن همت تو خاری نرسد گر خاک شود جمله ذرات جهان بر خاطر خورشید غباری نرسد
چنین حسن و ملاحت با ملک نیست ملک را حسن اگر هست این نمک نیست گل خوبان چو گل عنبر سرشت است ولی بوی وفا با هیچ یک نیست مرا گر در وفا شک داری ایشوخ ترا در بیوفایی هیچ شک نیست بکوی صبر...
هرگاه که شمع قامتم میسوزد هر لحظه بصد ملامتم میسوزد از دیده برفت و حسرت دیدارش داغیست که تا قیامتم میسوزد
شبی که بی تو برین پیر خسته حال گذشت شبی گذشت که گویی هزار سال گذشت مگر بیایی و عمری نوم دهی از وصل که عمر من همه دور از تو در ملال گذشت خبر نداشتم از بیخودی که چون رفتی تو خود بگوی...
هرگز دلم از عشق پشیمان نشود با آنکه دمی زعشق شادان نشود تا نقش بتان بتخته هستی هست این کافر دل سیه مسلمان نشود
روی تو مصحفی است که در آن خوبی است خال تو آیتی است که در شان خوبی است جان جهان ملاحت روی تو تازه کرد خوبی است جان عالم و آن جان خوبی است طغرای ابرویت چو مه نو تمام کرد منشور دلبری ...
بر چرخ نه هر ستاره یی زهره بود در شهر نه هر کس بوفا شهره بود بس آدمیی که گوهرش پندارند چون نیک نگه کنند خر مهره بود
بس شکل خوب چرخ کشید و خراب ساخت تا صورتی بشکل تو ای آفتاب ساخت آه از شرار آتش غیرت که لعل تو با هرکه خوردمی جگر من کباب ساخت تا در کمین مرغ دل کیستس که باز صیادوار چشم تو خود را بخ...
عیش و طرب از مایه هستی خیزد هستی گل از فراخ دستی خیزد در ساغر لاله جرعه خون دلست پیداست کزین جرعه چه مستی خیزد
بود از ازلم درد تو وین درد همان است عشقت ز ازل هرکه رقم کرد همان است هرچند بهار آمد و ایام خزان رفت عشاق ترا رنگ رخ زرد همان است آمد شب و آسوده خوابند جهانی فریاد و فغان سگ شبگرد ه...
ایسرو سهی هر که هوای تو کند باید که تحمل جفای تو کند چون آمده یی بر سر بیمار فراق چندان بنشین که جان فدای تو کند
دل زنده شوم چون نگرم سیم تنان را جان تازه کند دیدن بت برهمنان را عاشق که در آتش نرود چون زن هندو نامش ننهی مرد که ننگ است زنان را در خیل بتان چشم تو تا زد مژه بر هم بشکست به یک غمز...
اهلی حریف ساقی و رندان دیر باش بگذر ز شیخ و مسجد و کنج مراقبت صحبت مجو به هرکه ترا نیست نسبتی اول مناسبت طلب آنکه مصاحبت
خوشباش که بر دوزخیان روز حساب از گیسوی خرد فرو هلد خواجه طناب چون رشته نور آفتاب از سر مهر ذرات جهان برکشد از چاه عذاب
ساقی که لبش مفرح یاقوت است دلرا غم او قوت و جان را قوت است هر کس که نشد کشته طوفان غمش در کشتی نوح زنده در تابوت است
شاهی که چرخ حلقه به گوش از کمان اوست روی زمین به پشت کمان از امان اوست سهم السعادتی که قرین ظفر بود در قبضه کمان سعادت قران اوست زاغ کمان اوست همایی که از شرف پرواز طایر فلک از آشی...
عید قربان شد و سر در ره جولان تو رفت من سری داشتم آن نیز بقربان تو رفت این چه شکل است و شمایل مگر از مشرق حسن آفتابی که بر آمد بگریبان تو رفت لذت درد سکندر خضر امروز چشید که بحسرت ...
در بحر غم تو عالمی جان دادند وز خون جگر خجلت عمان دادند ابروی تو سرنگون کند کشتی عمر زان مردم دیده دل بطوفان دادند
سینه ایصوفی اگر صاف است چو آیینه ات هر چه خواهی رو نماید از صفای سینه ات خاطرت گنجینه مهرست بیمهری مباش حیف باشد کر گهر خالی بود گنجینه ات مهر یوسف پیشه کن وز فتنه انجم مترس گرچه د...
ای جان جهان تن تو را درد مباد گلزار رخ تو را ورق زرد مباد فرق سر بدخواه شود خاک رهت دامان سلامت تو را گرد مباد
خوش آنکه دور فلک بر مراد من میگشت که خار گلشن بختم گل و سمن می گشت خوش آنکه بر من لب تشنه خون ترش میشد مرا از آن ترشی آب در دهن می گشت خوش آنکه از سخنم لب چو غنچه گر بستی دگر شکفته...
عشقت که زغم رشته جانم گسلد هرگز نفسی بحال خویشم نهلد هر چند که سر بسر جهان خار غمست خاری ندمد که در دل من نخلد
تو آفتابی و تا ذره یی ز من باقی است مرا هوای تو ایشمع انجمن باقی است چراغ وصل گر از مهر می کنی روشن بیا بیا که هنوز آتشی ز من باقی است بنای میکده طوفان عشق کند ولی هنوز آتش سودای ب...
آن تنگ دهن که غنچه حیرانش شد در باغ سخن ز لعل خندانش شد بگشود دهان باز و زدندش بدهان چندانکه پر از خون لب و دندانش شد