شمارهٔ ۳۰ - در تعریف جام شاه گوید
این چه روح افزا شراب و این چه سیمین ساغرست چشمه خضرست یا آیینه اسکندرست جوهر روح است یا گیتی نما بگداختند شیره جان است در وی یا می جان پرورست نقش خط گرد لبش دل میبرد از دست خلق همچ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
این چه روح افزا شراب و این چه سیمین ساغرست چشمه خضرست یا آیینه اسکندرست جوهر روح است یا گیتی نما بگداختند شیره جان است در وی یا می جان پرورست نقش خط گرد لبش دل میبرد از دست خلق همچ...
جان من مسکین که گرفتار غم اوست موقوف بیک گوشه چشم کرم اوست ما مست جفاییم و نخواهیم زساقی هر جرعه که بی چاشنی زهر غم اوست عمری است که در مدرسه از فکر دهانش بحث همه اثبات وجود و عدم ...
درویش سخی را همه کس یار بود وز منعم ممسک همه را عار بود خاری که گلی دهد عزیزست چو گل گلبن که گلی نیاورد خار بود
گر صد هزار سال وصالت میسر است یالله اگر به یک شب هجران برابرست بی روی دوست مرگ به از زندگی بود با درد هجر زهر ز تریاک خوشترست تا مانده است یک رمق از جان تشنه ام گر جرعه ای بود لب ا...
آن خواجه گرش گاه بخرمن نقتد کس را ز کفش جوی بدامن نفتد گر افکنیش ز شاخ طوبی بزمین چون غنچه ز مشت او یک ارزن نفتد
لعل او کز برگ گل رنگین تر و نازکترست جان شیرین است و از جان هم بسی شیرین ترست خواب در چشمم نیاید بی گل رویش شبی بسکه از سیل سرشکم بستر و بالین ترست لاله را با اشک خونین ام چه نسبت ...
از بخل درین سرا کسی میر نشد از خوردن بیهوده غم پیر نشد زان رو که نداشت در جبلت کرمی از بیکرمی عجب که دلگیر نشد
سر رشته غم دل چون شمع جانگدازست کوته کنم حکایت کاین قصه بس درازست او همچو سرو سرکش من خاک ره چو سایه آن رسم ناز و شوخی وین شیوه نیازست آن سرو ناز کاری نگشاید از نیازم تا من نیاز دا...
تعظیم خسان به جا و مسکن باشد گل باش که مسکن تو گلشن باشد گردر تو فروغ معنیی هست چو شمع هر جا که تویی جا به تو روشن باشد
دل جگر سوخته از جان سیه بخت من است جان هم آغشته بخون از دل جان سخت من است صورت حال چه پوشم که عیانست مرا هرچه در آینه خاطر یک لخت من است شمع روی تو که در خرمن گل آتش زد برق او را چ...
سهل است که مرد گوشه یی بگزیند یا دامن صحبت از جهان برچیند من بنده آنکسم که از صحبت خلق برخیزد و کس بغیبتش ننشیند
سرمه ره دردیده زان دارد که خاک پای اوست هرکه را باشد ادب درچشم مردم جای اوست شاخ گل را با چنان حسنی که از گل حاصل است داغ حسرت بر دلش از قامت رعنای اوست زان گنهکاری که با قدش بدعوی...
هر بیخردی که نخوتش کار بود گر شاخ گلست در نظر خار بود زان بر سر سرو ناز زد فاخته پای کو را همه کبر و ناز بر بار بود
بی داغ عشق یکرگ من چون چراغ نیست داغی نهاده ام که دگر جای داغ نیست آشفته دل ز زلف توام با بنفشه گوی تا ناز کم کند که مرا آن دماغ نیست امروز با وجود تو یوسف بود عدم در پیش آفتاب مجا...
آدم ز ادب فرشته اطوار بود با خلق خدا بخلق در کار بود هر کس که ز کبر پشت بر دیوارست آدم نبود صورت دیوار بود
ای لعبتی که مثل تو کس در زمانه نیست خوشتر ز صورت تو درین کارخانه نیست از زخم تیرتست مرا استخوان سفید مت کشته توایم و ازین به نشانه نیست شیرین حکایتی است که هر چند کوهکن جان میکند ح...
آنانکه به بند زینت و زیب تنند خود را بزبان مردمان می فکنند آنکس که خود آراست بود دشمن خود گر شاخ گل است کاخرش می شکنند
در زیر زلف روی تو چون گل شکفته است گل بین که زیر سایه سنبل شکفته است مشکل که از رخ تو کسی را گل مراد در باغ آرزو بتخیل شکفته است بس نیست داغهای توام بر جگر که باز هر روز از زمانه ص...
مردم همه جوهری و صاحب نظرند در دست تو گوهر هنر می نگرند صد خرمن خود فروشی از بیهنران صاحب هنران ببرگ کاهی نخرند
زاهد بره کعبه رود کاین ره دین است خوش میرود اما ره مقصود نه این است تا بود دل خسته غمی بود ز عشقت هر چند که دیدیم همین بود و همین است جان دادن و کام از لب معشوق گرفتن این رسم حریفی...
می را که خمار در کمین است چه سود خیرش بهزار شر قرین است چه سود گر سود تنست عقل و دین راست زیان سودی که زیان عقل و دین است چه سود
ز عاشقان همه قصد جراحت است او را ازین جراحت ما تا چه حاجت است او را به خنده نمکین خون کند دل ریشم شکر لبی که کمال ملاحت است او را به صبح طلعت او دل کجا رسد به صفا اگر چه کل همه حسن...
بزرگوار خدایا من آن تهیدستم که خجلتم نگذارد که سر بر آرم هیچ بخوشه چینی ام از خرمن کرم بنواز که من نکاشته ام تخم و گر بکارم هیچ بزیر بار گنه مانده ام ببدکاری ز کار و بار چه پرسی که...
آنکس که بخوبان لب خندان دادست خون جگری بدردمندان دادست گر قسمت مانداد شادی غم نیست شادیم که غم هزار چندان دادست