شمارهٔ ۳۱
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدست دریاب که هفته دگر خاک شدست می نوش و گلی بچین که تا درنگری گل خاک شدست و سبزه خاشاک شدست

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ساقی گل و سبزه بس طربناک شدست دریاب که هفته دگر خاک شدست می نوش و گلی بچین که تا درنگری گل خاک شدست و سبزه خاشاک شدست
ساقیا جام تو از آب حیاتش چه کم است می حیات ابد و ساغر می جام جم است اینچه جام است و می صاف که از پرتو اوست عکس خورشید که در آینه صبحدم است اینچه نقشست و رقم اینچه سوادست و بیاض که ...
ای که می پرسی که با دل هم سخن در خانه کیست طوطی حیران چه می داند که در آیینه کیست مار گنج عشق یار از عقل ما کی دم زند غیر محرم آگه از نقد دل گنجینه کیست کی زند بر سینه سنگ از دست د...
گر عمر بکار می کنی حیف بود وین نامه بهر زه طی کنی حیف بود جاییکه سروش غیب آید سوی تو گرگوش بچنگ و نی کنی حیف بود
عندلیب از حسن گل افروختن داند که چیست هرکه با شمعی در افتد سوختن داند که چیست او که صبر آموزدم روزی اگر عاشق شود تلخی عاشق بصبر آموختن داند که چیست هرکه همچون غنچه بشکافد دل پر حسر...
می باده فروش داد و زر می طلبد معشوقه نشست و جان و سر می طلبد برخیز که کام دل ز معشوقه و می هر چند که می دهی دگر می طلبد
خوشا کسی که به کوی تو بخت همدم اوست سفال درد سگان تو ساغر جم اوست دلم که در خم چوگان زلف تست چو گوی شکسته شد همه عمر و هنوز در خم اوست به مرگ مدعی از درد دل بسوخت مرا هنوز خانه بخت...
ای پیر شکسته توبه سست نهاد تا کی بهوای دل دهی عمر بباد گیرم ز خدا و خلق شرمت نبود شرمنده خود نمیشوی شرمت باد
با یکدم وصلت غم عالم نتوان گفت صد ساله سخن باتو بیکدم نتوان گفت ما وصل نجوییم و غم هجر تو خواهیم وز نازکی خوی تو این هم نتوان گفت با زخم تو خاموشم و زخمی دگرست این کاحوال دل ریش بم...
گر رخش هوای دل اسیرت نبود افتی بچهی که در ضمیرت نبود مرکب به نشیب آرزو تیز مران برتاب عنان که بار گیرت نبود
عتاب و ناز تو با من ز غایت خوبی است که قهر و خشم بتان شیوه های محبوبیست من از کمال طلب همچو خضر می یابم که آنچه می طلبم در کمال مطلوبیست کنون که یار زما میرمید میدانیم که زشت نامی ...
در روی جوانان نظری می باید اما نظری و گذری می باید مردی که در این راه نلغزد به هوس ثابت قدمی راهبری می باید
کسی که حق حریفان مهربان نشناخت سزاست گر جگرش جور ناکسان خون ساخت دریغ نیست مرا جان اگر چه دیر نماند دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت رمید مرغ دل ما از آن چمن آن روز که سنگ تفرقه ای...
شهوت نهلی که چون شرابت ببرد برتاب عنان و گرنه تابت ببرد اندازه چو جام عدل از دست مده افراط مکن و گرنه آبت ببرد
گر به کوثر نظر ز نیکو عملی است چشم ما بر کرم ساقی و بخش ازلی است رند دردی کش ما را تو چه دانی چه کس است بجز از پیر خرابات که داند که ولی است ای طبیب دل و جان سوی خود از ناز مرا کی ...
کس در پی آزار دل افکار مباد وز محنت شهوت دل کس زار مباد در قید فتد سگی که شهوت راند در لذت نفس کس گرفتار مباد
هرگز بوفا چشم خوشت جانب من نیست میلت بمن سوخته یک چشم زدن نیست در معرکه عشق تو هرکس که شهید است مردست و بر او حاجت چادر ز کفن نیست در خون جگر گردم و گلگشت من اینست مرغ دل ما را هوس...
آدم که بعشق محرم یار بود در احسن تقویم سزاوار بود هر گه که بشهوت آید از عشق فرو در اسفل سافلین گرفتار بود
هوا خوش است و مرا بی رخ تو دل خوش نیست هوای خوش چکند هرکه خاطرش خوش نیست گل جمال تو شد تا چراغ بزم افروز چو لاله نیست دلی کز غمت در آتش نیست اگر پری طلبم چون تو آدمی نبود در آدمی ن...
عاشق که همیشه وصل یارش باشد از وصل ببوسه انتظارش باشد چون بوسه زند میل کنارش باشد پس عشق درین میان چکارش باشد
لعل جانبخشش که آرام دل شیدا ازوست راحت جان است ما را بلکه جان ما ازوست از گلستان جهان هرگز مبادا کم چو سرو آن گل جنت که حسن گلشن دنیا ازوست من ز رنگ آمیزی مشاطه او سوختم کاین دورنگ...
خوش گفت پدر مرا کسی مرد بود کز زن گذرد فرد و جهان گرد بود گر زن نکنی فرد شوی ای فرزند فرزند که زن نباشدش فرد بود
یک ره چو غنچه خنده زنان بین به سوی ما باشد که بشکفد گل دولت به روی ما ای نوبهار جان مگر از ابر رحمتت رنگی برآورد چمن آرزوی ما سر رشته گم مکن که ز عهد ازل تو را پیوند دوستی است به ه...
آنشب که محمد سوی معراج برآمد بنگر که کمال نظرش تا بچه حد دید زد عقده هستی گره میم در احمد شد عقده گشا احمد و فی الحال احد دید در دیدن این واقعه پرسش مکن از غیر کآنجا که نظر کرد محم...