شمارهٔ ۳۲
آبی زدم مسیح یارت شده است بخشیدن جان همیشه کارت شده است جان بخشش توست گر فدای تو کنم هم گوهر گنج خود نثارت شده است

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
آبی زدم مسیح یارت شده است بخشیدن جان همیشه کارت شده است جان بخشش توست گر فدای تو کنم هم گوهر گنج خود نثارت شده است
ساقی می کهنه یار دیرین منست بی دختر رز عیش نه آیین منست گو حوریم مده که دل میطلبد کذا همشیره رز که جان شیرین منست
آن مبدعی که چشمه نطق از زبان گشاد قفل در سخن بکلید زبان گشاد آن پادشاه کز کرم و ذره پروری در پیش ذره ذره چو خورشید خوان گشاد در بارگاه شوکت خورشید پرتوش از شرق تا به غرب فلک سایه ب...
سرو بر خاک ره از رشک قد یار نشست جلوه قامت او دید ز رفتار نشست خاک در دیده آن رهرو بی صبر و ثبات کز ره کعبه بآزردگی خار نشست تا چو صورت تهی از جان نشود قالب ما بفراغت نتوان پشت بدی...
آنانکه بخوبی زنان مینازند با صورت دیوار نظر میبازند جز صورت دیوار چه خواهد بودن شکلی که بسرخی و سفیدی سازند
گر تن شکسته دوا جز هلاک نیست دل با تو گر درست بود هیچ باک نیست هرکس که از غم تو غباریش بر دل است گویا هنوز آینه اش با تو پاک نیست آزار ما رقیب بشمشیر میکند شمشیر ما بجز نفسی دردناک...
دست تو بشاهدان عالم نرسد ورهم برسد زور وزرت هم نرسد قانع بیکی اگر شوی جمله تر است ور جمله طلب کنی بجز غم نرسد
ساقیا بی لب لعلت می ناب اینهمه نیست گرنه ذوق تو بود شوق شراب اینهمه نیست گنج مستی طلبی عالم هستی بگذار زانکه این عالم پرشور خراب اینهمه نیست جز دل خسته که با جور و ستم خوی گرفت هیچ...
آدم که نتش سرای ویران باشد تا در نگری خاک پریشان باشد مد الفی که بر سر آدمی است بر حرف وجودش خط بطلان باشد
نه که در کوی تو جز من دگری گمره نیست هیچکس ز آمدن و رفتن خود آگه نیست سر نتابم زدر میکده تاخاک شوم که سری نیست که خاک ره این درگه نیست نخل مقصود من سوخته کوته دست خوش بلندست ولی دس...
دردا که رسید پیری و داد نوید کز صفحه عمر شسته شد خط امید بر آتش دلکش جوانی بنشست خاکستر ناامیدی از موی سپید
گردون که کین اهل نظر در نهاد اوست اسباب نامرادی ما بر مراد اوست ساغر بغیر داد مرا زهر غم دهد پیش که داد یار برم دار داد ازوست می خوردنم بیاد لبش بود وین زمان خون دلی که میخورم آنهم...
این غره عمر عاقبت سلخ شود گر صاحب عمر خسرو و بلخ شود در غره بود غره بشیرینی عمر چون سلخ شود ببین که چون تلخ شود
گر کشد خصم بزور از کف من دامن دوست چکند با کشش دل که میانمن و اوست غایت مهر و وفا داری من می بیند ناز او با من از آن است نه از تندی خوست با که گویم غم بدخویی آن مایه لطف که ببخت من...
آن خواجه که خانه را بکهگل اندود کهگل بسرا ماند و او خود فرسود تن پرور بیعقل چه پرورد بناز گویی که ثبات برگ کاهیش نبود
یافت از یوسف پدر بویی اگر رویش نیافت یوسف من آنچنان گمشد که کس بویش نیافت خاک شو گر مهر ازو داری کز آن خورشید رخ هرکه خاک ره نشد یکذره ره سویش نیافت کشته او از محبت تا کسی چون من ن...
هر چند که خصم کینه ور میباشد وز عالم مهر بی خبر میباشد در کشتن او حریص تر پیر فلک پیر از همه کس حریص تر میباشد
هر صورتی که هست ز حسنت نشانه ایست این حسن صورت تو عجب کارخانه ایست دور از بهشت روی تو در دوزخ غمم هر موی من ز آتش عشقت زبانه ایست در بارگاه عشق هزار آستانه است صد جبرییل خادم هر آس...
گردون که همیشه خاطر آزار بود گر لطف کند هم نه بهنجار بود یک جو ندهد ز هر چه در کار بود چیزی که نبایدت بخروار بود
بازم ز هر طرف مه رخساره کسی است دل با کسی و دیده بنظاره کسی است آسوده گشتم از همه عالم ولی دلم آواره است و هر نفس آواره کسی است آهسته رو که در ره خوبان بخاک و خون مرغی که میطپد دل ...
گلزار جهان که غیر خارش نبود امید گلی ز نوبهارش نبود صاحب نظر اعتبار کاهیش نکرد کورست که چشم اعتبارش نبود
از بسکه جان به تشنه لبی درد کرده است آب حیات بر دل من سرد کرده است امروز یافتم که چه درد از میان خلق مجنون و شان گمشده را فرد کرده است گیرم که نیست ناله ام از غم نه عاقبت دردی است ...
پیری که ز خستگی تنش تاب خورد سودش ندهد اگر چه جلاب خورد برگی که بموسم خزان زرد شود ریز دز درخت اگر چه صد آب خورد
از که نالم که فغان از دل ریش است مرا هر بلایی که بود از دل خویش است مرا شربت وصل تو بی زخم فراقی نبود لذت نوش پس از تلخی نیش است مرا من که بیگانه ام از خویش و محبت سوزم چه غم از مح...