شمارهٔ ۳۳
ذات محمد و علی آیینه حق اند آیینه خود ضرورت آن حسن و ناز بود این باعث وجود من و تست ورنه حق از بودن و نبودن ما بی نیاز بود

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ذات محمد و علی آیینه حق اند آیینه خود ضرورت آن حسن و ناز بود این باعث وجود من و تست ورنه حق از بودن و نبودن ما بی نیاز بود
هر دل که اسیر محنت اوست خوشست هر سه که غبار آن سر کوست خوشست از دوست بناوک غم آزرده مشو خوشباش که هر چه آید از دوست خوشست
ساقی که هلاکم ز غم هجرانت هر جا که روی دست من و دامانت رفتی هزار دل هلاک از غم تست باز آی که صد هزار جان قربانت
صبح سعادت دمید حق در دولت گشاد پرتو مهر علی بر همه عالم فتاد من سگ شاهیکه شیر سنگ شد از خشم او سنگ شود هر کرا نیست بدین اعتقاد خواه در اسلام و دین خواه در ایام کفر مشکل هر کس که بو...
جمال شمع چو خورشید عالم افروزست ستاره سوخت پروانه سیه روزست لبت که آب حیات است ببر تشنه لبان ببخت من چو رسید آتش جگر سوزست اگر چه لاله حسرت دمید از گل ما هنوز داغ تو بر جان حسرت ان...
گردون تن ما چه خانه جان میکرد از بهر چه ساخت چونکه ویران میکرد اینخاک چه گل کرد که هم خاک شود وین جمع چه ساخت چون پریشان میکرد
مگو که ماه رخ او ز گلرخان بگذشت که این ستاره ز خورشید آسمان بگذشت فدای دست و کمانش شوم که صید از ذوق خبر نداشت که تیرش ز استخوان بگذشت برون کشید مرا مو کشان ز حلقه ذکر بهای و هوی ص...
هر چیز که نوبهار و نوبر باشد چون پیر شود ضعیف و لاغر باشد اما می تلخ وعشق شیرین دهنان هر چند کهن شود جوان تر باشد
آن شمع گلرخان که رخش لاله زار ماست طوفان آتشی است که در روزگار ماست تا خوشه چین خرمن صاحبدلان شدیم تخم محبت همه در کشت و کار ماست زین آتش نهفته که در خاک میبریم تا حشر لاله یی که د...
بیگانه وشی که دیر دیرش بینند به زانکه بدوستی دلیرش بینند دریاب که گل بتازه روییست عزیز خوارست بهفته یی که سیرش بینند
بی شمع رخت هیچ صفا در دل ما نیست بالله که بی روی تو در کعبه صفا نیست خواهم سخنی گفت مرنج ای گل رعنا حیف است که با چون تو گلی بوی وفا نیست ما اهل وفاییم و زجور تو ننالیم جایی که وفا...
تا کار بخلقت نفتد یار تو اند چون کار فتد دشمن خونخوار تواند بنشین و بحاجت در احباب مزن کاحباب بوقت حاجت اغیار تواند
کشته تیرت که ازوی استخوان ها مانده است گرچه خود رفت از میان اما نشان ها مانده است حسرت درد تو با من ماند و جان و دل نماند شکر ایزد گرچه آن ها رفت این ها مانده است گر پرد بر خاک ما ...
فریاد که عمر رفت و حرمان بفزود سرمایه جان زیان شد اندر غم سود بود زا می غفلتم حساب الفرحی آخر که بهوش آمده ام هیچ نبود
هیچت ز خون ما غم روز جواب نیست گویا که خون اهل نظر در حساب نیست در راه مهر خاک تنم ذره ذره گشت یکذره رحم در دلت ای آفتاب نیست اشکم نیافت بوی وفا تا دلم نسوخت هر شبنمی که میچکد از گ...
نقش سخنم بنقش نقاش بود جان است ولی نهان ز اوباش بود روزی که اجل طلسم ما را شکند این گنج نهان بر همه کس فاش بود
دل که خونم خورد ای حور نه پنداری ازوست او که جا در دل من ساخته خونخواریی ازوست تهمت وصل کشم زانکه ز بس بندگیم خلق را در حق من چشم وفاداری ازوست ایکه دستم بدهان می نهی از باب فغان ب...
من نقد درستم نه مس روی اندود وین نقد گر امتحان کنی دارد سود گر بر محکش زنی همانست که هست گر بشکنیش همان درستست که بود
همه راست میل خالی که بر آن رخ جمیلست چه رسد بما ازین خوان عدسی و صد خلیل است به بهشت و سلسبیلم چه دهی تو وعده مارا تو بهشت حسنی و می زکف تو سلسبیل است پی دفع چشم زخمت نبود به نیل ح...
تا رهزن خواب در سرایت نبرد بیدار نشین که هوش و تابت نبرد گر ره ببری که ذوق بیداری چیست حقا که دگر ز ذوق خوابت نبرد
در سوختنم آنکه بر افروختن آموخت شمعی است که پروانه ازو سوختن آموخت آنروز که تعلیم نظر کرد مرا عشق اول ز رخ غیر نظر دوختن آموخت دل سوختن آموخت چو پروانه بعاشق آنکس که بدان شمع برافر...
عمر تو اگر بخواب غفلت گذرد آن عمر کسی بزندگی کی شمرد گر فهم کنی که ذوق بیداری چیست شاید که گر ز ذوق خوابت نبرد
گفتی چمن بوقت گل ای همنفس خوش است وقت تو خوش که مرغ مرا با قفس خوش است بی روی دوست گشت گلستان چه فایده گلبانگ مرغ و باد صبا یکنفس خوش است ای عندلیب هر که بود با گل است خوش صاحب نظر...
هر چیز که در علم تو معلوم بود موجود باشد اگر چه معدوم بود نخل دو جهان شکستن و ساختن در دست ارادت تو چون موم بود