شمارهٔ ۳۴۹
هر چند به حکمت شده یی فرد و وحید بویی ز تو از راه شریعت نوزید با اینهمه فضل اگر زدینت پرسند شاید که تو خود پاک ندانی ز پلید

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
هر چند به حکمت شده یی فرد و وحید بویی ز تو از راه شریعت نوزید با اینهمه فضل اگر زدینت پرسند شاید که تو خود پاک ندانی ز پلید
آن کعبه ی جان سوی خود می خواند از یاری مرا ای گریه در خون جگر آلوده نگذاری مرا بودم من ای خورشید رخ در خاک خواری ذره وش برداشتی از خاک ره با این همه خواری مرا من چون سگ کوی توام خو...
حیران کارخانه صنعم که صد گره در کار عقل مصلحت اندیش ازو بود ترکیب خاک پشه نگه کن که با وجود گر ذره یی سه بخش کنی بیش ازو بود با این تنی که از سر سوزن بسی است کم نیشیست کاستخوان بدن...
آنکس که خطا از کلک گهر بار نوشت اول الف قامت دلدار نوشت استاد همین الف بر سر خط یکبار نوشت و طفل صد بار نوشت
ساقی که ز آفتاب رخ مستم کرد چون ذره بلند میشدم پستم کرد بگداخت چو زر زلاف هستیم تمام چون نیست شدم بیک نظر هستم کرد
تا خلافت بر بنی آدم ز حق تفضیل شد سکه دولت به نام شاه اسمعیل شد چون خلیل بت شکن در عالم صورت به تیغ هرچه نقصان کرد دین را موجب تکمیل شد آفتاب عزمت از مشرق به مغرب چون شتافت راه پان...
مرا ز عشق نه عقل و نه دین دنیایی است چه زندگی است که من دارم این چه رسوایی است حدیث شوق همین بس که سوختم بی تو سخن یکی است دگرها عبارت آرایی است جدا ز یوسف خود تا شدم یقینم شد که چ...
گر خرقه عارفان بصد چاک بود باکی نبود ز چرکنی پاک بود گر جامه چو گل پاره بود عیبی نیست شرطست دلی که همچو گل پاک بود
جان من در دوستی نامهربان می بینمت آنچه بودی پیش ازین اکنون نه آن می بینمت با من دل خسته تا درسر چه داری از جفا کاینچنین ای شوخ با خود سرگران می بینمت گرچه ای مقصود دل گویی که در یا...
هر جانوری که در جهان باشد و بود سر سوی زمینش بقیام است و قعود انسان که چنین جانوری سر بهواست از بهر شکست گردن اوست سجود
آن سرو ناز کز چمن جان دمیده است شاخ گلی بصورت او کس ندیده است آن نوغزال با من مجنون انیس بود اکنون چه دیده است که از من رمیده است با کس نگفته ام غم عشقش مگر صبا بوی محبت از نفس من ...
گر مال خدا دهی تباهی ببرد ور نی همه را قهر الهی ببرد گر یک بره قربان نکنی صد بره ات گرگ از گله ات خواهی نخواهی ببرد
آن سرو هرگه از نظر من گذشته است گویی که تیری از جگر من گذشته است دامان ناز بر زده چون سرو میرود گویی ز جوی چشم تر من گذشته است بر بیستون ز تیشه فرهاد کی گذشت آنها که از غمش بسر من ...
افراط طعام هر که غمناک کند درمان خود از ساعت امساک کند تن پاک شود بساعت ده روز ده ساعت روز روزه دل پاک کند
برقی که ز نعل فرس سیم تنی خاست آهی است که از سینه خونین کفنی خاست پروانه صفت آتش غیرت جگرم سوخت هرگه که از آن شمع بمجلس سخنی خاست بر محنت فرهاد بسی گریه که کردم هرجا که صدای طبر کو...
صایم بود آنکه خاطری شاد کند نی آنکه ز روزه صرفه زاد کند نان ده که از آن فریضه شد روزه بخلق تا سیر هم از گرسنگان یاد کند
گر بمسجد گذری با این رخ و آن چشم مست کافرم گر صد مسلمان را نسازی بت پرست عاقبت از هستی خد بگسلد ای آفتاب هرکه همچون ذره دل بر رشته مهر تو بست کردیم هندوی چشم آیینه دار روی غیر روسی...
حج یافت کس کزو کس آزار ندید بس کس که ز کعبه غیر دیوار ندید هر کس که صفای معنی از کعبه نیافت غیر از ره دور و رنج بسیار ندید
پیر مغان گدای درش همچو ما بسی است ما خود کسی نه ایم ولی پیر ما کسی است گر بهر دوست کوهکنی مرد قصه چیست در وادی محبت ازین کشته ها بسی است هرگل که نیست بوی وفا دارییی در او گر هم گل ...
زنهار مگو فرشته امکان نبود کین نکته بجز خلاف ایمان نبود جان است ملک ز دیده دل طلبش کین چشم تو جای جلوه جان نبود
وادی مجنون جگر سوزست و کس را تاب نیست آهویان تشنه را جز اشک مجنون آب نیست پیش آن ابرو بر آوردست و مقصودی بخواه قبله ابروی خوبان کمتر از محراب نیست تشنه را خون ریختن ظلم است ای ابر ...
انوار فرشته از فلک میتابد جز کور دلی بر عدمش نشتابد کوری که بدست و پا بیابد همه چیز نقشی که در آیینه بود چون یا بد
حیات تشنه لبان وصل آن مسیح دم است که با وجود لبش آب زندگی عدم است گناه کاسه زدن شیخ را چو غنچه نهان گناه ماست که چون لاله بر سر علم است گدای پیر مغنم به خانقه چه روم اگرچه می همه ج...
گر تن ز فروغ روح وامانده شود از حکمت حق دگر فروزنده شود استاد ببین که شمعکی میسازد کافروزد و میرد و دگر زنده شود