شمارهٔ ۳۵۹
مرا چو شبنم از آن مایه حیات کم است که آفتاب مرا با من التفات کم است چرا چو آب حیات از لبم نبخشی جان مگر دهان تو از چشمه حیات کم است زکوه میوه خوبی چو جستم از دهنت لب تو گفت که این ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
مرا چو شبنم از آن مایه حیات کم است که آفتاب مرا با من التفات کم است چرا چو آب حیات از لبم نبخشی جان مگر دهان تو از چشمه حیات کم است زکوه میوه خوبی چو جستم از دهنت لب تو گفت که این ...
گر کوزه تن سفال در یوزه شود از حکمت حق دگر همان کوزه شود فیروزه مرده زنده شد پس چه عجب گر مرده دگر زنده چه فیروزه شود
بس که خطش سوخت از غم صددل نومید را دود دلها تیره کرد آیینه خورشید را عالم فانی نیرزد پیش آن ساقی جویی بلکه بی او کس نخواهد جنت جاوید را گر سفالین ساغرش پر درد باشد رند مست در نظر ه...
راد در معنی جوانمرد آمده هر که نامش راد دایم نامراد نامرادی لازم این نام شد نامراد آنکس که دارد نام راد
از گلشن عیش جام مقصود که جست تا لاله صفت چهره بخوناب نشست چون سیب دل آغشته بخون باش ز دهر بهبود مجو که به در این باغ نرست
ساقی قدحی ورنه حزین خواهم مرد مدهوش کنم ورنه چنین خواهم مرد من باده پرست بوده ام تا بودم این دین منست و من بدین خواهم مرد
شکر خدا که مژده راحت فرا رسید آن ارزو که داشت دل ما بما رسید آمد بهار زندگی و سبزه و نشاط گو خرش برآ که موسم نشو و نما رسید از عزتش بخاک رسید آیت امان وز خاکیان بعرش خروش دعا رسید ...
وقت مستی چون عرق از روی دلجوی تو خاست چشمه آب حیات از هر بن موی تو خاست هرکه روزی عشق کشتش زنده شد در کوی تو شور و غوغای قیامت در سر کوی تو خاست گرچه صد جان از غبار خط مشکین تو سوخ...
آنانکه ز شاخ بخت برخوردارند پیوسته بعذر دوستان درکارند سروی ز برای آن نشانند کسان کز سایه آن تمتعی بردارند
ذوقی است که در تیره شبی چون شب مویت ناگاه درخشد ز کناری مه رویت نقاش باندازه کشد نقش تو را چون کاندازه ندارد صفت روی نکویت در حلقه عشاق تو آن کعبه جانی کار باب وفا سجده کنند از همه...
بیگانه وشی با من دیوانه چه سود گنج از دگران و خانه ویرانه چه سود نخلی که خون دل منش پروردم گر زانکه رطب دهد به بیگانه چه سود
دور از تو شب و روز مرا خواب حرام است من خود چه شناسم که شب و روز کدام است شد نامزد از عشق توام محنت عالم یا محنت عالم همه را عشق تو نام است از سنبل زلفش حذر ای آهوی دل کن دانسته رو...
مرد آن نبود که چشمش آلوده بود یا در پی قول و فعل بیهوده بود آن مرد بود که مال و عرض همه کس از دست و زبان و چشمش آسوده بود
ای باغبان چه حاصل از سرو ناز باغت شمعی طلب که از وی روشن شود چراغت ای گل که سوخت عشقت سرتا قدم چو شمعم جز چشم خود مدیدم جایی برای داغت در مجمر محبت چون عود سوختم لیک بوی محبت من نگ...
تا پیر و معلم از تو خرم نشود کار تو قبول خلق عالم نشود بشناس حق پیر که بی علم و ادب گر شخص فرشته باشد آدم نشود
باغبان آنسرو اگر برطرف جو خواهد نشست آتش مغروری گلها فرو خواهد نشست از رخ ساقی گل عیشی بچین کاینک ز باغ گل بخواهد رفت و مرغ از گفتگو خواهد نشست از جهان برخاستن سهل است بر مجنون عشق...
در راه طلب کسی بجایی برسد کو سعی کند برهنمایی برسد چون خدمت پیر کیمیای مس تست آن به که مست بکیمیایی برسد
گر لب بنهی بر لب مستان چه تفاوت کان مگسان در شکرستان چه تفاوت هرچند پرستیدن بت عیب عظیم است در مذهب معشوقه پرستان چه تفاوت ماراکه تفاوت نکند نیک و بد خلق گر قصه مارفت بدستان چه تفا...
بر علم و هنر گرچه کسش دق نرسد بی پیر هنر برونق نرسد گر خضر نه راهبر بود موسی را در حکمت کارخانه حق نرسد
قدرم چو مه از مهر سعادت اثر تست من هیچ نی ام هرچه بود از نظر تست ایطایر فرخنده تو طاووس بهشتی بخرام که چشم همه بر بال و پر تست ای آب بقا جرعه خود بخش بخورشید کز غایت دلسوختگی خاک د...
آنرا که خیال دلفروزی باشد باید که دل او چو شمع سوزی باشد کاین حسن و جمال و نوجوانی و صفا همچون گل تازه پنج روزی باشد
یکشب که در فراق جمال تو دلبرست باصد هزار روز قیامت برابرست با دوست گر سخن ز مسیحا رود خموش کز هرچه میرود سخن دوست خوشترست بازآ که چشم صید بتکبیر تیغ تو چون گوش روزه دار بر الله اکب...
با صاحب حسن دیده حس باشد قطع نظرش ز اهل مجلس باشد تا از گل رخ بنفشه اش بر ندمد چشمش بزمین چو چشم نرگس باشد
عمر من تا کی بآه آتشین خواهد گذشت آه اگر دور از تو عمر من چنین خواهد گذشت ای سهی قامت چو جولان آوری بر خاک من صد قیامت بر سرم زیر زمین خواهد گذشت گر کمین بر صید دولت کرده یی بیدار ...