شمارهٔ ۳۶۸
از مستی شد ملک نگون خواهد بود هر گوشه هزار دزد و خون خواهد بود هرگاه که باغبان بود مست و خراب پیداست که حال باغ چون خواهد بود

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
از مستی شد ملک نگون خواهد بود هر گوشه هزار دزد و خون خواهد بود هرگاه که باغبان بود مست و خراب پیداست که حال باغ چون خواهد بود
چون کوهکن با بیستون گفتم توانم راز گفت طاقت نبودش کوه هم حرفی که گفتم بازگفت ز اول نظر در روی او دیدم هلاک خویشتن انجام حال عاشقان هم از آغاز گفت از غمزه غماز او رسوای عالم گشته ام...
سلطان که خراج بر رعیت فکند باید که بظلم بیخ مردم نکند هر چند که شاخ بایدش بار کشید چون بارگران بود بر آن میشکند
بهل حکایت شیرین به کوهکن ما را چراغ مرده چه پرتو دهد دل ما را رخ تو زنده کند مرده وین عجب نبود چه کم ز معجز عیساست روی زیبا را کسی که پیش تو میرد مسیح را چه کند که بر شهید تو رشک ا...
از خوب و زشت دنیا غافل مباش ایدل کاین شاهد از دو رویی سکسار صورت افتاد محبوب دلنوازست هر کس که آدمی روست وانگه که گشت سگرو کس روی او مبیناد
از جان منت فراغ اگر ایساقیست تا جان بودم امیدواری باقیست مشتاقم از آن بدیدنت گستاخم گستاخی من ز غایت مشتاقیست
ساقی قدحی که گر بتان ناز کنند مستان به نیاز کار خود ساز کنند چندان بدر میکده سر خواهم زد کز غیب دری بروی من باز کنند
سفیده دم که صبا بوی مشگ ناب کند شمیم گل دل ریش مرا خراب کند چگونه دل نکشد سوی گلستان امروز که غنچه خمیه زند سنبلش طناب کند بباغ فاخته کوکو زند همی یعنی کجاست ساقی مجلس بگو شتاب کند...
گرچه ز گلهای می دامن ما شستنی است شستن دامن ز می غایت تر از دامنی است به که نگردد رقیب دوست که این دیو ره دشمنی اش دوستی دوستی اش دشمنی است سوختگان را مبین خوار که آن شاه حسن شب هم...
باید دل شه بعفو خواهان باشد میلش بخلاص بیگناهان باشد افکندن صید پیشه شاهین است بخشیدن صید کار شاهان باشد
بی بخت و یارم مرا از مرگ چشم یاری است این بخت خواب آلوده را خواب اجل بیداری است خورشید بیمار تو شد رنگش گواهی میدهد افتان و خیزان بر زمین از غایت بیماری است دوری نباشد گر ز من پهلو...
بی تجربه به هر کی با یکی یار شود گر شاه بود ز بنده بیزار شود هر چند که زر عزیز شد اهل نظر چون بر محکش زند خریدار شود
در عشق تو تا در غم خویشی ملامت است از خود چه بگذری همه خیر و سلامت است مست از شراب عشق بتان شو که جام می یک مستی و هزار خمار ندامت است در عاشقی بلاست چه مرگ و چه زندگی مردن ملامت ا...
جز سرو قدان که مردم از ناز کشند هر کس که بود کشنده را باز کشند شاهین عدالتست و میزان عمل گر باز کبوتری کشد باز کشند
نه عاشق است که واله بر وی چون مه تست که مرده متحرک چو سایه همره تست طبیب من بتغافل نپرسی احوالم وگرنه حال که فوت از ضمیر آگه تست برون خرام و برحمت ز خاک ره برگیر سر سپهر که بر آستا...
از بنده هنر ارادت شاه بود گر دزد دغل کند نه دلخواه بود گر شه بخیانتش کشد ظلمی نیست عدل است و برین ارادت الله بود
دید چشمم پای او بر خاک و خاک ره نگشت خاک در چشمم چرا خاک ره آن مه نگشت تا ندادم جان طبیب دل نیامد بر سرم کس طبیب دردمندان حسبه لله نگشت من نه آن مردم که کس از حال خود آگه کنم مردم ...
ظالم بقیامت اعتقادش نبود بیدار کند که بیم دادش نبود هر کس که ز عدل داور اندیشه کند اندیشه ظلم در نهادش نبود
گر یار مرا میل من خسته بسی نیست من دانم و او محرم این راز کسی نیست گر بوالهوسان را هوس شربت وصل است مارا بجز از چاشنی غم هوسی نیست من بنده آن شوخ که از تندی و تلخی بر شکرش آلایش چش...
گویم سخنی اگر ترا هوش بود زن جمله یکیست گر در آغوش بود خورشید رخان بهل کسیرا بطلب کش سایه ز آفتاب روپوش بود
عنان کار نه دردست مصلحت بین است عنان بدست قضاده که مصلحت این است به سر حسن تو ای مه نمیرسد همه کس رخ تو آینه دیده خدا بین است ز عارضت مژه خون فشان چه گل چیند که ای چمن چو منش صدهزا...
زن را که بجام عیش دستی باشد بر شیشه عفتش شکستی باشد هر چند زن خدا پرستی باشد گر باده خورد خراب مستی باشد
اگر ز کین کشی ام غم ز خشم و کینم نیست ز رشک غیر می سوزم که تاب اینم نیست یکی به کفر خوش است و یکی به دین شادست من از خیال تو پروای کفر و دینم نیست نشان پای سگان تو گلستان من است به...
فرخنده سعادتی که معبود دهد آنستکه وصلت بدو مسعود دهد پیوست شد آن دو نخل امید بهم امید که صد میوه مقصود دهد