شمارهٔ ۳۷۸
خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست خون خورم بی چشم مستت گر شرابم آرزوست دل کبابم روز و شب در آرزوی آنکه تو مست چون ازمی شوی گویی کبابم آرزوست سر بفتراک تو باید بستنم ای شهریا...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست خون خورم بی چشم مستت گر شرابم آرزوست دل کبابم روز و شب در آرزوی آنکه تو مست چون ازمی شوی گویی کبابم آرزوست سر بفتراک تو باید بستنم ای شهریا...
فرزند تو بهتر آنکه خود رو نبود تا جاهل و خشمناک و بد خو نبود هرگز ندهد گیاه خدروی گلی ورهم دهد آن دهد که خوشبو نبود
تو را صد خوبی و بر هر یکی صد دیده حیرانت مرا یک جان و می خواهم شوم صد بار قربانت قیامت در صباح حشر باشد وه چه حال است این که در هر صبح برخیزد قیامت از گریبانت به خونخواهی عنانت را ...
پرسید کسی که آخر آیا چه شود وین جان بکجا رود تن ما چه شود گفتم ز من ایمدعی اینحال مپرس جانت که برآید بنگر تا چه شود
گر کند ابر کرم میل تن خاکی ما چه تفاوت کند آلودگی و پاکی ما ما به دیدار تو ای ساقی جان دل شادیم نه که از هستی جانست فرحناکی ما با وجود تو بر ما همه عالم عدم است با وجود عدم فهم و ک...
دلا گر گنج میجویی گدای مرد معنی شود به صورت گرچه از خلق جهان درویش تر باشد ببر از اهل صورت زانکه ناکس مار رنگین است ملامت بیش باشد هر که با او بیشتر باشد چو شاخ گل بهنگام تواضع بر ...
یاری که بصورت و بسیرت ملکیست آنکس بشناسدش که طبعش محکیست بی دیده پری کند مقابل با او بر بی بصران فرشته و دیو یکیست
ساقی به بهشت اگر چه راهم بدهند خواهم می از آن چشم سیاهم بدهند این باده نه درخور گدایی چو منست یکجرعه مگر بعشق شاهم بدهند
گر مرغ دل ز مزتبه بر آسمان رسد وز آسمان بپایه معراج جان رسد ور سدره منتهای بلندی نبخشدش شاید به خاکبوسی آن آستان رسد مانامه را بطایر همت سپرده ایم باشد بآستانه عرش آشیان رسد وان آس...
رشکم از کس نبود گرد و جهان حاصل اوست میرم از غیرت آنکس که غمت در دل اوست مقبل آن نیست که چون مه بفلک منزل ساخت مقبل آنست که ماهی چو تو در منزل اوست فتنه این است که آن نرگس مستی که ...
شیخ است بر آن که کار خود نیک کند رندست که بد بیند و صد نیک کند میخوردن اگر بدست رندانه نکوست رحمت بکسی که کار بد نیک کند
عیش ما یک عشوه از چشم سیاه او بس است عاشقان را از دو عالم یک نگاه او بس است دل که جوید از دهانش چشمه آب حیات خط سبز آن شکر لب خضر راه او بس است بت پرست عشق کز گردد گنه آلوده است گر...
شیراز که کس درو هنر نپذیرد بحریست که ماهیش بخشگی میرد افتاده بورطه هلاکم زین بحر یارب برسان کسی که دستم گیرد
سجده بت گر کنم در نظرم روی تست قبله جانم تویی روی دلم سوی تست روی تو هرجا بود قبله جان من است خاطر من هرکجا در حرم کوی تست در نظر اهل دل هر دو جهان هیچ نیست فتنه صاحبدلان نرگس جادو...
شیراز که گل درو بصد لون بود مثلش نتوان گفت که در کون بود مصرست ولیک با عوانان چکند مصری که در او هزار فرعون بود
مجاورم چو سگان بهر پارس در کویت فرشته را نگذارم که بگذرد سویت چه جای آنکه به بیگانه بینمت همدم که جان خویش نخواهم که بشنود بویت بدود آه جهانی سیه کنم هر شب که بر کسی نفتد پرتو مه ر...
هر کس که بوقت عقد زن نار خرید بیچاره بزر خانه برانداز خرید کابین زن ایخواجه چنان کن که بزر خود را بتوان ز بندگی باز خرید
چو خط به کشتنم آورد لعل خندانت بکش وگرنه کند بخت من پشیمانت گمان برند که یوسف ز چه برون آمد چو ماه چهره برآرد سر از گریبانت تو کعبه دل و جانی و عید مشتاقان زهر کنار بود صد هزار قرب...
مرغی که ز بند غم گشادش باشد باید که همه عمر کشادش باشد هر حادثه یی که پیش عاقل آید تا زنده بود پیش نهادش باشد
تو باغ حسنی و صد عندلیب زار تراست منم که جز تو ندارم چومن هزار تراست مدام خون خورم از حسرت دو نرگس تو شراب من خورم و چشم پرخمارتر است تو مست خنده شیرین چو خسرو از بختی چه غم ز گریه...
هر چند که دل بوصل دادیم نشد کاری که بر او نظر گشادیم نشد القصه به رغم آرزوی دل ما هر چیز که دل بر او نهادیم نشد
در خیال وصل جفا پیشه من است فکر محال بین که در اندیشه من است ای آنکه سنگ جور بمستان خود زنی قصدت شکستن دل چون شیشه من است دشمن بسوزن مژه خار از دلش کشی این خار خار در رگ و در ریشه ...
هر کس که نه سر بپای دلدار نهد مشکل که دهن بر دهن یار نهد چون مشربه هر که از سر خود نگذشت کی لب بلب لعل شکر باز نهد
گر نمیخواهی مرا صید دل غمدیده چیست ور نمیدزدی دلم این دیده دزدیده چیست آفتاب حسنی و ذرات عالم عاشقت خاطرت ای آفتاب از بهر من رنجیده چیست با پری نسبت کنندت مردمان بی بصر مردمانرا ای...