شمارهٔ ۴۳۲
شاهان اگر بصحبت رندان نظر کنند شاید که نازو سروری از سر بدر کنند با دشمنان عتاب بود مصلحت ولی با دوستان بچشم عنایت نظر کنند خون دلم چنین که دو لعل تو میخورند دل رفت و رخنه عاقبتم د...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
شاهان اگر بصحبت رندان نظر کنند شاید که نازو سروری از سر بدر کنند با دشمنان عتاب بود مصلحت ولی با دوستان بچشم عنایت نظر کنند خون دلم چنین که دو لعل تو میخورند دل رفت و رخنه عاقبتم د...
فرزند نکو بر آر ای صاحب هش ور زشت بر آریش هم از پیش بکش انگور در اصل طبع خود شیرین است از تربیت تو میشود تلخ و ترش
گاهم دو آهوی تو سگ خویش خوانده اند گاهم به سنگ تفرقه از پیش رانده اند ما دل نمی بریم که شاهان چو باز خود کس را نرانده اند که بازش نخوانده اند ما را چو چشم خویش حریفان بی وفا مخمور ...
آن قد چو سرو بین و روی چو مهش وان نرگس پر عشوه آهو نگهش سر تا بقدم تمام جانست چه جان جانی که هزار جان بود خاک رهش
نامه شوق ترا تا به کبوتر ندهند مرغ را ره به سر کوی تو دلبر ندهند گر به جنت سوی مستان نگری با همه چشم زهر چشم تو به صد شربت کوثر ندهند سرو قدان جهان نخل مرادند ولی به جز از سنگ ستم ...
عقل است کسی که شه برد فرمانش عقل است سری که گم بود سامانش ما بنده عشقیم که در هر نفسیش عیدیست که صد هزار جان قربانش
خوبان که نیش بر جگر ریش می زنند نوشی نمی دهند چرا نیش می زنند خار از دلم به زخم زبان کی برون شود بیهوده سوزنی به دل ریش می زنند در حیرتم که ماه وشان از چراغ حسن آتش چرا به خرمن درو...
گرخانه سیه زعشق او شد مخروش ور دیده سفید از انتظارش کم جوش یوسف بسواد دیده از دست مده چشم از درم سیه چو یعقوب بپوش
امروز دل از آینه جان نظرت کرد عاشق نظر امروز بچشم دگرت کرد می نوش که مهلت نبود در چمن عمر کز آب حیاتی که بباید گذرت کرد در میکده از جرعه کسی هیچ کمی نیست سودای زیادت طلبی در بدرت ک...
تا کی نگرم بدیده روشن خویش همچون مژه خار فتنه بر دامن خویش خون گریم از آن هوس که بینم باری گلهای طرب شکفته پیرامن خویش
تا دل سر زلف یار گم کرد سر رشته اختیار گم کرد دل در غم یار پر شود گم بیچاره دلی که یار گم کرد عقل از می عشق مست گردید سرمایه اعتبار گم کرد ای مرغ ز زیرکی مزن لاف کان گل چو تو صد هز...
گر دوست نصیب ما نکردست فراغ ما نیز چو شمع دل نهادیم به داغ ایدل چو چراغ سر مکش زاتش غم از سوز و گداز چاره اش نیست چراغ
گر سگان تو انیس من محزون شده اند آهوانند که همصحبت مجنون شده اند ایکه در حلقه بزم طربی یاد آور زان اسیران که درین دایره بیرون شده اند خاک راهند ز جور تو بتان با همه ناز نازنینان بن...
ایمه که ندارم از تو پروای چراغ جایی که تویی کجا بود جای چراغ در پای تو سوخت اهلی آخر نظری هر چند که تاریک بود پای چراغ
هرچند آهنین دل ما ناز بیش کرد آهن ربای همت ما کار خویش کرد بسی شیرهای جان بهم آمیخت روزگار تا لعل یار شربت دلهای ریش کرد هر جانبی بقصد محبان کشید تیغ اول مرا زمانه بد مهر پیش کرد خ...
پیریم و فقیر و ناتوانیم و ضعیف ما را نبود بغیر غم یار و حریف با اینهمه شادیم بقرآن مجید چون حافظ حال ماست الله لطیف
نبود از عاشقی بیم ملامت سینه ریشان را مرا عشق تو رسوا کرد تا عبرت شد ایشان را بپوش آن شمع رخ ترسم که خوبان از حسد سوزند حسد داغی است کز یوسف کند بیگانه خویشان را منه راز دل ما بر ز...
اگر غمی رسد از دهر شاد باش ایدل که غم نشانه شادیست هر کرا دادند چو شادیی رسد از غم مباش غافل هم چرا که شادی و غم هر دو توأمان زادند
ما را سوی معشوق اگر میل و هواست معشوق بصد هزار دل عاشق ماست کاه از سبکی نگه ندارد خود را ور نی کشش محبت از کاهر باست
ساقی ز ادب مست تو گر دور بود خونش بخورند اگر چه منصور بود گر مست حقیقت است ور مست مجاز بدمست گمان مبر که معذور بود
بهار آمد و نخل روان ز عالم شد بهار خرم عالم خزان ماتم شد دریغ و درد که از سروران عالمگیر بیادگار یکی مانده بود و آنهم شد جهان سیاه شد از این عزا و چون نشود کهشبچراغ جهانتاب از جهان...
هردل که جز خیال تو در وی مقام کرد خلوتسرای خاص ترا وقف عام کرد تا خون خلق بر لب لعلت حلال شد آب حیات بر همه عالم حرام کرد از نوش وصل جان فلک سوختم زرشک آخر بزهر هجر عجب انتقام کرد ...
دهقان چو بخاک افکند تخم ضعیف یک صد شود از لطف خداوند لطیف ده یک چو نمیدهد که تخم افزون به کذا طوفان فنا برافکند تخم خریف
تا جهان بوده است با نیکان بدان در کینه اند میگساران را حسودان دشمن دیرینه اند بگذر از اهل ورع کاین مردم افسرده دل همچو کرم پیله زیر خرقه پشمینه اند قدسیان گنجینه سر محبت گر شدند عا...