شمارهٔ ۴۴۱
برخیز و طواف کعبه مشمار گزاف کین رمز کسی نیابد الا دل صاف آن نور که طوف کعبه را شوق دلست گر با تو بود کند تو را کعبه طواف

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
برخیز و طواف کعبه مشمار گزاف کین رمز کسی نیابد الا دل صاف آن نور که طوف کعبه را شوق دلست گر با تو بود کند تو را کعبه طواف
خورشید اوج عزت خوبان ماه رویند معراج خاکساران این بس که خاک کویند خامان ز عشق یوسف لافند چون زلیخا من عاشق خموشم مردان ز خود نگویند از عاشقان گریزان ایگل مشو که ایشان می بر لب و نن...
گر بگسلی از لذت تن همچو ملک پرواز کند طایر روحت بفلک از عرش فتاده یی بفرش از پی نفس زنهار که تا نیفتی آخر بدرک
من اگر حسرت روی تو چنین خواهم برد حسرت روی زمین زیر زمین خواهم برد گر به جنت ره من با دل پر آه دهند دوزخی را بسوی خلد برین خواهم برد غیرت دین اگرم پرده ز نار کشد بس خجالت که من بید...
آدم به کریوه ایست در راه فلک شیبش درک و فراز معراج ملک عقلش سوی معراج کشد لیک بسعی آسان بردش نفس و طبیعت بدرک
یار شد مست و دل ما بفغان باز آورد گریه بد مستی ماهم بمیان باز آورد عاقبت بخت سیاه ستم پیشه چنان کرد که یار جرم بخشیده مارا بزبان باز آورد آنچنان زد ره عقل و دل و دین شاهد می که بصد...
اهلی که مرید تو بود پیر فلک شاگرد غم تو گشت و استاد ملک گویا سخن او نمکی یافته است از چاشنی لعل تو ای کان نمک
گرچه در پای تو ای شمع بسی سوخته اند همه این سوختگی ها ز من آموخته اند عاشقان از غم خال تو چو موران حریص در درون خرمنی از تخم غم اندوخته اند آتش آه من سوخته دل سهل مبین که چراغ فلک ...
فرزند بخوی و بوی خودساز بزرگ مگذار بصحبتش چو تاجیک چه ترک در ظاهر کس مبین که بسیار کسی با صورت یوسف است و با سیرت گرگ
گر حسن و دلبری بتو مهپاره داده اند چشمی بماهم از پی نظاره داده اند آندم که خورده اند دو لعل تو خون ما یک جرعه هم بنرگس خونخواره داده اند ما کشته توایم و ترا از برای ما این نخل قامت...
در طور فنا چو موسی از خود بگسل مستانه عنان هستی از دست بهل تا از شجر طیبه وادی عشق فریاد انا الله زند از آتش دل
وصلش نماند و تلخی زهر فراق ماند وان چاشنی چو شیره جان در مذاق ماند نیک اختران بر اوج شرف همچو آفتاب بخت ستاره سوخته در احتراق ماند من ترک دین گرفتم و یکرنگ بت شدم زاهد نبود یکدل از...
شهوت چه حرام و چه حلال است وبال کان یکدمه لذتست و صد ساله ملال خون تو حلال است اگر هست حرام مال تو حرام است اگر هست حلال
در عرق شد چو رخش ز آتش می تابی خورد وه که زان روی عرقناک دلم آبی خورد در خیال خم آن طاق دو ابرو دل من ای بسا می که بهر گوشه محرابی خورد چون بپوشم ز کس این قصه که با همچو منی آفتابی...
اهلی ز جهانیان چو مجنون بگسل وین دام و ددان بهم در افتاده بهل با طرفه غزالان سیه چشم نشین کارایش عالمند و آسایش دل
کار ما عشق است و مارا بهر آن آورده اند هر کسی را بهر کاری در جهان آورده اند اینهمه افسانه کز فرهاد و مجنون ساختند شرح حال ماست یکی یک در بیان آورده اند عاشقانرا عشق اگر چونشمع میسو...
زاد همه راه برگ و سازست ایدل زاد ره آخرت نمازست ایدل دانی که نماز توشه آخرتست بی توشه مرو که ره درازست ایدل
جایی که بجوش آرد گل بلبل زاری را شاید که چو ما سوزد حسن تو هزاری را بشناس حق اشگم کز آب دو چشم من بشکفت گل خوبی بس لاله عذاری را از جور تو گر نالم آزرده شوی ناگه کس یار نیازارد آنگ...
بغیر حق دل اهلی ز هرچه لذت یافت بذات حق که در آخر تمام زحمت بود ز بعد مستی عیش از غبار غم دانست که زحمت همه عالم بقدر لذت بود
گر در چمن از تو گفتگو خواهد رفت آب رخ گل چو آب جو خواهد رفت بر بام میا چو مه که خورشید فلک از شرم تو در زمین فرو خواهد رفت
ساقی بتو گر شویم همدم چه شود زخم دل ما رسد بمرهم چه شود زان بحر کرم که عالمی کامرواست یکجرعه رسد به کام ماهم چه شود
از جهان رفت آنکه مانندش درین عالم نبود شاه میداند که هرگز مثل او آدم نبود علم و حلم و دانش و لطف و مروت جمله داشت غیر عمر از آنچه می بایست هنچش کم نبود چون مسیحا گرچه می بخشید جان ...
بجای آب حیاتم شکر لبی دادند حیات خضر بهر کس ز مشربی دادند ز بت پرستی ام ای شیخ خود پرست مرنج مرا چنانکه تویی نیز مذهبی دادند هدایت است نه کسبی رموز عشق ارنه هر آنکه هست دو روزش بمک...
فرزند تو شاخیست تر از اول حال هر گونه بر آرایش بر آید چو نهال اکنونکه بحکم تست اگر راست نرفت کی راست شود چو کج برآید دو سه سال