بخش ۵۸ - محمود
آن دهانم برده است از یاد و باز آرد به یاد باز گردد عمر رفته گرچه بی او شد به باد

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
آن دهانم برده است از یاد و باز آرد به یاد باز گردد عمر رفته گرچه بی او شد به باد
ز درد درد تو بسیار خون دل خوردم خمیر عیش ولی شد سرشته زان دردم
یار عاشق کشته لیکن کشته در خاک مزار لوحش الله ورد گشته در هوای روی یار
ای نامه ی زندگی خط اشرف تو دستور سپهر کم ترین آصف تو خوش تر ز سپهر و سبعه ی سیاره بر هفت برات هفت مهر از کف تو
از آنکه چهره بر افروخته گلت راهست مرا فروخته رخ شمع رویت از انوار لبت چو میشکند گلشکر در آ دیگر دمی دگر بچمن مشک کن بچشمان خوار تو رخ چو گل مکن ایماه از سمن پنهان بگلرخی مه من قدر ...
از آن نبود کسی چون تو در جهان هرگز که با کرم دگران را تو گشتی استظهار نبود کسی چو تو در جهان بکرم دگر
ای شده در خانه جان منزلت خانه جان یافته زان منزلت ای شده مهر رخ تو زین چرخ چرخ ازان آمده در عین چرخ مهر تو ارزنده بیعت بود یوسف از آن بنده بیعت بود چشمه خور طلعت رخشان تو یوسفی و ص...
مرا سوزی شبی با خویشتن بود چو فانوس آتشم در پیرهن بود شبی روشن چو صبح نیک روزان کواکب چون چراغ مه فروزان فلک را بس گل از کوکب شکفته همه چون یاسمین در شب شکفته شبی بس روشن و مه همچو...
ای کرده نهان در لب در بار گهر تا چند بپوشی ز خریدار گهر درج گهرست آن دهن و گاه سخن درجت بگشا و در میان آر گهر
روز دل من بتلخکامی در جای خطر فتد ز خامی
اعدا شمردیم بسی جمله یکی بود چون جمله یکی باشد در چه شماریم
اهلی از گفتن و ناگفتن غم پا بگل است بیزبان فهم شود قصه اش آخر دو دلست
دل گرچه از هوایت دارد غم پیاپی گر گفت ازین هوایم غم نیست شنو از روی
زان پری دیوانگی جز از دل دیوانه نیست آدمی گر از سر دل بگذرد دیوانه نیست
نخواهم بنگرد در آینه خویش که چون خود بین شود گردد جفا کیش
مسند شاهی بود دام ره هر بی بصر میل درویشی نما گردیده ای داری به سر
آتشی کز برق غیرت برفروخت خرمن درویش درمانده بسوخت
در سر میدان جانبازان خود بهر خدای تا مه نو گوی و چوگان بشکند ناگه در آی
ای آنکه مرا مهر تو از دل نشود با لطف تو هیچ کار مشکل نشود بی مهر عنایتت ز دیوان قضا یک اقچه به شش برات حاصل نشود یک اقچه به شش برات حاصل نشود
همیشه دشمنش آنجا ز اهل نار بود از آنکه می فتد اینجا بعالم پندار سیه شدست جهان زان بخصم ملعونش که از عذاب و غمش تیره گون بود ابصار دشمنان ز اهل نار یستمعون انکم فی العذاب مشترکون تق...
مگو فلک چو تو خود آورد بصد دوران نیابد او چو تو شاهی حلیم و هم قهار فلک خود بصد دوران نیابد چو تو شاهی
زهی لطف خدا خورشید تابان سلیمان زمان یعقوب سلطان چو صاحب دیده از نور الهی است خداوند سفیدی و سیاهی است چو شمع پادشاهی در خورش گشت هما پروانه وش گرد سرش گشت عجب شمعی که از عین عنایت...
پیر و حیدر شو و همرنگ آل تا دمد از روی تو هم رنگ آل حیدر والا گهر آن سرفراز کامده نور حقش از در فراز رهرو حق آمد و همراه حق هم حق از او ظاهر و هم راه حق تیغ وی آن رهبر جان بر قدم آ...
ساقیا بشکند صراحی تن لب لعلت اگر بیابم من