شمارهٔ ۴۸ - در موعظه گوید
کسی کز خود نشد آگه چه فیض از ملک اسرارش خبر از عالم معنی نباشد نقش دیوارش ز راه کعبه دل دور کن سنگ بت هستی اگر هم کعبه سنگ ره شود از راه بردارش کسی در باغ دهر از بهر گل چیدن چرا گر...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
کسی کز خود نشد آگه چه فیض از ملک اسرارش خبر از عالم معنی نباشد نقش دیوارش ز راه کعبه دل دور کن سنگ بت هستی اگر هم کعبه سنگ ره شود از راه بردارش کسی در باغ دهر از بهر گل چیدن چرا گر...
نیست جان رفتن که نور از چشم روشن می رود این بود کان نور چشم از دیده من می رود دست من گیرید یا دامان او کز رفتنش پایم از جا صبرم از دل جانم از تن می رود همچو برق از دیده رفت آن شوخ ...
دستم نرسد بوصل آنمه چکنم با نخل بلند و دست کوته چکنم درمانده دام محنت از دست دلم آزادی خود نمیبرم ره چکنم
هرگز غبار حسرت دور از دلم نشد هرگز ز صد مراد یکی حاصلم نشد گر خار پای گشتم و گر خاک ره شدم آن شاخ گل بهیچ صفت مایلم نشد گفتم که تحفه سگ او دل کنم ولی آنهم قبول از دل نا مقبلم نشد ه...
دل سوخت ز عشق و دیده شد گریان هم وز حد بگذشت اشک بی پایان هم نم در جگرم کجا بود ز آتش دل جایی که بگرد میرود طوفان هم
چو شهسوار مرا رخ ز باده گلگون شد عنان توسن عقلم ز دست بیرون شد بیک نظاره دلم برد و مست خویشم کرد چنانکه هیچ ندانم که حال دل چون شد چو آن پری ز گل چهره برفکند نقاب هزار همچو من از ی...
عمریست که من کشته دیدار توام دیریست که مست چشم بیمار توام در جان منی ز عین دلجویی من منهم ز میان جان طلبکار توام
کی از لعل تو جان من بیک دیدن بیاساید بیا لب بر لب من نه که جان من بیاساید ترا کاین گلشن خوبی بود از رخ چه کم گردد گر از نظاره مسکینی ازین گلشن بیاساید تو در آسایش عیشی مدام از خرمن...
گر از دهنت روایتی میگویم زان لب سخن از عنایتی میگویم منعم مکن ای پری که من با دل خود دیوانه صفت حکایتی میگویم
زان پری ما را دل دیوانه رسوا می کند این چه رسوایی است این دیوانه با ما می کند ای که می گویی ز افغان چند غوغا می کنی من خموشم عشق او در سینه غوغا می کند یار پروای شهیدان محبت کی کند...
ای راحت جان که مست دیدار توام دیریست که مست چشم بیمار توام در بند توام چو آهوی سر به کمند از پیش تو چون روم گرفتار توام
تا کلک قضا نقد وجود از عدم آورد نقشی چو خط سبز تو کم در قلم آورد ای تازه پسر یوسف مصری به حقیقت یا مادر گیتی دو برادر به هم آورد جانی به شهیدان ره کعبه دل داد بویی که نسیم سحر از آ...
مستم من و ناصبور و ناپروا هم دنیا همه هیچ پیش من عقبا هم بی نام و نشان و محو و گمگشته عشق امروز که می شناسدم فردا هم
چون میل دل خلق جهان سوی تو یابند هر دل که شود گم بسر کوی تو یابند میل دل عشاق چرا سوی تو نبود چون قبله دلها خم ابروی تو یابند چون سوی تو نایم که گرم خاک شود تن هر ذره که بادش ببرد ...
هرگز بغم جهان فرسوده نیم وز هیچ متاع عالم آسوده نیم جز درد میم دامن همت نگرفت وز آب حیات دامن آلوده نیم
گر بعد عمری یکنفس ما را نظر سویش بود کی را مجال یک نظر از تندی خویش بود مژگان پرخون عاشقش گل را چه بیند کز جگر چون ارغوان پرگاله ای بر هر سر مویش بود آن گلشن خوبی که در نگشود بر با...
بیروی تو چند جان بحسرت بدهم باز آی و خلاص ازین مشقت بدهم یا از من خسته بار محنت بردار یا صبر بقدر بار محنت بدهم
بخاک مرده اگر برق عشق برگیرد چراغ مرده دگر زندگی ز سر گیرد گذر بکوی تو چون آورم ز جور رقیب که او سگی است که بر صید رهگذر گیرد کسی که یکنظرت دید بی تو کی ماند مگر که نقش جمال تو در ...
گه وصف گلی بصد زبان میگویم گاهی غم خود بصد فغان میگویم در گفتن بسیار ز روی همه کس شرمنده شدیم و همچنان میگویم
نیاز من نخرد کس که کس فقیر مباد بناز حسن فروشان کسی اسیر مباد به نیم ذره نکرد اعتبارم آن خورشید به چشم یار کسی اینچنین حقیر مباد دو دیده بر سر دل شد چو پیر کنعانم بلای عشق جوانان و...
در بند کسی فتاده از سادگیم کاندیشه نمی رسد به آزادگیم عمریست که در چه غم دو رود دراز می افتم و همچنان در افتادگیم
از بس که خورم بر جگر از طعنه سنان ها خون شد جگر ریش من از زخم زبان ها دانی که چه بس تیر نهان خورده ام از تو پیش آی که تا باز دهم با تو نشان ها من با تو چه گویم که زمانی که تو آیی ب...
گر کسی از عشق صورت جان گدازد چون هلال آفتاب حسن معنی حلقه اش بر در زند تا تو نگدازی چو زر در بوته عشق مجاز کی شه عشق حقیقت سکه ات بر زر زند
شیرین دهنی چون قندو لعلی چو نبات گوی زنخی چو قطره آب حیات گویند مبین و صبر کن در غم او صبرم نبود که بشنوم این کلمات