شمارهٔ ۴۹
ساقی دو جهان کجا دمی غم ارزد یکجا بده که ملک صد جم ارزد عالم چکنم تو گوشه چشم فکن یک گوشه چشم تو دو عالم ارزد

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ساقی دو جهان کجا دمی غم ارزد یکجا بده که ملک صد جم ارزد عالم چکنم تو گوشه چشم فکن یک گوشه چشم تو دو عالم ارزد
سوار من که سرم باد گوی میدانش سر منست و سر زلف همچو گانش هزار یوسف مصری کمست اگر هردم فرو روند بفکر چه زنخدانش از آن همیشه گریبان درم که در کارم گره همی فکند تکمه گریبانش کمال صورت...
هرکه چون باد از سر کوی تو بیرون می رود کس نمی داند که از آشفتگی چون می رود پای رفتن نیست عاشق را کزین در بگذرد می فشاند سیل اشک از چشم و در خون می رود پیش لیلی گر رود از چشم مجنون ...
ای تازه جوان کز تو دل افروخته ام پیرانه سر از داغ غمت سوخته ام مرغ دل من حریف عشق تو کجاست اما چکنم چون بتو آموخته ام
از صحبت ما درد کشان بازنخیزد صد شیشه دل بشکند آواز نخیزد بگذار که دل برکند از مهر تو عاشق کاین مهر گیا گر بکنی باز نخیزد در گلشن فردوس اگر سرو نشانند خوشتر ز تو ای سرو سرافراز نخیز...
ما با رخ یار آینه جم چکنیم دور از رخ یار هر دو عالم چکنیم امروز اگر از مستی و غفلت گذرد فردا بخمار غفلت و غم چکنیم
خوشباس که روزی گل امید برآید روشن شود این ظلمت و خورشید برآید بی نور نماند شب تاریک کس آخر گر مه نبود صبر که ناهید برآید دولت ز در میکده جو زانکه بجامی درویش بصد حشمت جمشید برآید گ...
ما ز هر غم عشق تو چون قند خوریم باور نکنی بیا که سوگند خوریم ای کان نمک بی شکر لعل تو چند دندان بجگر نهیم و خون چند خوریم
فراخ دستی گل داد عیش و مستی داد شکست کار دل غنچه تنگدستی داد بهم عنانی عقل از غم جهان که رهد خوش آنکه در غم عالم عنان بمستی داد مکش ز دار فنا سر ز پستی همت که سر بلند نشد هرکه تن ب...
من سوخته دل ز آتش تقدیرم وز آب دو دیده کی بود تدبیرم زان دم که چو شمع زندگی یافته ام میسوزم و میگدازم و میمیرم
کی بود عاشق کسی کز سوختن غمگین بود عاشق آن باشد که چون پروانه در آتش رود کور کن ایگریه بی یارم که چون یعقوب چشم کور بهتر زانکه بی یوسف بعالم بنگرد بهر کام دل اگر بر جان نشانی نخل ع...
با درد خوش دلم چه درمان دارم خاموش و خار غصه در جان دارم چون غنچه گرم باز گشایی ته دل بینی که چه داغهای پنهان دارم
هرکه چون صورت چین دیده بروی تو گشاد چشم دیگر ز تماشای تو بر هم ننهاد مگر آن لحظه رقیب تو زمن پوشد چشم که رود خاک وجود من دلخسته بباد آنچنان شادم از آنشب که بخوابت دیدم که نمیآیدم ا...
تا سر بودم سر جوانان دارم تا جان بودم هوای جانان دارم حال دل من گو همه کس فاش بدان من عاشقم از کسی چه پنهان دارم
آه گر می ز غمت عاشق غمناک نزد که ز سوزش دگری جامه بتن چاک نزد پر گرانجان مشو ایخواجه که روح الله هم تا سبکروح نشد پای بر افلاک نزد کشته صید گه عشق سرافراز نشد تا سرش دست بر آن حلقه...
ای کز ستم تو راحتی می یابم وز خون لبت ملاحتی می یابم در گلشن حسن لاله زار رخ تو بر هر جگری جراحتی می یابم
هرکس که چشم مست تو نظاره می کند مژگان به صد سنان جگرش پاره می کند جایی که صدهزار سر افتاده هر طرف در آن میان که زخم مرا چاره می کند رحمی بکن به مردم عالم که هرکه هست فریاد از آن دو...
آنشوخ که من شاه بتانش گویم آرام دل و جان جهانش گویم او دین و دلم به روز روشن دزدید من در دل شب دعای جانش گویم
گرفتم آنکه بشکل تو دیگری باشد کجا بشیوه ناز تو دلبری باشد تو گر کنی ز شهیدان خویش روزی یاد قیامتی شود و روز محشری باشد بدور سرو صنوبر خرامت ای دلبر دلی کجاست مگر در صنوبری باشد اگر...
خورشید رخا ز مهر خود داد دهم کز بهر تو جان من دهم و شاد دهم گر جان بودم بقدر ذرات جهان از مهر تو راه ذره بر باد دهم
عالم از سیل فنا گرچه خطرها دارد هرکه در عالم مستی است چه پروا دارد غم عالم بهل ایخواجه غم خویش بخور ز آنکه عالم چه غم از ننک و بد ما دارد ساقی مهوش و یک شیشه می و گوشه امن هرکه افز...
گر من صفت سینه مجروح کنم خون در دل یاران سبکروح کنم خواهم که ز گریه آب طوفان ببرم وین گریه هزار سال چون نوح کنم
گر چون مسیح از لطف او بر اوج افلاکیم ما یک ذره خاکیم از زمین آخر همان خاکیم ما با آن گل گلزار جان کس نام خود گل چون نهد حاشا که گوییم این سخن یک مشت خاشاکیم ما از پرتو شمع ازل گر ز...
جهان طفیل وجود محمدست و علی برین دو مظهر کل واجبست تسلیمات خلاصه سخن این کز وجود ماغرض است سلام بر علی و آل و بر نبی صلوات