شمارهٔ ۵۲۶
بی وجه مبخش و بی سبب نیز مزن درملک مثلا باغبان باش و چمن شاخی که گلی برآورد آبش ده خاری که خرابی کند از بیخ بکن

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
بی وجه مبخش و بی سبب نیز مزن درملک مثلا باغبان باش و چمن شاخی که گلی برآورد آبش ده خاری که خرابی کند از بیخ بکن
دلی که شاد ز وصل تو دیر دیر شود به یک نظر که به بیند ترا چه سیر شود مرا چه غم که رقیبت چو سگ گشاد دهان کسی که مست تو شد در دهان شیر شود من از هلاک خودم نیست غم از آن ترسم که ترک مس...
با حق پدی نا حق در جنگ مزن یعنی بزنا در زدن کس چنگ مزن خواهی که بسنگسار لایق نشوی بر شیشه ناموس کسان سنگ مزن
چون ننالم که ز عشقم همه بیداد رسد بجز از ناله زارم که به فریاد رسد صورت چین که به آرایش نقاش کسی است کی بزیبایی آن حسن خدا داد رسد مرهمی نه بدل از خنده شیرین ورنه از ترشرویی شیرین ...
خوش وقت بهار و بانگ مرغان حزین گل سایه فکند و سبزه ها سایه نشین ایام بهار و رونق عهد شباب خوش بودی اگر همیشه میبود چنین
اطیفه عجب از غمزه نرگست دادند که عالمی کشد و خاطری برنجاند خراب مستی آن عاشقم که در گامش چو جرعه یی بفشانند جان برافشاند ز باد فتنه میان من و فرج گرد است سفال باده بیاور که گرد بنش...
ما گریه کنان بر سر خاک پدران زین غم که شدند ازین جهان گذران در زیر زمین هم پدران میگریند بر تلخی این زندگی ما پسران
ای خضر که همدم شده ای آب بقا را زنهار به یاد آر لب تشنه ما را زهر است غمت گر نبود وعده بوسی بی چاشنی خون خورم این زهر بلا را گل از تو چنان شد که به صد دیده چو شبنم بر خواری گل گریه...
کسی بکعبه رود کز صفای سینه پاک سر نیاز نهد کعبه را سجود کند تو خودپرستی و مست از غرور اگر روزی سجود کعبه کنی کعبه را چه سود کند
باز آتش من بلند آوازه شدست سرمستی من برون ز اندازه شدست با موی سفید سرخوشم کز خط تو پیرانه سرم بهار دل تازه شدست
ساقی ز زمانه چند بیداد رسد تا چند ستم بر دل ناشاد رسد فریاد چه سود چون بود بخت بخواب بیداری دل مگر بفریاد رسد
باز شد وقت طرب آمد سوی گلزار گل برگ عیش عندلیب آورد دیگر بار گل صبحدم خونین دل بلبل گشاید در چمن چون بخندد غنچه و بنمایدش دیدار گل گل درون پرده شب در خواب ناز و بامداد میکند بلبل ت...
خوشم به هجر تو گر وصل صد حضور آرد که این صفای دل افزاید آن غرور آرد درآ بصحبت مستان که شمع قامت تو بیکقدم که نهد صد صفا و نور آرد بروزگار تو از صابری نشان نبود مگر که مادر گیتی دل ...
قرآن که درو گنج الهیست درون از چار کتاب حق بقدرست فزون جمعش شد و چارده چو اسم جامع بحریست که خشک و تر از آن نیست برون
صید آن شوخم که هرگه بزم عشرت می نهد زلف بر رخ می گشاید دام صحبت می نهد آفتاب من که میل کس ندارد ذره ای گرم مهری گر نماید داغ حسرت می نهد بر خسان گل می فشاند از گلستانش صبا دره اهل ...
از پند رفیق مهربان عار مکن بشنو سخن و تندی بسیار مکن گر سود تو گفت کار میکن سخنش ور سود ندارت بر آن کار مکن
سر به جای پای در میخانه می باید نهاد جای مردان را قدم مردانه می باید نهاد گر خراباتی و مستی جامه رندی بپوش ورنه این زهد و ورع در خانه می باید نهاد اندک اندک چند سوزد کس به داغ عاشق...
یا رب بکرم درد مرا درمان کن رحمی بمن سوخته هجران کن یا راه بمومیایی وصل نمای یا بر من دلشکسته کار آسان کن
نصیب کوهکن از وصل دوست چون باشد که سنگ تفرقه اش کوه بیستون باشد ننالم از تو گرم جای لطف قهر کنی که بر من این ستم از بخت واژگون باشد کجا ز شوق وصالت سخن کنم با کس گرم نه سرزنش از ته...
چو گریه خون گشاد خواهم دادن جان همه را بیاد خواهم دادن آن دم که چو گرد باد آیم بسماع خاک تن خود بباد خواهم دادن
بعد مرگم زاغ چون هر پاره جایی افکند دیده ام باشد بکوی دلربایی افکند چشم آن دارد که لافد با دو چشم آن غزال لیک می ترسم که خود را در بلایی افکند کی گذارد کبر نیکویی که آن سلطان حسن گ...
ایسرو قد لاله رخ غنچه دهن یاقوت لب سنگدل سیم دقن کس را چه وجود با وجود تو بود قربان تو با دهر که هست اول من
چون گل روی تو را آتش می تاب دهد عارض پر عرقت چشم مرا آب دهد سوی مسجد مرو ای قبله من ورنه امام رو بسوی تو کند پشت به محراب دهد نرگس مست تو ای شوح چه مشرب دارد که به بیگانه می و زهر ...
از بهر سری ذلیل نتوان بودن در خانه شب رحیل نتوان بودن جان مال تو شد چرا فدابت نکنم از مال کسان بخیل نتوان بودن