شمارهٔ ۵۴۵
هرگز نشود حسن چنین خوار که من بلبل نشود ز گل چنین زار که من هر موی تنم بسته زنار و بتی است کافر نشود چنین گرفتار که من

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
هرگز نشود حسن چنین خوار که من بلبل نشود ز گل چنین زار که من هر موی تنم بسته زنار و بتی است کافر نشود چنین گرفتار که من
گر مست تو آهی ز سر درد برآرد از خاک تن مدعیان گرد برآرد گر بر دمد از خاک من خسته گیاهی بی باد خزانی ورق زرد برآرد صد خانه بفریاد شب از من که درین کوی تا چند فغان این سگ شبگرد برآرد...
تا حال من حزین چه خواهد بودن و انجام ز کفر و دین چه خواهد بودن گه زهر غمم دهند و گه نوش طرب تا کاسه آخرین چه خواهد بودن
گویند شب جمعه مخور می که غم آرد این هیچ تعلق به شب جمعه ندارد آبی اگر از می به رخ کار نیارم از خاک تنم لشکر غم گرد برآرد کار دل ما راست شد از زلف کج دوست آن کار مبادا که خدا راست ن...
ساقی چو چراغ سحرم زار و زبون چشمم بعنایت تو بازست کنون خیز از می کهنه روغنی کن به چراغ دریاب و گر نه رفتم از دست برون
ز آشنایی من کاخرش جدایی بود جدا ز جان شده ام این چه آشنایی بود بصبح وصل ندادم فلک امان ور نه شب سیاه مرا وقت روشنایی بود زمانه بامن بد روز بیوفایی کرد مگو که یار مرا میل بیوفایی بو...
ای یوسف جان درون پیراهن تو نقد و جهان جوی است از خرمن تو مقصود زمین و آسمان گر طلبی گنجیست نهفته در طلسم تن تو
او که از دیده خونابه چکانم نرود نرود یک نظر از دیده که جانم نرود اینقدر در شب وصلش ز خدا میخواهم که به نظاره او تاب و توانم نرود میتوانم که بپوشم غمش از خلق ولی طاقتم نیست که نامش ...
باد است سخن ز مدح پر باد مشو وز گفتن زشت هم بفریاد مشو دشنام و دعا و مدح و ذم باد هواست از باد هوا ملول و دلشاد مشو
به خلوت بهل شیخ دل مرده را که دوزخ بهشت است افسرده را دل زاهد از می کجا بشکفد شکفتن محال است پژمرده را اگر درد جامی دهد لعل تو زتریاک به زهر غم خورده را ز خاکم چو بر داشتی مفکنم می...
کسی که صاحب عقل است هوشیار بود همیشه خاطر شاعر به جان نگه دارد زبان تیز و دل نازکی است شاعر را نگاه دار دلش تا زبان نگه دارد
آن بت که ز فرق تا قدم صنع خداست آن آب حیات و جان لب تشنه ماست سیراب کجا شوم از آن آب حیات یک دیدن سیر خواهم او نیز کجاست
ساقی بمنت خطاب بو دست مگر چشمت به دل کباب بو دست مگر آنگه که ترا نظر به بیداران بود بخت بد من بخواب بودست مگر
در خاک و خونم از غم چون لاله داغ بردل دستم بگیر پایم بر آر از گل خالت میان ابرو هندوی مست کرده دستی بدوش ترکی از هر طرف حمایل سرو تو میخرامد چون لعبت بهشتی وز سدره شاخ طوبی در سجده...
سوی که روم من که دلم سوی تو باشد روی که ببینم که به از روی تو باشد سرو چمن کیست که ماند بقد تو شمشاد که چون قامت دلجوی تو باشد محراب پرستشگه ترسا و مسلمان چون نیک ببینم خم ابروی تو...
بسرشت بچل صباح ایزد گل تو کز صبر خمیر مایه گیرد دل تو جایی که بدین صبر تو حاصل شده یی بی صبر مراد کی شود حاصل تو
دلا ز تخت سلیمان کسی چه یاد دارد که عاقبت ببرد باد آنچه باد آرد مگر نسیم قبولم چو غنچه بنوازد که کار بسته من روی در گشاد آرد چو آفتاب کسی کو بلند همت شد ز سنگ خاره برون گوهر مراد آ...
گر سفله غنی شود چه جود آید ازو او جمله زیان است چه سود آید ازو گویی ز وجود آن خسیس این غرضست کافعال خسیسه در وجود آید ازو
بهر جان قصد تو گر بر دل مجروح بود جان به شکرانه دهد هر که سبکروح بود مردم ای مرهم دل عاقبت انصاف بده دل من تا بکی از داغ تو مجروح بود در چنین بحر بلا مردمک دیده بس است که بطوفان غم...
هرکس که هوای نفس شد پیشه او صد خار بلا روید از اندیشه او مگذار که این خار بلا پهن شود برکن ز زمین دل رگ و ریشه او
عیسی گذاشت دنیا قارون اسیر او شد آن بر فلک برآمد این در زمین فرو شد آب حیات وصلت تا روزی که گردد نقد حیات ما را باری به جستجو شد باصولجان عشقت مارا چه چاره باشد جایی که چرخ گردون س...
زن دوست نداری که بود دشمن تو واتش فکند همیشه در خرمن تو چون خون ترا نریزد آخر زن تو کاول فکند دو شاخه درگردن تو
گر نه چاه دقنت عقل زره می فکند جان من یوسف دل را که به چه می فکند در دلم جذبه مهری عجب از خال تو بود که به هر ره که رود سوی تو ره می فکند بر گرفتاری پروانه دلش می سوزد هرکه بر شمع ...
چون سبزه نخست بود همسایه سرو وز همت او بلند شد پایه سرو امروز ز روی راستی بی روشیست گر بر سر او نمی فتد سایه سرو