بخش ۸ - برگ هشتم پنج برات است
ای در کف خلق از کرمت وجه طرب با لطف تو بی وجه بود نام طلب از دست تهی پیش تو پنج انگشتم گر پنج برات در کف آرد چه عجب

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ای در کف خلق از کرمت وجه طرب با لطف تو بی وجه بود نام طلب از دست تهی پیش تو پنج انگشتم گر پنج برات در کف آرد چه عجب
یقین که کس نگرفته چو تو جهان از عدل چو ملک جمله از آن تو شد بگیر و بدار کس نگرفته چو تو از عدل ملک
دل برد از نقش سنگین خمیر مایه گرفته آفتاب از کرمت که میبرد همه خشک و تر از وی این اذخار لوای فتح تو شد چون سحاب در خدمات که می برد برکاتش شمال در اقطار آفتاب از کرمت در خدمات تقطیع...
فلک قدری که هست از عزت و جاه بصورت شه بمعنی چاکر شاه برحمت دستگیر هر بد و نیک چراغ دیده عالم قلی بیگ ز خورشید فزون روشن ضمیری بلند از قدر او نام امیری چنان ضبط امور ملک فرمود که هم...
چون علی اندر ره دین راهبر نیست جز آل علی این راه بر شد دل و جان بنده روی حسن مظهر خلق خوش و خوی حسن دیده حق اندر دم قربان حسین یافته از عالم قرب آن حسین از دل غمدیده زین العباد یاف...
نشان فضل بنام کسیست طغرایش که سالهای بسی دیر باد و خواهد بود همیشه خاتم اقبال و خطبه دولت بنام میرعلیشیر باد و خواهد بود عدوی دولت او دست قدرتش یارب چو دست دشمن دین زیرباد و خواهد ...
نشان خدنگ از رهی باز جست ببین در دلش کو نشان درست
ای لعل لبت حیات هر نوش لبی ما را به جز از غم تو نبود طلبی بی نقد غمت نیست در این چار چمن با چار برات طبع برگ طربی
نه رهروان بره از پاس عدلت آزرده نه پیر گوشه نشین یابد آفت از طرار یکی که دید ترا همچو حارث دوران یقین بمهدی آخر زمان کند اقرار رهروان از پاس عدلت در امان ره نیابد فتنه آخر زمان تقط...
ساقی از آن شیشه منصور دم بر رگ و بر ریشه من صور دم خواهی از این نادره گو گر مقال زاتش می کن دم او گرم قال آتشی از می فکن اندر روان تا شود این نکته چون زر روان یکنفس ای مونس من کوش ...
خوش آن عاشق که سرگرم خیال است دلش پروانه شمع جمال است در آتش هر شبی پروانه وار است چو شمع از سوز دل شب زنده دار است دلش پروانه وش از غم بود ریش چو شمع از گریه شوید دامن خویش چو فان...
ای لعل تو خورده خون دلها همه دم از آب طرب نشان دمی آتش غم می خور که سه کاسه در سر از باده لعل بهتر که سه تاج زر نهی بر سر هم
ای آنکه بر وی همچو گل رشک مهی داغ جگر لاله ز خال سیهی درویش ترا سه اشرفی از کف تو بهتر ز سه نقطه زر از شین شهی
ای چشم تو ترسا بچه باده پرست عاله همه نرگس صفت از چشم تو مست در پای قدح نهد ز شوق تو چو گل آنرا که سه تنگه چون سه برگسست بدست
ای آنکه ز غمزه میزنی دشنه تیز برخیز و به عشوه خون این خسته بریز چشمان تو غمزه سه شمشیر زنند کس چون بسه شمشیرزن افتد بستیز
ای خاک در تو برتر از عرش عظیم لطف تو ربود خلقی از خلق کریم شاهی تو و از سعادت فتح و ظفر دایم سه غلام اند بکوی تو مقیم
ای آنکه ز گل تازه تری در نظرم با خط تو منت ریاحین نبرم پیش تو گل و لاله و نسرین چه بود من این سه قماش را بیکجو نخرم
ای آنکه بحسن و خوبیت نیست نظیر بر جرم من از بزرگیت خورده مگیر جان با تو و دل بساقی و گوش بچنگ بیچاره کسی که در سه چنگ است اسیر بیچاره کسی که در سه چنگ است اسیر
ای روی تو آفتاب خوبان بجمال هرگز نرسد بدامنت دست زوال خاک قدمت گر همه یکذره بود یک تاج زر است بر سر اهل کمال
ای آنکه به رخ تو پرده صبر درد کی پیش تو دیده در رخ گل نگرد خورشید فلک گر همه اشرف باشد پیشت به یک اشرفی کس آنرا نخرد
ای آنکه ز شوق آهویت مجنونم درویش توام ز پادشه افزونم من رند و شرابخواره آسوده ز گنج یک تنگه اگر مرا بود قارونم
ای کز ستمت در دهن صد شیرم بی روی تو از زندگی خود سیرم مژگان تو گر هزار شمشیر کشد باری من از و هلاک یک شمشیرم
ای آنکه کمال دل ستانیست ترا لعلی چو حیات جاودانیست ترا زنهار بخر لطف و مفروش بکس این بنده که یک غلام جانیست ترا
ای کز ستم تو اشک پاشند همه جویان غمت نهان و فاشند همه اهلی بوفای تو نظر دوخته است از اهل جهان که یک قماشند همه