شمارهٔ ۵۵۵
هر که آگه ز دل سوخته من باشد بخدا رحم کند گر همه دشمن باشد آفتابا نفسی خانه من روشن کن چند گوشم به در و چشم به روزن باشد برق رخسار بتان گر همه عالم سوزد چه غم آنرا که چو من سوخته خ...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
هر که آگه ز دل سوخته من باشد بخدا رحم کند گر همه دشمن باشد آفتابا نفسی خانه من روشن کن چند گوشم به در و چشم به روزن باشد برق رخسار بتان گر همه عالم سوزد چه غم آنرا که چو من سوخته خ...
با اینهمه بی نیازی و حشمت تو افسوس ز خواری من و عزت تو در هر نفس است صد هزار ناله یک ناله نشد قبول در حضرت تو
بر مرگ رقیبان تو خرم نتوان بود دلشاد بمرگ همه عالم نتوان بود بی سلسله اینست پریشانی زلفت ز آشفتگی زلف تو درهم نتوان بود در خلد برین با همه اسباب فراغت بالله که بی روی تو یکدم نتوان...
گفتی غرضت ز بندگی چیست بگو درویشی و کهنه ژندگی چیست بگو عشق تو حیات و زندگی می بخشد خوشتر ز حیات و زندگی چیست بگو
عشق گنجینه اسرار الهی باشد گر بدین گنج رسی هر چه تو خواهی باشد نسبت عاشق و معشوق ز یکرنگی خاست کهربا میل کهش از رخ کاهی باشد هر که از نامه دل حرف غم غیر بشست تا قیامت خجل از نامه س...
ای برقع ماه زلف همچون شب تو جان بر رخ آب خضر از غبغب تو از رشک قد تو سرو و بر خاک نشست در آب و عرق فتاد قند از لب تو
یار برخاست برقص آن قد و قامت نگرید رستخیز است درین خانه قیامت نگرید زد علم آتشم از سینه و صد خانه بسوخت علم داد ببینید و علامت نگرید اگر این گلشن حسن است چه حاجت گل و سرو رخ ببینید...
ما را همه دم هوای یاریست ز نو سرمستی عشق گلعذاریست ز نو با موی سفید دل جوانیم زعشق ای موی سفید تو بهاریست ز نو
ای تازه گل که بوی خوشت دم ز روح زد خرم کسی که با تو شراب صبوح زد در حیرتم که خاک درت از چه گل نساخت اشکم که تخته بر سر طوفان نوح زد ای میفروش در بگشا جرعه یی ببخش کاین در کسی که زد...
اهلی چو سگ تو شد مشو غافل ازو هر چند که گردی بودت در دل ازو تو گلبن خوبیی و او خار رهت چون دست بدامن تو زد بگسل ازو
پس از اجل به که روشن شود نکویی ما گر استخوان ننماید سفید رویی ما کنون که سنگ ملامت رسید دانستم که خالی از سببی نیست بی سبویی ما اگر شدیم چو مجنون فتیله موی ز عشق چراغ شوق فروزد فتی...
کلک اهلی همچو مژگانش در افشان دایم است این نه بهر آن بود کو صاحب دفتر شود صد هزاران قطره بارد همچو ابر نوبهار بر امید آنکه باشد قطره ای گوهر شود
در مستی اگر کسی نکویا نه نکوست از می نبود نیک و بد از عادت و خوست می آتش محض است و چون آتش افروخت در هر چه فتد همان دهد بو که دروست
ساقی می وصل ده به محنت کش هجر تا چند نهد دل بخوش و ناخوش هجر هر چند چو شمع جان من سوختنی است زنهار مرا مسوز در آتش هجر
منت ایزد را که بنمود از فلک دیگر هلال دیده ما دید عین عید را بر سر هلال مردم چشمم ز مژگان دراز انگشت وار مینماید از نشاط اکنون بیکدیگر هلال تا بر آید بر فلک قندیل ماه بدر باز حلقه ...
آب حیات اگر بسر کوی او رود شاید که در زمین ز خجالت فرو رود گر آرزوی حلقه فتراک او کنیم بسیار سر که در سر این آرزو رود گر بحث بر سرست به پیش سگان فکن من کیستم که بر سر من گفتگو رود ...
آن دل که نگشته ام دمی خرم ازو هر روز بتازه دیده ام صد غم ازو خشنود نه من ازو نه او نیز ز من بیزار شدست دل ز من منهم ازو
آن گل چو شمع بر من مدهوش میزند خونم ز شوق تیغ دگر جوش میزند چون شمع هرکه سوخته شد دل نهد به نیش خام است عاشقی که دم از نوش میزند هم خود مگر ز لطف بفریاد من رسد زین زخمها که بر من خ...
یارب تو خداوندی و ما بنده همه رحمی که ز کرده ایم شرمنده همه ما را تو مراد اگر نبخشی که دهد بخشنده تویی و جز تو خواهند همه
ابر نوروزی چو گل را بر ورق شبنم زند غنچه تر سازد دماغ و خنده بر عالم زند ای رقیب این جور تا کی کآخر اندر خرمنت دود آه شب نشینان آتش ماتم زند گریه حسرت ز حد شد ساقیا ساغر بیار ترسم ...
دشمن چو توانا شود و خونخواره با او نبود غیر مدارا چاره هر چند که او کشد فروهل تو بلطف تا رشته عافیت نگردد پاره
عاشق دلریش را زخم تو مرهم دهد مرده دلانرا شفا عیسی مریم دهد صید خودم از چه کرد چشم تو کز من رمید آهوی چشم خوشت بازی آدم دهد صد گل راحت دمد از پی هر خار غم ناله ز زخمی مکن کانهمه مر...
درمعرکه بگریز ز پیکان همه و اندیشه مکن ز تیر باران همه گر مرگ کمان کشد ببندیش که هست در قبضه قدرت خدا جان همه
چشمه نوش نوخطان مهر گیابر آورد چشمه چشم عاشقان خار بلا بر آورد چند نهیم بر زمین روی نیاز بهر او چند بر آسمان کسی دست دعا بر آورد گرچه ز نوگل رخش بوی وفا نمی دهد باشد از آب چشم ما ر...