شمارهٔ ۵۶۴
آدم که خداش سرفرازی داده و اندر همه کار چاره سازی داده شیطان فریب نفس در هر نفسی چون طفل رهش هزار بازی داده

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
آدم که خداش سرفرازی داده و اندر همه کار چاره سازی داده شیطان فریب نفس در هر نفسی چون طفل رهش هزار بازی داده
وجود ما زغمت تا عدم نخواهد شد غم تو از دل ما هیچ کم نخواهد شد کسیکه سیر نگشت از غم تو در همه عمر بیک دو روز دگر سیر غم نخواهد شد به کوی مغبچه محرم کن ای فلک ما را که کار ما بطواف ح...
عالم شب و روزیست درین حادثه گاه وان روز و شبت موی سپیداست و سیاه چون شب بگذشت و روز شد باز پدید برخیز که چشم همرهانست براه
در سجده خود آن مه صد آفتاب بیند یوسف کی این عزیزی هرگز بخواب بیند ما از صفای آن رخ حق بین شدیم و صوفی این نکته در نیابد گر صد کتاب بیند من گرچه دل خرابم بر من چه التفاتش گنجی که از...
ما میوه این چمن چشیدیم همه ور بار دلی بود کشیدیم همه دیدیم هر آنچه دیدنی بود دلا نادیده همان گیر که دیدیم همه
سرشک شادی وصل ارچه جان گداز آمد خوشم که دیگرم آبی بجوی باز آمد بکعبه هر که ز بهر سجود شد ز درت سری بسنگ زد آخر بعجز باز آمد اگر چه عشق نخست از مجاز میخیزد حقیقت همه عالم درین مجاز ...
آن گل که بود رخش گلستان همه وز دیدن او تازه بود جان همه گر گفت رقیب وصل او حق منست نومید مشو که حق بود زان همه
مایه خوبی غم بیچارگان خوردن بود خوبی خورشید هم از ذره پروردن بود ایکه عاشق میشوی از خون دل خوردن منال عشق ورزیدن بخوبان خون دل خوردن بود عاشقی هرچند افروزد چراغ دل چو شمع اولش سوز ...
در عشق زبونی از زبردستی به درویشی و نیستی ز صد هستی به ما أهل غمیم و خنده و گریه ما از خنده عیش و گریه مستی به
چشم مجنون هرچه بیند صورت لیلی بود خوش بود صورت پرستی گر بدین معنی بود من ز آب و رنگ حسن ساقی خود یافتم آنچه فیض آب خضر و آتش موسی بود گو بمیر افسرده دل کاین نکته با من شمع گفت هر ک...
ایچشمه آفتاب با روی چو ماه خورشید پرستان همه را در تو نگاه بس چشم سیاه از انتظار تو سفید بس روی سفید از غم عشق تو سیاه
ای بی تو از خون بسته گل مژگان من بر خارها خار است دور از روی تو در چشم من گلزارها هرچند کز آب بقا باشد خضر دور از فنا بیند شهیدان تو را میرد ز حسرت بارها خوش پای داری آنچنان کز دید...
تمام لذت عالم چو دانه و دام است خوش آن هما که بدین دام رو نمیآرد چو طایر فلک آزاده از بلا مرغیست که سر بخرمن عالم فرو نمی آرد
واقف ز شب سیاه این سوخته کیست جز شمع سحر که دوش تا روز گریست هر کس که شبی در آتش هجر تو زیست دانست که سوز آتش دوزخ چیست
ساقی که غمش ز پادشاهی خوشتر رویش ز صفای صبحگاهی خوشتر هر چند که دلخواه بود عیش جهان دیدار خوشش زهر چه خواهی خوشتر
ایدل گدایی از کرم کار ساز کن خود را زمنت همه کس بی نیاز کن توحید چیست ترک تعلق ز هر چه هست یعنی بروی غیر در دل فراز کن گوهر بزهر چشم نیز زد ز ناکسان بگذار مار مهره ز زهر احتراز کن ...
شادمان از وصل جانان بخت ما هرگز نبود عاشقان را بخت و خوبان را وفا هرگز نبود با هزاران دوستی بیگانه از ما شد سگت بی وفا گویی که با ما آشنا هرگز نبود دور باشد از محبت گر بنالیم از بل...
عشق تو بلای عقل و دین است همه از ما همه مهر و با تو کین است همه هر چند دل آزرده شویم از ستمت دل با تو خوشست و فتنه این است همه
کس عشوه خونخواری او را نشناسد کس دشمنی و یاری او را نشناسد از بسکه رخ از عربده افروخته چون گل کس مستی و هشیاری او را نشناسد درمان دل خسته بعمدا نکند یار آن نیست که بیماری او را نشن...
یا رب بکرم نگاهدارنده تویی نقش همه را رقم نگارنده تویی هر چند که من تخم امل میکارم کارنده منم ولی برآرنده تویی
گر جوش گریه یی دل خامت بر آورد بحر کرم بجوشد و کامت بر آورد چون مرغ خانه در ته دیوار تا بکی جهدی بکن که عشق بنامت بر آورد معراج وصل اگر طلبی مست عشق باش کاین جذبه بر فلک بدو گامت ب...
ای محرم راز دل چه بیگانه وشی تا چند برنگ و بوی این باغ خوشی در گوش تو معرفت شود ناله مرغ چون خطی اگر فتیله از گوش کشی
جان هلاک از شوق و یار از دیه ما می رود تشنه مردم چشمه حیوان به صحرا می رود گرد و دین در فراقش از ملاحت سوخت سوخت یار من یا رب سلامت باد هرجا می رود در دو عالم هر کجا صیدی بود نخجیر...
ای آب بقا اگر ز گل پاک شوی آیینه لعبتان افلاک شوی آلودگی تن از صفا دورت کرد مگذار که در همین صفت خاک شوی