شمارهٔ ۵۸۳
خضر ره ماست عقل در راهبری غول ره تست نفس در شکل پری غولت بسراب خواند و خضر بآب هشدار کزین میانه بازی نخوری

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
خضر ره ماست عقل در راهبری غول ره تست نفس در شکل پری غولت بسراب خواند و خضر بآب هشدار کزین میانه بازی نخوری
از دیده رفت و از دل پر خون نمیرود در دل چنان نشسته که بیرون نمیرود پندم مده که گر همه عالم کنند سعی سودای لیلی از دل مجنون نمیرود از آتش فراق دل عالمی بسوخت دود دلی عجب که به گردون...
هر چند حریف شاهد نغز شوی شهوت نکنی که سست و پالغز شوی شهوت چونی قند کشد شیره جان تا چون نو بوریا تهی مغز شوی
امید وصالت فرح جان حزین بود نومید شد آخر زتو امید نه این بود با اهل نظر چرخ فلک بر سر کین است امروز چنین نیست که تا بود چنین بود در عشق تو رسوای جهان شد بملامت گر رند خرابات و گر گ...
هر سبزه گل که بر دمد ز آب و گلی خطیست بخون مردمانش سجلی پیداست ز داغ لاله کز روی زمین کس زیر زمین نرفت بیداغ دلی
عمرم بآه و ناله و فریاد می رود عمر عزیز من همه بر باد میرود شیرین نماند و شوری خسرو که ظلم کرد روز قیامت از دل فرهاد میرود در هر قدم هزار گرفتار در رهند وان سرو ناز از همه آزاد میر...
من گرچه نمیزنم دم از دانایی صاحبنظرم بدیده بینایی عیش و مزه جهان چشیدم همه عمر در هیچ نبود لذت تنهایی
ای کرده چشمت عالمی مست از شراب ناز خود یک جرعه ای بر ما فشان از نرگس غماز خود هرگز چه دانی حال من کز حسن و نازت چو نبود چون کس ندیدی در جهان هرگز نگویم راز خود از بیم خوی نازکت شب ...
اهلی تو گهی قبول جانان گردی کاشفته صفت گرد بیابان گردی بگریز چو گرد باد از صحبت خلق زان پیش که از جمع پریشان گردی
کی سگت از استخوان من شکار من شود قرعه یی می افکنم گر بخت یار من شود خاک من ای گریه از راه سگان او بشوی ورنه دامن گیر آن پاکان غبار من شود من گنه کارم ندارم چشم رحمت از فلک گر شود ک...
یارب خجلم بغایت از روی نبی مگذار که دور گردم از کوی نبی سوی تو شفیع من نبی گر نشود یارب تو شفیع من شوی سوی نبی
نقد دلم چو غنچه به مستی ز دست شد دست و دلش گشاده شود هرکه مست شد تسلیم شو که جان به طپیدن نمیبرد صیدی که در کمند بلا پای بست شد تا آتش جمال تو مجلس فروز گشت دیدم که سر بلندی صد شمع...
شرع از پی آن بود که غوغا نکنی کاری که نکو نباشد اصلا نکنی گرکار تو بر مراد طبع تو بود صد کس بکشی و هیچ پروا نکنی
به هم متاب دگر سنبل پریشان را یکی مساز به قتلم دو نا مسلمان را بلای پیر و جوان حسن یوسف است ار نه چه وقت عشق و جوانی است پیر کنعان را مجوی شربت وصل از بتان که این مردم همیشه خون جگ...
ایکه گویی که بحسن سخن من اهلی اضطرابی ننمود و لب تحسین نگشود بخدایی که مرا گنج معانی داده ست که بسرمایه کس همت من نیست حسود لیکنم دیده و دل جان سخن می طلبد چکنم صورت بیجان دلم از ک...
گیرم که مرا هر سر مو یک قلم است گر شرح غمت نویسم این نیز کم است بس دم نزم که بر دل روشن تو حاجت سخن نیست که دل جام جم است
ساقی تو بغور من درویش برس بر حال دلم ز رحمت خویش برس صدره دل ریشم بتو فریاد رساند یکره تو بفریاد دل ریش برس
هرگز کجا پیدا شود چون شکل قد یار من نخل از عرب سرو از عجم ترک از ختا ماه از ختن آن زلف و روی لاله گون آنعارض و رنگ چو گل با مشگ خون با شب شفق با خور سحر با گل سمن روی و لب آن حوروش...
یارم به چوگان باختن چون رو به میدان می نهد از هرکه خواهد گوی سر گردن چه چوگان می نهد چون غنچه دل پر داغ شد از خنده آن نوگلم یک لطف ظاهر می کند صد داغ پنهان می نهد ظلمی که چشمش می ک...
ایخواجه که از خلق بمال افزونی وز کوکبه صد برابر گردونی از دوش اگر نیفکنی بار زکوة در خاک فرو روی اگر قارونی
افغان که درد ما بدوا کم نمی شود تا بیش میشود غم ما کم نمی شود پاکیزه دل چو آینه یی ای فرشته خوی زان است کز رخ تو صفا کم نمی شود آبش مگر ز چشمه خورشید داده اند سرو ترا که نشو و نما ...
گر حج نکنی کجا بجایی برسی کی تا نروی برهنمایی برسی حق در همه جاست کعبه زانست که تو سعیی ببری تا بصفایی برسی
چو غنچه گرچه لبت مهر بر دهان دارد ز غمزه نرگس شوخ تو صد زبان دارد ز بسکه باد برد جان عاشقان ز غمت نسیم کوی تو پیوسته بوی جان دارد کمال حسن کند اقتضای بد مهری گمان مبر که کسی یار مه...
ایخواجه که در حقیقت حق کوشی رمزیست در احرامش اگر باهوشی یعنی که ز کسوت ریایی بدر آ تا خلعت رحمت الهی پوشی