شمارهٔ ۶۰ - در مصیبت حسین (ع) گوید
ایدل ز سوز گریه جگر را کباب کن یاد از حسین تشنه بچشم پر آب کن تن خاک کن بمهر حسین و بیاد ده هر ذره خاک را شرف آفتاب کن ای تشنه لب که چشمه کوثر طلب کنی سرچشمه مهر حیدر عالیجناب کن ت...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ایدل ز سوز گریه جگر را کباب کن یاد از حسین تشنه بچشم پر آب کن تن خاک کن بمهر حسین و بیاد ده هر ذره خاک را شرف آفتاب کن ای تشنه لب که چشمه کوثر طلب کنی سرچشمه مهر حیدر عالیجناب کن ت...
تا یوسفش چاکی چو گل در جیب پیراهن نشد از نکهت پیراهنش چشم پدر روشن نشد اول زرشک دوستی فرزند آدم کشته شد تا تیغ غیرت سر نزد کس قابل کشتن نشد سرو از سجود قامتت سجاده بر آب افکند کاین...
از مهر بتان اگر چه فرسوده شوی رغبت نکنی کز پی بیهوده شوی گر پا کدلی بترس از آلایش نفس کالوده شوی و سخت آلوده شوی
هر که فکر از برق آه عاشق مسکین کند تکیه کی بر بیستون چون صورت شیرین کند گر ز ناکامی بپای شمع خود پروانه سوخت کام او این بس که شمعش گریه بر بالین کند کی دعا فریادرس گردد چو دشمن گشت...
در خانه اگر نکو سرشتی داری بی چشم بدان عجب بهشتی داری ور بد گهری نعوذ بالله باشد چون دوزخیان عذاب زشتی داری
خوش روزگار وصل که ما را دویی نبود تا روزگار بود بدین نیکویی نبود در جان من تو بودی و من در دل توهم من در تو محو و با تو نشان تویی نبود خوش آنکه بود داروی درد دل از وصال زخم فراق و ...
گر بخت مدد کند که بویی ببری برخیزی و ره بجستجویی ببری میدان فلک پر است از گوی مراد باشد که تو از میانه گویی ببری
خون شد جگر از خنده که آن رشک ملک زد تا چند توان بر جگر ریش نمک زد چند از دل آلوده صفا خرج توان کرد آخر مس قلبم همه عالم به محک زد دود دل من دامنت ای ماه بگیراد هر چند که از جور تو ...
ای آنکه چو نخل تازه آراسته ای فیروزی بخت از خدا خواسته ای فردا است خزان پیری و سستی عمر سستی مکن امروز که نوخاسته ای
چو نافه تا جگرم غرق خون نخواهد شد خیال خال تو از دل برون نخواهد شد جفا بر اهل محبت ز گردش فلک است فلک بطالع ما واژگون نخواهد شد بروزگار شدم بت پرست و توبه ز عشق بروزگار شود هم کنون...
ای گوهر دل که گنج شاهی داری حیران توام که هر چه خواهی داری موجود شود هر آنچه مقصود تواست پیداست که نشأه الهی داری
بر آستان حرم زاهدی که سر میزد شبش به میکده دیدم دری دگر میزد خوش آنکه در ره خود روی چون رزم میدید ز نعل مرکب خود سکه یی بزر میزد شعاع شمع فلک پیش آتشین رویش به صد هزار زبان بانک ال...
یارب بکام دولت خویش رسی یعنی بکمال همت خویش رسی هر چند گذشت از فلک مرتبه ات خواهم که بصدمرتبه زین بیش رسی
شوقی دگر امروز دلم سوی تو دارد گویا کششی از طرف موی تو دارد دل میبردم سوی تو پیداست که مرغم آهنگ کمانخانه ابروی تو دارد از زندگیش دل چو صبا جز رمقی نیست وین زندگی از جان نه که از ب...
پروانه صفت اهلی اگر سوخته ای زان است که بر شمع نظر دوخته ای در آتش خویش اگر بسوزی خاموش کین آتش جان سوز خود افروخته ای
قاصد رسید و بوی خوشی باز میرسد وین بوی خوش زیار سرافراز میرسد ای از دو دیده دور چنان در دل منی کز لب گشودنت بمن آواز میرسد من زنده ام ببوی تو کز زلف عنبرین بوی خوشت ز هند به شیراز ...
گر بر عدم و وجود عالم نفسی میبود بقدر غیرتم دسترسی میسوختم آیینه هستی همه را تا صورت خوب او نمیدید کسی
رخت که پیر و جوان را بیک نظر سوزد چه آتش است ندانم که خشک و تر سوزد حدیث ناله من کآتشی جگر سوزست ترا بگوش نگیرد مرا جگر سوزد بوصل اگر قدری مرهم دلم کردی بداغ هجر تو جانم صد آنقدر س...
آن گل که بنازکی ندارد بدلی بر دامن او مباد خار و خللی روزی سوی من آید و روزی سوی غیر هر روز برآید آفتاب از محلی
تا یار ز شوخی بکناری ننشیند دل در بر ما هم بقراری ننشیند در گوشه میخانه بمستی دلم افتاد تا مست نیفتد بکناری ننشیند گر خاک شود چون من آلوده جهانی بر دامن پاک تو غباری ننشیند ایکاش چ...
خوش آنکه گشاد چشم و دل سوی کسی آشفته دل است از غم موی کسی چون نیست گزیرش ز غمی هر که بود باری غم دل به شادی روی کسی
کس نبودش خبر از زشتی و زیبایی ما آتش دل علم افروخت به رسوایی ما ما ز صد نکته حسن تو یکی می بینیم بیش ازین نیست در آیینه بینایی ما یوسفا با همه حشمت نظری کن که هنوز سر سودای تو دارد...
در شعر هر که از پی معنی خاص رفت شیری است که بقوت خود در شکار شد وانکس که خوی کرد که معنی برد ز غیر چو روبه از شکار کسان ریزه خوار شد کم همتی مکن که در فیض بسته نیست کس ناامید کی ز ...
من پیرم اگر کشته شوم از ستمت این کشتن من باد مزید کرمت زان موی سیه سفید کردم ز غمت تا سرخ بخون خود کنم در قدمت