شمارهٔ ۶۱
ساقی ز اسیران جگر ریش بپرس و احوال مرا از همه کس بیش بپرس بر مسند عیش فارغ از خار غمی این را ز برهنه پای درویش بپرس

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ساقی ز اسیران جگر ریش بپرس و احوال مرا از همه کس بیش بپرس بر مسند عیش فارغ از خار غمی این را ز برهنه پای درویش بپرس
ای همنفس که میگذری بر مزار من زنهار یاد کن ز من و روزگار من نشکفته بود یک گلم از صد هزار گل ناگه بریخت باد اجل نوبهار من من غمگسار خلق جهان بوده ام مدام وا حسرتا که نیست کسی غمگسار...
گرچه کار دلم از صبر به سامان نشود هم صبوری که کس از صبر پشیمان نشود جان ثابت قدم آن است که در راه وفا خاک ره گردد و یک ذره پریشان نشود آنکه صد سال پرستنده بود لعبت چین کافرم گر به ...
عاشق شوی آنزمان که تن خاک کنی نقش بت پرست از درون پاک کنی عاشق نشوی بدانکه چون لاله مست داغت بنهی و جامه یی چاک کنی
منت قتل از رقیبم باز می باید کشید بخت بدبین کز اجل هم ناز میباید کشید شمع من چون نیست غیر از سوختن انجام وصل دامن از وصل تو هم ز آغاز میباید کشید یا سر خود در ره دلدار میباید نهاد ...
ساقی تو مگر چشم کرم باز کنی تا کی همه شیوه جفا ساز کنی دریا دریا بکام مستان ریزی یک جرعه بما دهی و صد ناز کنی
باز از فریب وعده دلم را شکیب داد صد بارش آزمودم و بازم فریب داد زیب جمال او نه که مشاطه داده است خورشید را که زینت و آیین و زیب داد در رشک آن سرم که بفتراک خویش بست کو را هزار بوسه...
گر طالب فیض آب انگور شوی می نوش نه خمر کز صفا دور شوی می یک دو دم است بعد از آن مست شراب خمرست گهی که مست و مخمور شوی
دل ز جور فلک بجان آمد بفلک بر نمی توان آمد تا حدیثت شنید عیسی دل بزمین باز از آسمان آمد هر کجا جرعه تو ریخت بخاک مرده را آب در دهان آمد زان دهان میرسم بکام آخر اینم از غیب بر زبان ...
اهلی بدر آ ز گوشه تنهایی می نوش و بعیش کوش اگر دانایی در دنیی اگر ز عیش دنیا دوری دنیا چکنی چکاره دنیایی
تهیست کشتی می عمر از آن بغم گذرد بیار باده که کشتی بخشک کم گذرد در آتش که منم همدمی کجا یابم مگر صبا بمن از غایت کرم گذرد وفا ز تنگ دهانان مجو که اینمعنی حکایتی است که در عالم عدم ...
گر خاک رهش بدیده ام گل کردی کی تخم امید میوه دل کردی گر چرخ ز انجم نشدی دانه فشان کی خرمن مهر و ماه حاصل کردی
گشتیم پیر و یار همان نوجوان که بود مردیم و آرزوی دل ما همان که بود ای سرو نرگس تو مرا کشت یا قدت بهر خدا که راست بگو آنچنان که بود کس در زمان حسن وفا از بتان ندید تنها درین زمانه ن...
جان در غم یوسف چو زلیخا نکنی یعقوب صفت نه مرد بیت الحزنی در معرکه عشق چه نامند ترا کاندر صف عشاق نه مردی نه زنی
هر گرد بلایی که خدا خواسته باشد چون بنگرم از کوی تو برخاسته باشد مجلس بتو نازد که تو آرایش بزمی هر جا که تو باشی بتو آراسته باشد یکروز اگر روی تو خورشید به بیند روزی دگرش چهره چو م...
آراسته آمد و چه آراستنی دل خواست بعشوه و چه دل خواستنی بنشست و شراب خورد و برخاست برقص وه وه چه نشستی چه برخاستنی
کس چون غم زلیخا یوسف ندیده داند دست بریده حالش دست بریده داند خسرو ندیده حرمان کی ذوق وصل یابد قدر بلان شیرین تلخی چشیده داند کی مرهم وصالی بخشد به سینه ریشان مستی که چاک سینه جیب ...
از عشق اگر جگر کبابی باشی به کز پی عقل در سرابی باشی در سایه مقبلی اگر خاک شوی بهتر که بخود سر آفتابی باشی
مرا ز هجر بهشتی رخی بجان دارد چنین بهشت خوشی دوزخی چنان دارد در آبه و بازار سر سرکشان بشکن که سرو ناز بسی سر بر آسمان دارد از آن ملاحت و خوبی چو یوسفش رشک است پری چه حسن فروشد چه ح...
ای باد بیک سخن دلم خوش کردی زخم دل از آن عهد شکن خوش کردی جان تازه شد از پیام آنشوخ مرا خوش باد دلت که جان من خوش کردی
گرچه با روی نکو خوی نکو می باید عاشقان را ز بتان تندی خو می باید چند کوشیم و نبخشد لب او آب حیات کوشش ما چکند بخشش از او می باید نه که هر سرو قدی دل برد از دست کسی سرو سیمین بدنی غ...
آنی که بحسن از مه و خورشید بهی از غمزه کسی ز خنده جان بازدهی گر میل چنین سرمه ز مژگان سازی خاکت ندهد کسی که بر دیده کشی
این حسن و ملاحت نگر آن کان نمک را کاتش زده در رشته جان شمع فلک را دامان ملک گرچه نیالود درین خاک بر خاک نشینان تو رشک است ملک را از حسرت ماه تو که بر اوج سماک است صد قطره خون در جگ...
چو کوی محتسب ترکان نشین شد در میخانه در کویش گشادند در میخانه ها هرچند بربست در بسته بروی او گشادند