شمارهٔ ۶۲
در ملک جهان حیات جاوید یکیست در دور فلک ساغر جمشید یکیست کس نسبت یار ما بخوبان نکند خوبان همه ذره اند و خورشید یکیست

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
در ملک جهان حیات جاوید یکیست در دور فلک ساغر جمشید یکیست کس نسبت یار ما بخوبان نکند خوبان همه ذره اند و خورشید یکیست
ساقی غم این پیر کهنسال بپرس وز خسته دلان به شکر اقبال بپرس ای مطرب جان عود تو همدرد منست دستی به رگ او نه و احوال بپرس
الهی بسر دفتر حکمت الله بنی آدم ایینه قدرت الله الهی بشمع جمال محمد که بر غیر زد آتش غیرت الله الهی بنور علی آنکه افراخت به بازوی دین نبی رایت الله الهی بذات حسن آنکه بودی به خلق ح...
جان به فکر جهان نمی ارزد این جهان هم به آن نمی ارزد بر زمین یک زمان چو دلتنگی به زمین و زمان نمی ارزد سود عالم زیان عاقبت است هیچ سود این زیان نمی ارزد صحبت باغ اگرچه روح افزاست من...
ای کز مه خود چو سایه بی نور تری نزدیک تری و ز همه مهجور تری از کعبه مقصود چو رو تافته یی هر چند که میروی ازو دور تری
از تماشای تو کس منع دل ما نکند صورت خوب که بیند که تماشا نکند پیش ما دار فنا مرتبه معراج است جز شهید غمت این مرتبه پیدا نکند پر مکن عیب سیه رویی خورشید پرست که ترا غیرت این آینه رس...
ساقی نظری به بینوایی باری گر باده نمیدهی صلایی باری درمان منست یک نگه چون نکنی از نیم نگه نیم دوایی باری
گر صد هزار رنج و تعب باغبان برد گل چون شکفت باد صبا از میان برد آب بقا مجوی که ظلمات روزگار مشکل که خضر هم بگذارد که جان برد بر سنگ اگر کنیم نشان نام خود چه سود ما را که سیل حادثه ...
گر وعده همیدهی و جان میسوزی گاهم بکرشمه نهان میسوزی شمعی تو و صد زبان چرب است ترا القصه مرا بصد زبان میسوزی
بی تو چو شمع کرده ام گریه و خنده کار خود خنده بروز دل کنم گریه بروزگار خود ای چو غزال مشگبو صید تو صد هزار دل من چه سگم که آهویی چون تو کنم شکار خود در دل پر غبار من گر گذری بهل که...
گفتی ز زبان سبزه زار و لب جوی کز آب حیات عمر جاوید مجوی این باد هواست در پی باد مپوی می آب بقاست میخور و هیچ مگوی
جام وصلت بکف کج نظران نتوان دید چشم خود در کف دست دگران نتوان دید کامم این بس که نگاهی کنمت در گذری بیش ازین کام ز عمر گذران نتوان دید از رقیبان مشنو لاف خریداری خود کاین بصارت ز چ...
گر زلف چو شست او قضا بگشادی وین دانه خال بر لبش بنهادی از شاخ بلند طوبی باغ بهشت کی طایر جان بدام دل افتادی
جز در حرم کوی تو دل خانه نگیرد مرغ دل ما انس به بیگانه نگیرد من عاشقم از می زدنم عیب نشاید صاحب خرد این نکته بدیوانه نگیرد از دانه اشکی که فشانم بسوی صید کس مرغ بهشتی بچنین دانه نگ...
اهلی تو که با اهل ریا نزدیکی از پستی خود بحق کجا نزدیکی منصور صفت بلندی از عشق طلب بردار برآ که با خدا نزدیکی
دو دیده در ره آن مه که کی سواره در آید کجا بطالع من هرگز این ستاره بر آید اگر براه امیدش هزار سال نشینم هزار ساله مرادم بیک نظاره بر آید وگرچه در دل من دوزخی است زآتش عشق بسوزم و ن...
می نوش نه آنچنان که از دست شوی در پای خسان چون خاک ره پست شوی بیداری عیش شب بفریاد چه سود کز خواب صبوحی چو سگان مست شوی
مستی و گر فرشته ز لعل تو بو برد دندان بدین رطب که تو داری فرو برد در دور چشم مست تو ایشوخ شیخ شهر گردن نهاد کز پی رندان سبو برد چشم تو جادویی است که هاروت را بسحر از جوی تشنه آرد و...
در راه سخن جز به ادب راه مپوی بیشی بسخن زمهتر از خویش مجوی بلبل نشوی که خوانمت هرزه سرا طوطی شو اگر نپرسمت هیچ مگوی
حدیث ما و تو هر بوالهوس نمیداند زبان عاشق و معشوق کس نمیداند من از حدیث تو مستم رقیب از شکرت سخن سرایی طوطی مگس نمیداند دل ترا چه غم از من که مرغ آزادست بلای عشق و جفای قفس نمیداند...
گر با همه کس راست روی پیشه کنی فردوس چو شیران خدا بیشه کنی هر نیک و بدی که با کسی خواهی کرد باید همه در شان خود اندیشه کنی
هر کس که طاق ابروی او سجده گه کند رویش ز قبله گردد اگر روبه مه کند آن بت کسی که منکر من از نگاه اوست دین و دلش ز دست برد تا نگه کند گر شد گناه سجده همچون تو آدمی حقا که گر فرشته بو...
گر خلق فرشته اند اگر دیو و پری باید همه را بچشم نیکو نگری با خلق معاش چون صبا کن یعنی بر خار چنان گذر که بر گل گذری
دل اگر زغم خروشد چه غم از خروش اورا که فغان دردمندان نرسد بگوش اورا دل من زنوش آن لب نرسد بکام هرگز مگر از کسی که داد این لب همچو نوش اورا اگر ای عزیز یوسف به منش نمی فروشی به زکات...